تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد

 

شب که بر آوای اشکم هر دو چشمم ساز شد
باز هم آواز غم در دل طنین انداز شد

اشک ِ من با اشک ِشمع و داغ ِ غم با سوز ِمن
بزم امشب هم بدینسان لاجرم آغاز شد

شمع را گفتم که در سوز وصال زلف یار
تا کجا باید چکید و در پی ابراز شد

گفت من خود نقش سر تا که رساندم زیر پای
در طلب قمری ِ جانم تحفه ی شهباز شد

در میان جان نشاندم رشته ای از زلف یار
از من و این قصه ی بودن همین احراز شد

سوختم از سر به پا وُ خم نکردم پشت خویش
راه آتش هر دم از \"بر خود چکیدن\" باز شد

من که عمری محفل عشاق روشن کرده ام
آتش افروزم درونم بود و زان اغماض شد

سوختم تا قطره ی آخر ولیکن کس ندید
اندرونم رشته ی مهری که آتش ساز شد

تا سَرم آخر شود هم ارتفاع ِ پای من
کی؟ کجا آغوش من بر تار ِ زلفش باز شد؟

سوختم ، آتش گرفتم ،چکه های آخرست
از سرم تا پا ببین زآن رشته چون ایجاز شد

در میان جان عاشق رشته ی زلفش ببین
خود مرا آتش زد و در آتشم انباز شد

جلوه های ناز نیز آتش پرانی های اوست
سوختن های من از او اینچنین طناز شد

تا بدینجا شد کلامش گفت اشک آخرش
هوش باش عاشق که از اینجا عدم آغاز شد

آنز مان دیدم که از آن قامت شمشاد و راست
رشته ای ماندست و دودی در هوا غماز شد

رشته ی زلفی خمود و قطره ی اشکی روان
آتشی خاموش و دودی که به ظلمت راز شد

خنده کردم بر دل و عمر داده بهر نور
خنده دارد خاک اگر، در کسوت ِ پرواز شد

+ به یادگار مانده در پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 23:39 قطره اشکی از اشک ماه |


 

 

بنام خدا

 

 

وقتي دلم تنگ نگاه تو ميشه

وقتي چشام به راه تو منتظره

وقتي دلم براي يك لحظه نگات پر ميكشه

وقتي هواي چشم من ابري ميشه

ميدوني

دلم ميخواد زود بخوابم

هي خودمو گول بزنم

بگم اگه رفته سفر

بايد تو خواب ازش بگيرم يه خبر !   

 

 

امروز حس کردم دنیا برام تنگه تنها جاییکه داشتم اینجا بود !

 

+ به یادگار مانده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 17:34 قطره اشکی از سراب |


چرا پنهان کنم؟ عشق است و پیداست


درین آشفته اندوه نگاهم


تو را می خواهم،ای چشم فسون بار!


که می سوزی نهان از دیرگاهم


چه می خواهی از این خاموشی سرد؟


زبان بگشا که می لرزد امیدم!


نگاه بی قرارم بر لب توست


که می بخشی به شادی ها نویدم!


دلم تنگ است و چشم حسرتم باز


چراغی در شب تارم برافروز!


به جان آمد دل از ناز نگاهت


فرو ریز این سکوت آشنا سوز!

+ به یادگار مانده در سه شنبه 10 اسفند1389ساعت 11:40 قطره اشکی از دوزخی بدنام |


گاهي سراپا تلخ مي شوي


و من مي مانم كه چه بايد كرد


گاهي سراپا تلخ تر مي شوي


و از من ديگر مني نمي ماند كه چه كند


گاهي خودت باش


همان قديمي، كه لحظه هاي با هم بودن را


بيشتر درك مي كرديم


گاهي فقط باش


فقط...


بي هيچ خزاني


بي هيچ زمستاني


گاهي نه بهار باش نه تابستان


گاهي نشانه عشق ناب باش


گاهي...

.



+ به یادگار مانده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 9:9 قطره اشکی از دوزخی بدنام |


راز  ِ راه

رفـتـن اسـت

راز رودخـانـه

پُـل

راز آسـمـان

سـتـاره اسـت

راز خـاك

گـُل

راز اشـك هـا

چـكـيـدن اسـت

راز جـوي

آب

راز بـال هـا

پـريـدن اسـت

راز صـبـح

آفـتـاب

راز هـاي واقـعـي

راز هـاي بـرمـلاسـت

مـثـل روز ، روشـن است

راز  ِ ايـن جـهـان خـداسـت!

