کــــــاش سیگار نمی بود هــــرگز
روز دیــــدار نــــمی بود هـــــــــرگز
کـــــاش قسمتت فقط مــــن بودم
درد انـــــکار , نـــمی بود هـــــــرگز
کــــــاش در محکمه ی عشق خدا
درد اقــــــرار نــــــمی بود هــــــرگز
کـــــاش پنهانه همه رو مـــی شد
تــــا که اظـــهار نمی بود هــــــرگز
کـــاش ان رقـــیب من گم می شد
تـــــا که پیکار نــمی بود هـــــــــرگز
کـــــاش معشوق در اغــــوشم بود
تـــا که دل زار نـــمی بود هـــــــرگز
+
به یادگار مانده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:7 قطره اشکی از عصیان
|
سر كلاس ادبيات معلم گفت :
فعل رفتن رو صرف كن
گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت
ساكت مي شوم ، مي خندم ،
ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده
و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت
رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست
رفت و شاديم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد
رفت ...رفت ...رفت
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم
عشق يعنی با غم الفت داشتن
سوختن با درد نسبت داشتن
عشق دريک جمله يعنی انتظار
انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی در جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشمان تر
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختــن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديـده بر در دوختـن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی سوز نی آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی با گلي گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله برچمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم و دل برهم زدن
عشق يعنی يک تيمم يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی همچومن شيدا شدن
عشق يعنی قلــه و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد ومحنت دردرون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق يعنی جام لبريز از شراب
عشق يعنی تشنگی يعنی سراب
عشق يعنی حسرت شبهای گرم
عشق يعنی ياد يک رويای نرم
عشق يعنی غرقه گشتن در سراب
عشق يعنی حلقه های بی حساب
عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت
عشق يعنی آخــرخط بهـشــت
عشق يعنی گم شدن در لحظه ها
عشق يعنی آبـی بی انتـــها
عشق يعنی زرد تنها و غريب
عشق يعنی سرخی ظاهر فريب
عشق يعنی تکيه بر بازوی باد
عشق يعنی حسرتت پاينده باد
عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او
عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو
+
به یادگار مانده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:59 قطره اشکی از گمنام
|
شب اول قبر مجنون
شنیدستم که مجنون جگر خون
چو زد زین دار فانی خیمه بیرون
دم آخر کشید از سینه فریاد
زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از برای پرسش دین
ملائک آمدند او را به بالین
بکف هر یک عمود آتشینی
که ربت کیست دینت چه دینی است
دلی جویای لیلی از چپ و راست
چو بانگ قم به اذن الله برخاست:
چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز لیلی نیامد از وی آواز
بگفتا کیست ربت گفت لیلی
که جانم در ره جانش طفیلی
بگفتندش به دینت بود میلی
بگفتا آری آری عشق لیلی
بگفتندش بگو از قبله خویش
بگفت ابروی آن یار وفا کیش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه آن یار طناز
بگفتندش رسولت کیست ناچار
بگفت آن کس که پیغام آرد از یار
بگفتند از امام خویش می گوی
بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی
بگفتند از طریق اعتقادات
بگو از عدل و توحید و معادات
بگفتا هست در توحید این راز
که لیلی را به خوبی نیست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم بسیار
از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشین در کف گرفته
ندا آمد که دست از وی بدارید
به لیلی در بهشتش وا گذارید
که او را نشئه ای از جانب ماست
که من خود لیلی و او عاشق ماست
شنیدم گفت مجنون دل افکار
ملائک را سپس فرمود آن یار
تو پنداری که من لیلی پرستم
من آن لیلای لیلی می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت
وفاداری ز مجنون باید آموخت
+
به یادگار مانده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:13 قطره اشکی از خراباتی
|
برای سال ها می نویسم . . .
سال ها بعد
که
چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود . . .
همیشه
یکی بود و یکی نبود . . .
