الا ای گل،که نامت کیمیایه... وجودت نازنین و بی ریایه الا ای گل،چرا غمگین نشستی؟ چرا در رو به روی عشق بستی؟ چرا با من غریبی مهربونم؟ بیا با من،که من قدرت بدونم... تبسم کن،گل نازم،بهارم! که من بی تو چطوری کم نیارم؟ کنون با تو وجودم غرق رازه پر از عشق و پر از حس پروازه بگو با هم بمونیم تا همیشه بدون عشق منم بی تو نمیشه... *******
+ به یادگار مانده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:0 قطره اشکی از غروب |
همنفسم بود ولی وقت چندانی نداشت هم کسم بود ولی پا روی قلب من گذاشت زنده بودم به یاد اون اونم به من وفا می کرد نمی دونم چی شد یهو به این و اون نگاه می کرد گفتش به من به روز میرم همین روزا، نزدیکیا گفتش نمی دونم که یاد من می مونه تو یاد شما گفتم کجا؟ برای چی؟ می خوای که تنهام بزاری؟ می خوای که با این گفتنات اشک منو در بیاری؟ گفتش که سرنوشت اینه عمرمونم دست خداست گفتش که راه منو تو از این به بعد از هم جداست همینطوری که حرف میزد میخ روی قلب من می کاشت خودش اینو خوب می دونست می گفت که چاره ای نداشت یه روزی از همین روزا موقع رفتنش رسید رفتش ولی با رفتنش میوه امیدمو چید سپردمش دست خدا خدا نگهدارش باشه دعام اینه که همیشه مونس و همدمش باشه
+ به یادگار مانده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:0 قطره اشکی از اشک دل |
تو رفته ای و من هنوز ، پی نگاه آخرت نشسته ام به لحظه ای که گفتی ساده بگذرم! گذر چگونه ممکن است ز ساعتی که تو دگر میان ِ آن نباشی و ، من از تو ساده بگذرم چو یوسفم که چاه غم فرو نشانده پیکرم و من در این تلاطمی تو را به یاد آورم تو بودی و وجود تو مرا به کام می کشاند مگو به درگاه هوس مگو به جام می کشاند تمام من تو بودی و دلیل مستی ِ تنم تنی که روزو شب فقط به دست تو سپرده ام تو رفته ای و من کنون به ره سراب آورم! بدون ِ مستی تنت به لب شراب آورم! تو رفته ای و دیگری تمامی دلت شده عجب زمانه ای خداااا،که یار مشکلت شده! میان لحظه های من ، بهار ِ بهار ماند مگو بخند به روزگار که لحظه درفرار ماند شراره ی نگاه تو مرا کمین بوسه کرد وبا خیال ماه ِ تو دلم هوای غصه کرد ز سال رفتنت ببین که روزها شمرده ام مگو که بی خیال تو ، تو را ز یاد برده ام ستاره . ش 24/ 3/ 87
+ به یادگار مانده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:28 قطره اشکی از ستاره |
فکرکن حالا بیست وچند سال پیش است. فردا شبی، خانه بران ماهتاب ماست. آخر شب، بیله دوماد با سازو دهل هاشان می ریزند توی دشت و آرام آرام می آیند تا حوالی چادر سیاه ما ....بزرگترها از پدر اجازه می گیرند تا عروس پولک پوش خانه ما را به غریو بادها بسپارند....پدر بعد از مدتی این پا و آن پا کردن، می رود بالای کل زنان دخترها و دف کوبان زنان ایل ، چشم می دوزد بر ستاره هایی که از چشم های مادرم می ریزد امشب.... خواهرم از بین گل ها و گمپل های آویزان سر بر می آورد و درخشان می تابد بر چشم های غم گرفته پدر... به احترام او از تخت مخمل بر می خیزد... درست می ایستد مقابل آن سایه صبور و پدر حالا رنج سالیانش را در چترزلف های در کلاغی پیچیده فرشته ای آشنا که بلند بلند در برابر او قد کشیده است می بیند... انگارهمین دیروز بود که رفتند دنبال ماما، آمد و بعد از چند ناله ، قنداقه بچه را ریخت روی دستش و پدر هم یک نوت پنج تومانی بست گوشه چارقد بی بی قزبس.... پدر آن روز خندید و مشتاق تر از همیشه رفت پی اسبهای یله در حوالی دشت... آن روز بابونه های نشیب کوه را زیباتر از همیشه دید به گمانم.... گفته بودند دختر زود قد می کشد اما هیچوقت فکر نمی کرد اینهمه زود، گونه های "ماه تابو"ی او گل می اندازد و نارسیده می رود پی پروانگی های خودش. مهتاب به احترام پدر می ایستد... پدر گوشه چارقد شکوفه ریز او را دردست می گیرد و آرام می بوسد گونه های گل انداخته تنها بهار خانه ما را و او را هفت پروانه، دور اجاق روبروی چادر سیاه می گرداند... می گرداند و چیزی زیر لب زمزمه می کند و مهتاب به یاد می آورد هفت سالگی های خودش را...عطر خوش نعنا را... جوشانده رازیانه... خنکای خاک شیر...روزهای سرد زکام را .... و پسین های خسته ای که دنبال بزغاله ها می دوید با قبای گلدار ... و شب سردی که پدر دیر به خانه آمد... و او تنها بود با دلشوره های مادر... دکتر محمد حسین بهرامیان / ایمیل های عاشقانه
+ به یادگار مانده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:45 قطره اشکی از اهورا |