 

                                       " عـرفـان نـظـر آهـاري "

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 19:58 قطره اشکی از خراباتی |


من اسیرم


اسیر دل


مرا به حال خویش بگذارید


و بگذارید در این خموری بمانم


كه در اين خموري ماندن خوش است


من اسیرم


اسیر عشق


مرا در این عاشقی فرو گذارید تا عبرتی باشم


نه براي آنكه عاشق است


يا آنكه معشوق


فقط عبرتي باشم براي دلداده و دلبر


من اسیرم


اسیر آن واژه که ناب گشت


من اسیرم اسیر

+ به یادگار مانده در سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 15:57 قطره اشکی از دوزخی بدنام |


در هیاهوی زمان

در دل ساکت شب

بی رمق، خسته و سرد

من به دنبال خودم می گردم!

کی شدم گمشده در وادی غم؟

من که بودم؟؟؟

کیستم؟؟؟

چه کسی خواهم شد؟؟؟

قاصدی بی مقصد

آه

ای رفته ز یاد

مشتی از خاک زمین

من گمشده ام

چه کسی خواهد یافت؟؟؟

من سرگردان را

من پاییزی را

گم شدم در تنهایی

وسعتی تو خالی

باد برده است مرا

یا که یک خواب عمیق؟؟؟

من چه اندازه زیاد

پوچ و خالی شده ام!

عشق از یاد دلم رفته چه زود

هیس... ساکت... انگار...

که صدایی خبر از آمدنم می دهد

این صدای قدم خسته توست؟؟؟

یا نوای قدم رسته من؟؟؟

+ به یادگار مانده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت 21:58 قطره اشکی از دوزخی بدنام |


اگر آمدند تا بهشتم برند

به آنها بگویید که او خفته ست

اگر خفته هم خواستند برند

به آنها بگویید که بدنام شده ست

اگر بدنام هم بهشتی کنند

به آنها بگویید که عاشق شده ست

اگر عاشقان هم بهشتی شوند

به آنها بگویید که آتش شده ست

که آتش شدم، مرا به دوزخ برید

به منزلگه جاودان در آتش برید

تمام تنم را به آتش کشید

لب یار را برای هیزم دهید

+ به یادگار مانده در جمعه 24 دی1389ساعت 19:32 قطره اشکی از دوزخی بدنام |


 

پای سگ بوسيد مجنون ، خلق گفتند اين چه بود؟


 

   گفت اين سگ گاه گاهی كوی لیلی رفته بود

 

+ به یادگار مانده در چهارشنبه 22 دی1389ساعت 16:40 قطره اشکی از خراباتی |


 

بازگشت همه به سوی خداست

 

خدایا چرا خوبان در جوانی می میرند ؟

 

در کمال غم و اندوه به سوگ می نشینیم

 

با ساحل گرامی نویسنده ی محترم وبلاگ

 

شب آفتابی

 

در غم هجران یکی از عزیزانش

 

به این امید که خداوند در بهشت خود این عزیز را سکنی دهد

 

آمین 

+ به یادگار مانده در شنبه 18 دی1389ساعت 0:0 قطره اشکی از خراباتی |


بی توخوش نیست دلم بی تو ای محرم راز

چه کنم با گل سرخ ؟

چه کنم با گل ناز ؟


تک و تنها چه بگویم به بهار ؟

گر سراغ از تو گرفت چه بگویم به نسیم ؟

گر بهاران پرسد :

« لاله زار تو کجاست » ؟

من پر از عطر خوش هم نفسی

تو چرا تنهائی ؟

غمگسار تو کجاست ؟

من و این سینه تنگ من و پائیز غم آلوده درد

همدمم سایه تنهائی خویش بی بهار رخ یار

تک و تنها چه بگویم چه بگویم به بهار ؟

بی تو ای راحت جان با دل شیدا چه کنم

با جهانی غم و حسرت من تنها چه کنم

عشق و بی تابی من مایه بدنامی توست

با تو پاکیزه تر از گل من رسوا چه کنم

در پی گمشده ای گرد جهان می گردم

ای خدا گر نشد این گم شده پیدا چه کنم

مردمان قطره آبی به کف آرند و خوشند

من که مردم زعطش برلب دریا چه کنم

گرچه امروز مرا نیست زپی فردائی

گرنبندم دل از امروز به فردا چه کنم

روی برتافت زمن آنکه جهان هست

بعد از این گر نکنم پشت به دنیا چه کنم

+ به یادگار مانده در جمعه 17 دی1389ساعت 21:25 قطره اشکی از دوزخی بدنام |


شب که می شود

نبودن هایت را زیر بالشم می گذارم

و شجاعت خود را زیر سوال می برم ...