+
به یادگار مانده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:42 قطره اشکی از بی نام
|
می کشاند سایه اش را شب به دنبال تنی سرد
می گذشت از کوچه ی مرگ دختری تنها و دلسرد
می زند خود را به مستی کس نباشد غم گسارش
چون که داند مردم دون نیستند همواره یارش
نامرادی طالعی بود وز برای خود رقم زد
عالمی گفتند بگو نه ، او ولی چشمی بهم زد
با کلامش خار می کرد کوکب شاد جهان را
مه به پشت ابر تیره ،زیر و رو کرد آسمان را
مسلخ جانش سرای مرد شومی بوالهوس گشت
در رکاب ناله هایش این مصیبت تازه بس گشت
رفت لبخند شبابش پشت قاب عکس تیره
کس نفهمیده ز رازش او چرا مات است و خیره
زیر ضرب سیلی مرد ،می کند آرایش درد
در پش هر جنگ شومی می رسد آرامش سرد
غیرت سالار خانه مانده جا در بستری پست
می شود دیوی فرشته تا که بیند دلبری مست
خنده های مست ِ هرزه ، در جوار ساحری عور
می کند بدگوهری را از نمای ظاهری دور
در رخ لیلای دل خون برنتابد ماه ِ افسون
جغد زیبا بر لب بام ، های و هوی دارد ز گردون
این شعر رو بعد از خوندن کتاب بامداد خمار نوشتم
ربط داره به زندگی نقش اول قصه
که دختری بود که به حرف دیگران گوش نداد
و خود را با هوسی به ناکامی کشاند
+
به یادگار مانده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:21 قطره اشکی از ستاره
|
« قسمت بیستم » ادامه ی اشک چهار صد و بیست ام
کز هفت به ده رسید سالش
افسانه خلق شد جمالش
هر کس که رخش ز دور دیدی
بادی ز دعا بر او دمیدی
شد چشم پدر به روی او شاد
از خانه به مکتبش فرستاد
دادش به دبیر دانش آموز
تا رنج برد بر او شبانه و روز
چون « قیس » را به مکتب سپردند ، دوستان او و کودکان سایر قبایل را
نیز شوق همنشینی با « قیس » در سر افتاد و جملگی روی به مکتب خانه
آوردند و مکتب خانه از فیض ظهور و حضور « قیس » پر رونق شد.
« قیس » هوشی سرشار و صدایی دلپذیر داشت و هنوز یکماه نگذشته بود
که گوی سبقت از همگان ربود و سر آمد اقران شد و صوت قرآنش آتش به
جان مشتاقان زد و شهرت حضورش در مکتب خانه در همه جا پیچید.
راویان اخبار و ناقلان آثار گفته اند : «لیلا»ی مجنون زیبا نبوده ،
بلکه عاری از حسن جمال هم بوده است و مولانا مکتبی در « لیلی و مجنون »
خود اشاره ای صریح به زشتی صورت « لیلی » نموده و سیرت او را
در زیبایی ستوده و از قول « قیس » - مجنون - گفته است :
« آنگاه که مردمان « مجنون » را مذمت کردند که چرا دل به « لیلا »
بسته است او پاسخی نداد تا روزی « امیر نوفل »به او گفت :
« در مطبخ من چهل کنیز کار می کنند ، که زشت ترین آنان
از « لیلا » به زیبایی سر است.»
« تو به کدام حسن جمال او چنین دل بسته ای ؟ ... « قیس » پاسخ داد :
« اگر از دیدگاه من ، و با معیارهای من به « لیلا » نگاه کنی ،
از « لیلا » زیباتری در همه گیتی نیابی.»