دوام می آورم تا فردا ؟؟؟

+ به یادگار مانده در پنجشنبه 16 دی1389ساعت 19:40 قطره اشکی از غریبه آشنا |


تمام هستی ام را برگی کن!

بر درختی بیاویز!

خودت باد شو!

بر من بوز!

به زمینم بیانداز!

خدا که شدی و از من گذر کردی ...

خیالم راحت می شود

جای پای تو، مرا و همه هستی مرا تقدیس می کند!

+ به یادگار مانده در پنجشنبه 16 دی1389ساعت 19:36 قطره اشکی از غریبه آشنا |


بخوان به نام خودت


وقتي دلت تنگ شد


نوشته ام را به نام خودت بخوان


كه براي تو نوشته ام


واژه هايم ساده است


فراموش كن واژه هاي سخت را


صادقانه ميگويم


عاشقانه بپذير


تويي ناب ترين واژه من

+ به یادگار مانده در چهارشنبه 15 دی1389ساعت 10:15 قطره اشکی از گمنام |


با تو می مانـَم که از نـام تو دل آذیــــن شود ...
تا که شرح عشقمان یک قصـــه ی دیرین شود

آنـقَـدَر شــور از دلـم صَــــــرفِ نگــاهــت می کنم
تا تمــام تلخـی چشمـــــــان تـو شیــرین شود

آنچنـــان پـــرشـــور می رقصــم کــه از تـأثیــر آن
مـوجِ موهــــایِ تو هـــم یکـجــور آهنگــین شود

مطـمئنــم هـــــم زمــــان بـا دیــدنِ لبخـــندِ تو
چشم هــایم روبــروی هــر غمـــی رویـین شود

جالب است اینکه: فقـط کافیـست تا نام تو را
بر زبان آرم کـــه از آن خـــانه عطـــرآگیـن شود

« دوستَت دارم » اگر جــزوِ گنــاهان من است
دوست دارم تا گنـاهم باز هـــم سنگین شود!

+ به یادگار مانده در یکشنبه 12 دی1389ساعت 18:45 قطره اشکی از بی نام |


 
شعر نیمایی ای که سال ها پیش سروده ام

شكار

 

باد آرامي

در وزيدن بود

نيمروز خلوت جنگل

بسترخميازه و خرناسها يي ممتد و پي گير

در كنار توله هايش

ماده شير قهوه اي در استراحت

با خيالي ليك ناراحت

 

تازگي ها فكر مي كرد

دردهاي تازه اي در استخوان هايش

لانه كرده است

در دلش اندوه ، هم پهناي جنگل

خانه كرده است

فكر شام توله هايش

فكر اين كه بعد از او شايد نباشد 

ديگر اين دنيا به كام توله هايش

 

توله ها ، اما

فارغ از انديشه هاي اضطراب آ لود مادر

بي قرار

يكسره در جست و خيز

چالاك و تيز

در پي هم مي دويدند

ناز دانه دخترش هم

با برادر هاي شيطانش به بازي بود

 

با صدايي مهربان و مادرانه ، ماده شير آرام

توله ها را خواند

" بچه شيران ! نازنينانم ! "

پادشاهان جسور جنگل فردا

ناز دانه با توام حتي .

اندكي نزديكتر آييد

تا دوباره درسي از آداب جنگل را بياموزيد

درستان امروز آيين شكار و صيد ، راز زنده ماندن

راهوار زندگي را بر مراد خويش راندن ... "

شير سرفه اي كرد و ادامه داد :

" ... اسب حيوان بزرگي است

شيهه اش

مي خراشد آسمان ها را

و زمين در زير پاهاي بلند و محكمش بر خويش مي لرزد

گوشتش بسيار مطبوع است

مزه ي آن ، زير دندان مدتي باقي است .

بسكه چالاك است و تند و تيز

در شكارش نيز

تيز بايد بود

سنگدل ، خون ريز بايد بود .

بايد او را ابتدا ترساند

مي دود از ترس

تو به دنبالش

تا بلغزد زير پايش سنگ

لحظه ي پيروزي اين جنگ "

 

شيهه اي آنگاه ، يكباره

مي هرساند

توله شيران را

ماده شير آهسته مي گويد :

" اين همان اسب است ."