+
به یادگار مانده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:59 قطره اشکی از اشک ماه
|
تو ای جان ودل من ،هستی من تو ای در شام غمها ، مستی من تو ای بنشسته با خون در وجودم تو ای امید و عشق و تار و پـــودم تو در چشم منی ، هر جا که هستم تو را هر جا که هستی ، می پرستم شرابی ، شعر نابی ، هر چه هستی مرا از هـر چه غــیر از خود گســستی دل درد آشنا را در تو دیدم تو میدانی خدا را در تودیدم نمی دانم که بی تو کیستم من اگر روزی نباشی نیستم من دراین سینه دلی دیوانه دارم چه گویم دشمنی در خانه دارم مبادا لب نهاد بر جام دیگر نشیند بر لبانش نام دیگر من از این گفته ها می لرزم و باز باو گویم که : ای با سینه دمساز بجز من آرزویی در دلش نیست بجز نقش محبت در گل اش نیست بدلها گر وفا همچون سرابست دل او در محبت یک کتابست نگاهش با نگاهی آشنا نیست به محراب دلش غیر از صفا نیست ولی با این دل غافل چه سازم ؟ نمی گردد اگر عاقل چه سازم ؟ حسد با خون بود نقش وجودش همین است ار بسوزی تار و پودش اگر آسوده هم ماند که دل نیست دل است این نازنینم سنگ و گل نیست
هما میر افشار
+
به یادگار مانده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:51 قطره اشکی از ستاره
|
دریغ و درد ,شب مستی و شراب گذشت
زمان عاشقی و فصل اضطراب گذشت
چه شامها که دل از شوق وصل خون می شد
هزار حیف که آن شور بی حساب گذشت
دگر به دفتر ما حرف عشق آخر شد
حدیث لیلی و مجنون از این کتاب گذشت
دگر چه سود که نام ما بری به پیش حبیب
که یاد ما ز دلش چون خط شهاب گذشت
سزاست گر که دهد دل به دیده چشمهء خون
چو آن نگاه وفا جوی ,پر عتاب گذشت
+
به یادگار مانده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:6 قطره اشکی از همیشه منتظر
|
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد رفت......
و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود...
+
به یادگار مانده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 19:11 قطره اشکی از اشک دل
|
بعضيها شعرشان سپيد است، دلشان سياه، بعضيها شعرشان كهنه است، فكرشان نو، بعضيها شعرشان نو است، فكرشان كهنه، بعضيها يك عمر زندگي ميكنند براي رسيدن به زندگي، بعضيها زمينها را از خدا مجاني ميگيرند و به بندگان خدا گران ميفروشند. بعضيها حمال كتابند، بعضيها بقال كتابند، بعضيها انبارداركتابند، بعضيها كلكسيونر كتابند بعضيها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان، بعضيها اصلا قيمتي ندارند، بعضيها به درد آلبوم ميخورند، بعضيها را بايد قاب گرفت، بعضيها را بايد بايگاني كرد، بعضيها را بايد به آب انداخت، بعضيها هزار لايه دارند بعضيها ارزششان به حساب بانكيشان است، بعضيها همرنگ جماعت ميشوند ولي همفكر جماعت نه، بعضيها را هميشه در بانكها ميبيني يا در بنگاهها. بعضيها در حسرت پول هميشه مريضند، بعضيها براي حفظ پول هميشه بيخوابند، بعضيها براي ديدن پول هميشه ميخوابند، بعضيها براي پول همه كاره ميشوند.
بعضيها نان نامشان را ميخورند، بعضيها نان جوانيشان را ميخورند، بعضيها نان موي سفيدشان را ميخورند، بعضيها نان پدرانشان را ميخورند، بعضيها نان خشك و خالي ميخورند، بعضيها اصلا نان نميخورند، بعضيها با گلها صحبت ميكنند، بعضيها با ستارهها رابطه دارند. بعضي ها صداي آب را ترجمه ميكنند. بعضي ها صداي ملائك را ميشنوند. بعضي ها صداي دل خود را هم نميشنوند. بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نميدهند. بعضي ها در تلاشند كه بيتفاوت باشند. بعضي ها فكر ميكنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست. بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست. بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود ميدانند. بعضي ها فكر ميكنند پول مغز ميآورد و بي پولي بي مغزي. بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر ميكشند. بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه ميگيرند. بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نميكشند. هيچكس بيدرجه نيست. بعضي ها يك درجه تند زندگي ميكنند، بعضيها يك درجه كند. بعضي ها حتي در تابستان هم سرما ميخورند. بعضي ها در تمام زندگيشان نقش بازي ميكنند. بعضي از آدمها فاصله پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ. بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كره زمين و بعضي به وسعت كل هستي. بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ بعضي ها خيلي جورهاي مختلف هستند. شما چطور؟
+
به یادگار مانده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:35 قطره اشکی از ارزش
|
ای داد ِ من دل ، بـیــــداد ِ من دل
از تو چه گویم ، بر بــــاد ِ من دل
محراب من بــــود، آن دم که بودی
همراه ِ من دل ، همزاد ِ من دل
از کف بــــرفت و از ناله ی او
جز خاطری گنگ جامانده در دل
صبحم شب آمد ، تاریک و سوزان
از داد ِ عشقی ، سوزنده در دل
می بــــاید اکنون ، بی او به ره شد
بی یاد و بی دل ، بیچاره این دل
ستاره .ش
+
به یادگار مانده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:59 قطره اشکی از ستاره
|
هنگامي كه قابيل كمر به قتل هابيل بست انسان نخستين طعم تفرقه و جدايي
را چشيد، طعمي كه از هر زهري كشنده تر و از هر تلخي بدتر بود، انسانها
از هم گسسته بودند، دنيا در تاريكي محض به سر مي برد، هزاران سال از
واقعه ي هابيل و قابيل مي گذشت و پيامبران زيادي براي نسلهاي مختلف
بشري آمدند و دفتند تا به آنها آن طعم تلخ را يادآوري كننداما انسانها آنچنان
در انحطاط فرو رفته بودند كه هيچ ندايي را نمي شنيدند تاريكي در همه جا بيداد
مي كرد، نياز بود كسي بيايد، كسي كه به انسانها نه با اندرز و پند بلكه با اعمال و
كردار خويش يادآوري كند كه با هم مي توانند مهربان باشند، يكي باشند، يكديگر
را دوست داشته باشند، شاد باشند، به همديگر عشق بورزند، در دنيايي كه به جز
صداي خفقان و ظلم ديگر چيزي شنيده نمي شد كسي بايد مي امد كه صدايش بالاتر
باشد تا ههمه آن را بشنوند، پيامبران پيشين همه براي يك منطقه خاص مي امدند
ولي دنيا نياز به يك رهبر داشت تا فرمانروايي او همه ي دنيا را فرا گيرد، او بايد از
پيامبران ديگر ممتاز مي بود بايد حرفي جديد براي گفتن داشته باشد بايد در مقابل
آنهمه سياهي مقاومتي بيش از آنچه كه ديگران نياز داشتند داشته باشد او بايد سخني
بگويد كه نه تنها نسل او بلكه همه ي نسلهاي آينده بشري بتوانند به آن گوش فرا دهند
و آن را مورد تاييد قرار دهند، سخني كه اعراب جاهل هم نسل او و مردم متمدن دنياي
قرن بيست و يك آن را مورد تاييد قرار دهند، آري و خداوند مي خواست بدين وسيله به
نياز همه ي نسلها پاسخ دهد و چنين گفت: و ما ارسلناك الا رحمت للعالمين و ما براي
شما نفرستائيم مگر رحمتي براي جهانيان، محمد براي قبيله خود و براي اعراب تنها
رحمت نبود بلكه آمده بود تا همه ي جهان را زير سايه ي دحمت خود قرار دهد براي
همه ي جهان دلسوز باشد داستان مسافرت ايشان را بع طايف از خاطرم مي گذرانم
كه سرداران طايف چگونه با بي شرمي بچه ها را به دنبال نبي رحمت روانه كردند
تا به سمت آنحضرت سنگ پرتاب كنند و وقتي كه آنحضرت با بدن خونين بر باغي
فرود آمدند و خواستند كمي استراحت كنند حضرت جبرئيل به خدمت ايشان آمدند و
فرمودند كه خداوند فرموده است آگر به ما اجازه بدهي كوههايي را كه اطراف طائف
هستند را به هم بفشاريم تا ديگر نسلي از طائف باقس نماند ولي آنحضرت كه جان
فداي پدر و مادرش باد... فرمودند مگر نا اينكه خداوند مرا رحمتي براي عالم فرستاده
است و من برايشان عذاب شوم نه هرگز اين اجازه را نخواهم داد ....
آري و اين است كه خداوند مي فرمايد محمد بهترين نمونه براي زندگي شماست و
هر كه از زندگي او پيروي كند به يقين كه موفق ترين انسانهاست.
آري در سالروز مبعث نبي خاتم هستيم اين سالگردها و سالروزها براي ما يادآوري
زندگي بزرگاني همچون حضرت محمد است براستي در اين روز اگر به خود بنگريم
كه اينهمه جشن و شادماني كه براي سالروزشان برگزار مي كنيم تا چه اندازه به
اسوه هاي شخصيتي و اعمال و پندهاي آنان نظري انداختيم
باشد كه همه ي انسانها خود را رحمتي براي يكديكر بدانند و از تفرقه و جدايي بر
حذر باشند و به همديگر عشق بورزند
مبعث پيامبر عشق و محبت بر همه ي عاشقان مبارك و شادباد...