توله ها در گوش مادر :

" پس خوراك شام ما اسب است ؟"

 

شير بر مي خيزد از جايش

اسب را از پاي تا سر خوب مي بيند

مادياني بس جوان و خوش قد وبالا

با دو چشم مشگي شهلا

توله ها بار دگر :

" زودتر مادر شكارش كن "

شير جستي مي زند وآنگاه

نعره اي تا گوش هاي آسمان بالا

مي گريزد اسب

شير هم تازان به دنبالش

ماديان چالاك تر ، از شير

شير را جا مي گذارد

باد پيماي جوان اين جا

پير را جا مي گذارد

با نگاهي مضطرب ، بي تاب

توله شيران صحنه را از دور مي بينند

نازدانه از برادرهاش مي پرسد :

" پس چرا پايش نمي لغزد به روي سنگ ؟

پس كجا شد لحظه ي پيروزي اين جنگ ؟ "

 

ماده شير اما نفس هايش

در شمارش بود

لحظه اي ماند از دويدن تا نفس گيرد

كاش مي شد نا و نيروي جواني را باز پس گيرد

اسب چونان رعد

دور شد از پيش چشمانش

شايد اينجا آخر خط بود

مادرش هم – يادش آمد – از شكار آخرش هرگز

برنگشته بود

 

شير پير

سر به سوي توله ها گرداند 

قطره اشكي از تحسر بر زمين افشاند

" نازنينانم خداحافظ !

مادر خود را ببخشاييد

روي برگشتن ندارم آه

                   قصه ام كوتاه . "

 

+ به یادگار مانده در جمعه 10 دی1389ساعت 23:59 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |


اندكي صبر سحر نزديك است..... شيريني ديدار بعداز فراق تو را انتظار ميكشم

دوري از تو برايم سخت بود و ملال اور اما شيريني خنده هايت تحمل فاصله ها

را برايم اسانتر ميكرد حالا ديگرنزديك به توام وجود نازنينت را حس ميكنم

خاطرات تلخ تنهايي و روزهاي تكراري و بي كسي ام را دراين شهر از ياد

برده ام اينجا هوايش بوي تو رادارد هر سو كه مينگرم توراميبينم كه لبخند

به لب ايستاده اي و با چشمانت مرا فراميخواني همان چشماني كه شب وروز

هجرانشان رادر اشك نگاهم بر قلبم ميريختم چه شبها كه روياي دستان پرمهرت

خواب از چشمانم مي روبود و در دل ظلمت شب تو را فرياد ميزدم اري نازنينم

قلبم را به توباخته ام قلبي كه زخم خورده دشنه داغ بي وفايي است و ابراز علاقه

تو مرحمي است بر دردهاي ان. حلقه عشقت بوسه گاه لبهاي داغ من است چه

ساده عاشقت شدم . صبورانه ميگذرانم اين چندروز را تا دوباره جان بگيرم

از ديدار تو.....

 
آدما اشک منو نمی بینن گریه ی بی صدا خیلی بد تره ریشه ی غمی که کاشتی تو

 دلم نمی ذاره عشق تو یادم بره آدما می گن که دیوونه شدم آره راست می گن

خودم خوب می دونم دیگه مجنونم ازم عاقل تره واسه ی همین نمی خوام بمونم

 امروز از کوچه ی تو رد می شدم که هواش عطر تو رو برام داره چه کلنجاری

 می رفتم با چشام تا نذارم دیگه بارون بباره وقتی که قدم زنون رد می شدم یاد

اون عشق قدیمی زنده شد با همه تلاشی که کرده بودم باز دوباره اشک من برنده

شد می چکید اشکم رو جای رد پات که ازش گلهای رنگی در بیاد میون

 حرفای گنجشکای شهر شنیدم دلت می گفت منو می خواد انگاری هنوز تو بودی

 که می گفت تا ابد میاد و پهلوم می مونه چی شد اما که پشیمون شدی باز اینو

 حتی اوس کریم نمی دونه تک نگاهم رو زدم به آسمون ولی حتی خدا اشکمو

 ندید اونی که دنبال عشقشم هنوز حیف که فریاد منو نمی شنید یاد لبخندای روز

 اول و یاد گریه های آخر کردم جایی واسه من نذاشتی که حالا دوباره بتونم و

بر گردم آره تو رفتی ولی ناز نگات هنوزم سینه ام و آتیش می زنه وقتی عکستو

 تو دفتر می بینم هنوزم دلم می گه مال منه این گناه منه که عاشقتم خودتم خوب

 می دونی دوست دارم ولی باز با همه ی عاشقیام وقتشه دوباره تنهات بذارم لگد

 اشکای روی گونه هام باغ لبخندمو می خشکونه یاد تو مثل غباری که گذشت تا

 ابد توی دلم می مونه

دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...

به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده...

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم...رد احساست روي دلم جا مونده

ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن...

حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت

ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري

 هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت

رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت

ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...

و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت

دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت

ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي

دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه...

پر از اشكهاي گرم عاشقونه ...

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه 9 دی1389ساعت 15:15 قطره اشکی از خراباتی |


 

بنام خدا

 

 

دلم گریه میخواهد ؟؟!!

 

آغوش من تهی است  کجا رفتی ؟

 

کی از توام بجز تو تمنا بود ؟

 

راضی مشو گه با تو به صد افسوس

                                                        گویند :  مرد از غم و تنها بود !

 

روزی اگر گذر کنی از خاکم

 

                                   گویی که :   داشت عشق مرا تا بود !

 

یاد از غروب  عمر من کن

 

هر جا غروب بود و تماشا بود !

 

                                       بی من اگر آرامی .... باش !

 

 

+ به یادگار مانده در دوشنبه 10 آبان1389ساعت 9:47 قطره اشکی از سراب |


 

سلام زنجیر پاک تمام پیوندهاست

 

امروز روز پیوند یکی از نویسندگان این وبلاگ « ستاره » هست.

 

امید که این پیوند ازدواج همیشه به شادی باشد.

+ به یادگار مانده در پنجشنبه 6 آبان1389ساعت 3:19 قطره اشکی از اشک ماه |


 

 

وقتی

تمام بدنم

از دل تنگی درد می کند

کجاست مخدر نگاهت ؟؟؟

کجاست؟

 

 

 

+ به یادگار مانده در دوشنبه 19 مهر1389ساعت 16:54 قطره اشکی از سیب سرخ |


پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...


+ به یادگار مانده در جمعه 9 مهر1389ساعت 18:53 قطره اشکی از بی نام |


 

بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در

 

 سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که ازان

 

 گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم

 

 تا حرف دلم رو برایش باز گوکنم اما وقتی

 

 از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت

 

 ترین مکان پناه می برم وبه دور از چشم

 

 دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان

 

 کننده درد های درونی ام هستند ودر میان

 

 اشک هایم تو را صدا می زنم ومی خواهم که

 

 کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد

 

 توست که به من ارامش میده بیا پیشم

 

 امروز بیش از اندازه به تو

 

 محتاجم ....باورم کن...

 

 

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه 1 تیر1389ساعت 20:7 قطره اشکی از خراباتی |


گنجشگان لاف می زنند:
جیک جیک ، جیک جیک....
جیک هیچ یک شان در نیامد

تو که دور می شدی

+ به یادگار مانده در پنجشنبه 20 خرداد1389ساعت 16:53 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

+ به یادگار مانده در یکشنبه 29 فروردین1389ساعت 16:15 قطره اشکی از بی نام |


 

 

 

 

خداوندا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند

آنان شایسته ی محبتند و یادشان مایه آرامش است

در میان خلق معدن خیرند و دارنده پاکترین خصوصیات

پس خدای من آنان را اکرام کن و بر صفات نیک آنان

بیفزای و این ایام را برای آنان با سر بلندی و سعادتمندی

در دنیا و آخرت همراه بفرما ....... آمین .......

 

 نوروز ۱۳۸۹ بر شما و خانواده ی محترمتان مبارک باد

 

+ به یادگار مانده در شنبه 29 اسفند1388ساعت 18:0 قطره اشکی از بی نام |


            سراب

و گاهی ...

 

                      زندگی حکایت تشنه ایست در بیابان با سبویی آب

                           که در پی سراب همه سبویش را نوشید.

 

هرچه هستیم سبویمان را تهی نکنیم ...

+ به یادگار مانده در جمعه 11 دی1388ساعت 18:58 قطره اشکی از اشک دل |


 

 

بنام خدا

 

خدایا نگاهم کن ...

چشمانم خیره به جایی مانده .. نگاهم به کجاست ؟ دلم بیقرار است ...

گویی تمام دلتنگیها یکجا به دلم راه یافته ... نمیدانم به کجا باید رفت ؟!