+
به یادگار مانده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 3:59 قطره اشکی از خراباتی
|
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم چها که می بینم و باور ندارم چها ،چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم حذر نجویم از هر چه مرا برسر اید گو در اید ، در اید که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم اگرچه باور ندارم که یاور ندارم چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم خبر نداریم خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم در این غم ، چون شمع ماتم عجب که از گریه آبم نبرده باز چها چها چها که می بینم و باور ندارم چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
مهدی اخوان ثالث
+
به یادگار مانده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:0 قطره اشکی از همیشه منتظر
|
رفتار من عادی است اما نمی دانم چرا این روزها از دوستان و آشنایان هرکس مرا می بیند از دور می گوید : این روزها انگار حال و هوای دیگری داری! اما من مثل هر روزم با آن نشانیهای ساده و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم گاهی - از تو چه پنهان - با سنگها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم این روزها گاهی از روز و ماه و سال ، از تقویم از روزنامه بی خبر هستم حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم از جمله دیشب هم دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود : من کاملا تعطیل بودم اول نشستم خوب جورابهایم را اتو کردم تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم با کفشهایم گفتگو کردم و بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه ی موهوم دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد انگار از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه بوی تمام یاسهای آسمانی احساس می شد دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم و جیبهایم را از پاره های ابر پر کردم جای شما خالی ! یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد یک پاره از مهتاب خوردم دیشب پس از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است و بر خلاف سالها پیش رنگ بنفش و اروغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک یک روز کامل جشن می گیرم گاهی صد بار دیر یک وز می میرم حتی یک شاخه از محبوبه های شب یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما غیر از همین حس ها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی و غیر از این حال و خوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم رفتار من عادی است قیصر امین پور »
+
به یادگار مانده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:8 قطره اشکی از همیشه منتظر
|
قطره ای در صدفی پنهان شد
رفته رفته به صدف مهمان ش د
در نهانخانه ی تاریک صد ف
چند روزی که گذشت
دید منزل تنگ است
در و دیوار صدف چون سنگ اس ت
کمی آزرده شد از خود پرسید :
علت آمدنم اینجا چیس ت؟
قطره ها آزادند ...
در دل موج زمان فریادن د ...
چیست معنای خود آزاری من؟
چیست بیماری من؟
اگرم روزنه ای باز شود دور شوم
ساکن منطقه ی روشنی و نور شو م
صدف آهسته شنید این نجو ا
گفت ای کودک خرد دریا :
شکوه کم کن که در این بحر عمیق،
ما نگردیم به کس یار و شفیق !
ارزشت بیشتر از شبنم ن یست !
مثل تو در دل دریا کم نیست !
ما به کس در دل خود جا ندهیم
تا ندانیم که ارزش دار د
امروز اگر تو در سینه ی من پنها نی
یا به قول خودت افتاده در این زندانی
مکن از بخت شکایت که بدون تردید
تو در این خانه تاریک شوی مروارید
+
به یادگار مانده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:21 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا
|
از یادت برده ام جز عمر رفته ای که سنجاق دفترم شده جز ترانه هایی که حالا از دستخطم می شناسم هیچ از تو به یادم نمانده باور کن.
نامی اگر نداشتم و نامی اگر نداشتی نه حتی رشته ی نامربوطی بود که این لحظات چندین ساله را به هم وصله کند.
از وقتی که رفتی حتی چشمهایت را نمی دانم. و اگر کفشهایم هنوز زنده بودند باید می گفتند که اینجا چه می کنم. اینجا نبش این میدانگاهی پشت این در بسته با دیوارهای آجری. بین عکسها می گردم. کدام تویی؟ آنها که منم معلوم است. آنها که من نیستم؟ آنها که من نیستم زیاد است و هیچکدام به یادم تو را نمی آورد. اما چرا ترک می خوری؟ چرا می ریزی؟ چرا سفید مانده جای آن که من نیستم؟ و سفیدی مجهول می گسترد. پهن می شود روی تصویر آن که لابد منم. حالا خودم را هم از یاد برده ام.
ابوذر رحیمی
+
به یادگار مانده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 13:48 قطره اشکی از همیشه منتظر
|
سرزمين بي شعر
سرزمين بي احساس
سرزمين خاموش
سرزمين غم
درياي پر تلاطم خشم
صداي سنگين ماهي ها
صدفهاي مرده
فرياد پريان
پچ پچ جلبكها
تنهايي ستارگان دريايي
و زندگي يكنواخت هر روز ……
+
به یادگار مانده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 12:18 قطره اشکی از اشک دل
|
ما كه دل داده و بيمار توييم
عاشق و سخت وفادار توييم
تو جفا گر بكني حرفي نيست
هر چه گويي باز هم عرضي نيست
تو ستم كن ما نگاهت ميكنيم
تو بخند و دل فدايت ميكنيم
بجز اين رسم مرا رسمي نيست
كه جز اهنگ توام بزمي نيست
باز هم قافيه ها كشت سخن
همه احساس مرا برد ز تن
باز گوياي تو اين شعر نشد
پاسخ يكم از ان مهر نشد
حال هم عذر عرايض دارم
بخشش از شرح نقايض دارم
تو كجا و بي وفايي و جفا
كه تو شاهي و پر از مهر و وفا
+
به یادگار مانده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 7:54 قطره اشکی از عصیان
|
عيد نوروز آيد و هفت سين هاي ماندگار
با عمو نوروز و و خنده بوي گل در سبزه زار
هر دهي ،شهري كنار سفره اي گسترده باز
جمع مردم جمع و سرگرم شروع يك بهار
آن وسط قرآن كنار آينه بر روي رحل
منتظر تا هر عزيزي خواند آن را با وقار
سنجد و سير و سماق و ساعت و سيب درشت
سنبل و سكه درون سفره ي هر خانوار
گرچه باران كم رها شد از كمند ابرها
قدر نان نم كردني يا بيشتر شكرش گذار
ماهي تنگ بلوري مي رود از چب به راست
سبزه هم قد مي كشد هر آينه اميدوار
در كنار سفره شيريني و آجيل همچو قبل
خود نمايي مي كند با ميوه هاي آبدار
ماهي و سبزي پلو بر سفره در اين گيرو دار
خورده مي گردد به خنده ،حرفهاي مزه دار
استخاره ، فال حافظ با دعاي سال نو
عادت ايرانيان وقت حلول از هر تبار
سال نو آيد هزار و سيصد و هشتاد و هشت
مي شود تحويل ما اين جمعه اما انتظار
انتظاري سبز تر از برگهاي هر درخت
در دل پر حسرت هر تشنه ي ديدار يار
قائد ا هر سال ما نو مي شود در حسرتش
بي گل نرجس جهان هرگز ندارد اعتبار
+
به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:49 قطره اشکی از بی نام
|
می خواهم از خاطره هایم با تو بنویسم
از ژرفای تو
من در آستانه ی این ژرفا
هم شوق آرامش تو را دارم
هم بیم قعرت را
گفتی سقوط و اوج هر دو پروازند
آینده را می بینی؟
من چگونه پرواز خواهم کرد؟
آینه را ببین و بگو
آینه را ببین
رو در رو
چشمهایت را خوب نگاه کن
مرا می بینی؟
+
به یادگار مانده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 21:13 قطره اشکی از خراباتی
|
مرا با خیالت تنها نگذار اصلا به تو نرفته است مهربان نیست آزارم میدهد دلم خودت را میخواهد
+
به یادگار مانده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:12 قطره اشکی از همیشه منتظر
|
صدای عقربه ها ماه هاست که در سرم می کوبد من همچنان در فکر توام چرا باطری ساعت تمام نمی شود؟
منبع
+
به یادگار مانده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 2:11 قطره اشکی از همیشه منتظر
|
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بیگمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟
چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ...
رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوستترش داشته ... به آن برسد
رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطهی جهان برسد
گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مباد
به او که عاشق او بودهام زیان برسد
خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد
زنده یاد نجمه زارع
+
به یادگار مانده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 11:20 قطره اشکی از اهورا
|
بنام مهربانترين مهربانان
آن شب قدری كه گويند اهل خلوت امشب است
يارب اين تاثــير دولت در كدامين كوكــب است
تابه گيســــوی تو دســـت ناســــزايان كم رسد
هــــر دلی از حلقه ای در ذكـــر يا رب يا رب است
+
به یادگار مانده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 23:35 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا
|
وقت رقصیدن بود....