امروز چه سرگردان و تنها با پای پیاده همه ی احساسم را پیمودم ولی افسوس هیچ نگاهی مرا پیدا نکرد !

بغض کهنه ای مرا می آزارد ... فریاد بیصدایی با همه اصالتش مرا سردر گم به دنبال خود میکشد ...

خدایا !

گویی چیزی درونم نهیب میزد دلم میخروشد و سپس آرامش به وجودم راه می یابد ...

فهمیدم !

انتظار دیدگانم به سرخی گونه ام گره میخورد و به روشنایی ماه هجوم میبرد !

خدایا سپاس .....

 

 

+ به یادگار مانده در دوشنبه 7 دی1388ساعت 14:48 قطره اشکی از سراب |


 

 


گفت خاتم درغدیرخـم ، که را باشم نبی


ابن عمِّ من به وی باشد امیر و هم  ولی

 

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 0:0 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |




کــــــاش سیگار نمی بود هــــرگز

روز دیــــدار نــــمی بود هـــــــــرگز

کـــــاش قسمتت فقط مــــن بودم

درد انـــــکار , نـــمی بود هـــــــرگز

کــــــاش در محکمه ی عشق خدا

درد اقــــــرار نــــــمی بود هــــــرگز

کـــــاش پنهانه همه رو مـــی شد

تــــا که اظـــهار نمی بود هــــــرگز

کـــاش ان رقـــیب من گم می شد

تـــــا که پیکار نــمی بود هـــــــــرگز

کـــــاش معشوق در اغــــوشم بود

تـــا که دل زار نـــمی بود هـــــــرگز


+ به یادگار مانده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 23:7 قطره اشکی از عصیان |


 

سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن 

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت 

ساكت مي شوم ، مي خندم ، 

 ولي خنده ام تلخ مي شود 

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده 

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت 

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ... 

شور و نشاط رو از دلم برد 

رفت ...رفت ...رفت 

و من مي خندم و مي گويم : 

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است 

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم 

عشق يعنی با غم الفت داشتن

        سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعنی انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعنی مستی و ديوانگی

                                                عشق يعنی در جهان بيگانگی

                                       عشق يعنی شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعنی سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعنی اشک حسرت ريختن

  عشق يعنی در جهان رسوا شدن

         عشق يعنی مست و بی پروا شدن

                  عشق يعنی سوختن يا ساختــن

                           عشق يعنی زندگی را باختن

                                   عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار

                                           عشق يعنی هرچه بينی عکس يار

                                     عشق يعنی ديـده بر در دوختـن

                           عشق يعنی در فراقش سوختن

                 عشق يعنی لحظه های التهاب

        عشق يعنی لحظه های ناب ناب

 عشق يعنی با پرستو پر زدن

         عشق يعنی آب بر آذر زدن

                   عشق يعنی سوز نی آه شبان

                            عشق يعنی معنی رنگين کمان

                                     عشق يعنی با گلي گفتن سخن

                                              عشق يعنی خون لاله برچمن

                                      عشق يعنی شعله بر خرمن زدن

                             عشق يعنی رسم و دل برهم زدن

                    عشق يعنی يک تيمم يک نماز

          عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی چون محمد پا به راه

       عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

              عشق يعنی بيستون کندن به دست

                        عشق يعنی زاهد اما بت پرست

                                 عشق يعنی همچومن شيدا شدن

                                          عشق يعنی قلــه و دريا شدن

                                 عشق يعنی يک شقايق غرق خون

                       عشق يعنی درد ومحنت دردرون

              عشق يعنی يک تبلور يک سرود

   عشق يعنی يک سلام و يک درود

           عشق يعنی جام لبريز از شراب

                    عشق يعنی تشنگی يعنی سراب

                            عشق يعنی حسرت شبهای گرم

                                    عشق يعنی ياد يک رويای نرم

                                        عشق يعنی غرقه گشتن در سراب

                                    عشق يعنی حلقه های بی حساب

                        عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت

                  عشق يعنی آخــرخط بهـشــت

         عشق يعنی گم شدن در لحظه ها

عشق يعنی آبـی بی انتـــها

        عشق يعنی زرد تنها و غريب

                عشق يعنی سرخی ظاهر فريب

                          عشق يعنی تکيه بر بازوی باد

                                   عشق يعنی حسرتت پاينده باد

                                    عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او

                                       عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو

 

+ به یادگار مانده در جمعه 17 مهر1388ساعت 8:59 قطره اشکی از گمنام |