غنچه ای وا شده بود....
که وجودش همه آرامش بود....
من تورا میدیدم
تو وجودت پر آرامش بود....
من تو راحس کردم
تو دلت پاک و لبت خندان بود....
غنچه کم کم به گلی تبدیل شد
گلی از جنس دعا
گلی از خاطره ها!!!
غنچه کم کم وا شد٫زیبا شد
عاشق یک گل بی همتا شد....
آری!بـــــــــــــــاز هم٫وقت رقصیدن شد....
غنچه ی بسته ی ما٫ وا شده است
گلی زیبا شده است....
عاشق یاس و شقایق شده است...!
پس بیا٫می رقصیم!!!!
+
به یادگار مانده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:35 قطره اشکی از غروب
|
دلم لرزید روزی که تو گفتی اشتباه کردم چگونه آرزوها را به پای تو تبـــــاه کردم دلم پوسید وقتی که تو رفتی و سیاهی ماند تمام وعده های دل ، همه پوچی و واهی ماند میان سیـــل باران مروت ،، بی مـــروت گشت بسی خندیدقلب من،که اوهم بی صداقت گشت؟!
چه بسیــار نامه هایی که شبـانه زیر و رو کردم
برای رفتنـــش هر بار دلیلـــی جستجـــو کردم
گهی از عشق عصیانگر به یادش ناســـزا گفتم
گهی با قلب ویرانگر به عکسش خیره می خفتم
خدا عالم بُود ، ناگه ، به قلبم تیــر خشمش دوخت
و زان پس شمع او دیگر به پای شمع دیگر سوخت
دلـــم نالیـــد از هجرش ، ولـــی دم بر نیاوردم
هزاران کس تو را بوسید، ولی من کس نیاوردم
تـــو زیبایی اگرچه بـــد ، به عهد بسته می کردی
مرا با بی وفایی ها ، ز خود هم خسته می کردی
تکــانده پیکر غـــم را کنون بر روح ِ ویــــرانم
و زان پس غمکده گشته دل مات و هراسانم
میان خاطرات زرد ، نکردم مهـــر او را طـــرد
هوای عشق او دارم ، زجان گویم تورا بــــــرگــــــرد بــــــرگــــــرد ... بــــــرگــــــرد
ستاره . ش
+
به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 19:41 قطره اشکی از ستاره
|
کــــــور شم اگه بجز چشات به چشمی عادت بکنم
وقتــــــی می خندی به لبات کلــــــی حسادت بکنم
تو باغ ِ نرگس منی ، با صد شکوفـــــــه های نو
نمی ذارم هیچکی بیاد، بشکنه شاخـــــــه های تو
بیـــــــا بمون کنار من تا دنیـــــــا آبی بمونه
تا سایه روشن هـــــــوام همیشـــه آبی بمونه
من تو نگاه ِ روشنت، دنیا رو روشــــن می سازم
بهشت ِ با تو بودنو تو باغ و گلشــــــن می سازم
به وصف انشای نگـات صفحه رو خالی میذارم
به شادی کنج لبـــــــات بوسه ی عالی می ذارم
اگه گذاشتی رو چشـــــــام قدم هاتو جا می ذارم
رو سرخی جام لبــــــــــام لاله و شب بو می کارم
با پیچ و تاب ِ گیســـــوهام مست و خرابت می کنم
تو قصه های روشنــــــم بازم شهابت می کنم
به شعله ی تــنــــــد تــنــت بستر گل ها رو می دم
رو نقش ِ خیس پیرهنــــــت فرش ثریا رو می دم
بازم نوازشـــــــم بکن تا شاپرک پـــــــر بزنه
هزار تا پروانه ی نو، از پیله هاش ســـــــر بزنه
دلم به نـیــت تو بود بـیـت های این قصه رو ساخت
نبـــــودی و بــــدون ِ تـــــــو تموم زندگی رو باخت
تو اون هوای مستی که آغوش من لطف ِ تو داشت
چشای خیس و ابریم بـــارون ِ چشمای تو داشت
بتـــــاب به آینه تا نسیم نور ِ تو رو پخش بکنه
هنـــوز محبتای تو ، راه ِ مـــنو فـــــرش میکنه
فرق می کنه قصه ی من ، با مجنون ِ تو قصـــه ها
اون که به لیلا نرسید ، گم شد توی ِ بیراهـــه ها
امــــا کلاغ ِ ما یه روز تورو پیش ِ من می یاره
قصـــه به آخر میرسه ، غصـــه هارو سر می یاره
ستاره
. ش
23/4/87
12:2
شب
+
به یادگار مانده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:36 قطره اشکی از ستاره
|
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک عشق گاهی ناودان گریه اشک بهار عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه همنشین خلوت غمگین آه عشق گاهی شور رستن در گیاه عشق گاهی غرقه خورشید در افسون ماه عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی رمز هوشیاریست در مستی می عشق گاهی آبی نیلوفریست قلک اندیشه سبز خیال کودکیست عشق گاهی معجز قلب مریض رویش سبزینه ای در برگ ریز عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب روزه ای با قصد قربت /ذکر بر لب / پایکوب عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا عشق گاهی طعم وصلت می دهد مزه شیرین وحدت می دهد عشق گاهی شوری هجران دوست تلخی هرگز ندیدن های اوست عشق گاهی یک سفر در شط شب عشق پاورچین نجوای دو لب عشق گاهی مشق های کودکیست حس بودن با خدا در سادگیست عشق گاهی کیمیای زندگیست عشق در گل راز ناپژمردگیست عشق گاهی هجرت از من تا شدن عشق یعنی با تو بودن ما شدن عشق گاهی بوی رفتن می دهد صوت شبناک تو را سر می دهد عشق گاهی نغمه ای در گوش شب عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشیند روی بام گاه با صد میل می افتد به دام عشق گاهی سر به روی شانه ای اشک ریز آخر افسانه ای عشق گاهی یک بغل دلواپسی عطر مستی ساز شب بو ، اطلسی عشق گاهی هم حکایت می کند از جدایی ها شکایت می کند عشق گاهی نوبهاری/گاه پاییزی به رنگ سرخ / زرد گاه لبخندی به لبهای تو گاهی کوه درد عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند زپیش عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع عشق گاهی بوی یاس رازقی ساقدوش خانه بن بست یاد مادری عشق گاهی هم خجالت می کشد دستمال تر به پیشانی عالم می کشد عشق گاهی ناقه اندیشه ها را پی کند هفت منزل تا رسیدن بی صبوری طی کند عشق گاهی هم نجاتت می دهد سیب در دستی و صاحبخانه راحت می دهد عشق گاهی در عصا پنهان شود گاه بر آتش گلستان می شود عشق گاهی رود را خواهد شکافت فتنه نمرودیان زو رنگ باخت عشق گاهی خارج از ادراک هاست طعنه لولاک بر افلاک هاست عشق گاهی استخوانی در گلوست زخم مسماریست در پهلوی دوست عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز گاه در چشمان مشکی اشک ریز عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای حسرت نادیدن معشوق در آدینه ای عشق گاهی موج دریا می شود گاه با ساحل هم آوا می شود عشق گاهی چاه را منزل کند یوسفین دل مطلع دل می کند عشق گاهی هم به خون آغشته شد با شقایقها نشست و همنشین لاله شد عشق گاهی در فنا معنا شود واژگان دفتر کشف تمناها شود عشق را گو / هرچه می خواهد شود با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود .
+
به یادگار مانده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 19:40 قطره اشکی از اشک دل
|
برای تو می نویسم از عمق احساسم
می نویسم تا شاید بدانی تپش قلبم در سینه......
به خاطر توست
برای تو می نویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی
که در لابه لای خرابه های قلبم لانه کرد
واز آنها گلستانی جاودانه ساخت.
برای تو می نویسم تا بدانی دوریت برای من ......
مثل دوری ماهی از آب است و دوری کبوتر از آسمان .....
برای تو می نویسم دیگر از عشق وجودم......
با فریادی خاموش که در لابه لای هیاهوی عشق کم شده ......
برای توست ای عشق ....
+
به یادگار مانده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 18:27 قطره اشکی از بی نام
|
+
به یادگار مانده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:57 قطره اشکی از همیشه منتظر
|