بــــهار آمده کنون ، بهار من کجا روی نگاه خیره ء مرا ، مگر ز یاد می بری بــــهار آمده کجا ! دوان دوان روان شدی به پای پینه بسته ام چرا تو هم خزان شدی بهار آمده ببین شکوفه ها جوان شدند ز بعد رفتنت ببین که غنچه ها عیان شدند بــــهار من سفر چرا مگر مرا ندیده ای مگر به روز و حال من دمی نظر نکرده ای مــــگر به بال قاصدک راه سفر نبسته ای چرا به پای دیگری به جای من نشسته ای بــــهار آشیان من ، چو عـیــــد آمده بیا تو را به جان یاس ِ من سپیـــده آمده بیا بیا و شهد بوسه ات به کام مـــا روانه کن در آتش و شرارخود به جان مـــا زبانه کن تو را به شعر کشانده ام تا ز تو پروانه شوم به شوق و اشتیاق تــــو همدم گلخانه شوم پولــــک احساس مرا به بالشت نشان بزن به راس عشق ناب خود، به دور من کمان بزن بزن کمانه را کنون ، به ناله ای ز ما بخوان برای آوای جنون غریـبــــه را روا مــدان ستاره . ش 6/1/87
+ به یادگار مانده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:13 قطره اشکی از ستاره |
سلام به همه اساتید بزرگم از غیبت طولانیم معذرت امیدوارم جبران کنم
برخیز که ایام غریبی به سر آمد
بوی خوش پیراهن یوسف ز در آمد
پنهان و هویدایی و من عشق تو خواهم
هر سو نگرم عشق تو را در نظر آمد
هان ای شب رو نا امید و خسته
خوش باش از این مژده که دیگر قمر آمد
می خوار حذر از می و مستی کن
باد سحر از شراب او با خبر آمد
غمگین منشینید که اید به سلامت
چون یوسف اسحاق که روزی ز در آمد
+ به یادگار مانده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:9 قطره اشکی از عصیان |
مگه میشه دل داشت ودلدارنداشت؟ مگه میشه غم داشت وغمخوارنداشت؟ مگه میشه سنگ بودومحکم نبود؟ مگه میشه انسان بودوپرغم نبود؟ مگه میشه چشمه بودورودوندید؟ مگه میشه آتش بودودودوندید؟ مگه میشه گل بودوخار نداشت؟ مگه میشه عاشق بودویار نداشت؟ مگه میشه اشک بود و چالاک نرفت؟
مگه میشه خاک بودو بر خاک نرفت؟
+ به یادگار مانده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:56 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |
نقطه ها در هم آميختند . . . خطها شکستند. . . زمان کشيده شد . . . و حال چه مي خواهي . . . نمي دانم که چه هنگام من هم نقطه اي خواهم شد . . . حال هم شايد نقطه اي باشم . . . در پس آسماني پر از نقطه هاي نوراني و خاموش. . . مي روم تا به نور برسم . . . سو سو هاي نور که از روبرويم مي آيند و مي روند و شايد اين منم که سرگشته و گم از کنارشان عبور مي کنم . . . اين آخرين نقطه است يا آن يکي؟ اين آخرين سوسو است يا آن يکي ؟ اين آخرين راه است يا آن يکي ؟ . . . آن يکي . . . آري آن يکي . . . 
+ به یادگار مانده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 4:30 قطره اشکی از مسافر |
زهجر یار نالانم زدست دهر گریانم گهی افسرده وغمگین گهی هم بس حیرانم که آخر ای خدای من چرا دائم در افغانم؟ گناهم چیست که اینگونه غم افتاده بر جانم؟ چه خوشبختی چه بدبختی زتقدیراست می دانم کنم شکرت خداوندا عزیزیست پشتیبانم زتلخیها نگهدارش با او تنها نمی مانم
+ به یادگار مانده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:0 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:30 قطره اشکی از همیشه منتظر |
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
قیصر امین پور
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 0:29 قطره اشکی از همیشه منتظر |
« قسمت نوزده ام » ادامه ی اشک چهار صد و دهم
« عامر » ز طلب برای فرزند
می بود چو کان به لعل در بند
ایزد به تضرعی که شایست
دادش پسری چنان که بایست
چون دید پدر جمال فرزند
بگشاد در خزانه را بند
از شادی آن خزانه خیزی
می کرد چو گل خزانه ریزی
فرمود ورا به دایه دادند
تا رسته شود ولیمه داند
دورانش به حکم رایگانی
پرورد به شیر مهربانی
هر شیر که در لبش سرشتند
حرفی ز وفا بر آن نوشتند
شرط هنرش تمام کردند
قیس هنریش نام کردند
خداوند ، به دعای درویش و به سوز دل ریش « عامر » و دعای شبان
« سلیمه » بانو رحم آورد و به آنان پسری عنایت کرد که در زیبایی طاق بود.
امیر « عامر » به شکرانه تولد فرزند پسر ـــ که منتهای آرزویش بود ـــ
در خزانه را گشود و یکسال تمام مالیات را بر رعیت و خراج بر باجگذاران
بخشید و بپاس سلامت فرزند فرمان داد تا هفت سال تنور آشپزخانه مضیف را
روشن نگه دارند و هرکه خواست طعام گرم به رایگان دریافت دارد و دعا بر
فرزند او کند و نام نامی فرزند را به یاد پدرش « قیس » گذاشت.
« عامر » ابتدا فرزند را به دایگان پاک سرشت سپرد تا شیر نا پاک وارد
خون فرزندش نشود و چون او را از شیر باز گرفتنند ، معلمان کار آزموده
خبر کرد تا او را آداب سواری بیاموزند و راه و رسم میدانداری ! چون
« قیس » به هفت سالگی رسید ، ماهی شد که بر آسمان قبیله می درخشید
و به شیرین زبانی و هنرمندی گوی سبقت از همگان ربوده بود ، به گونه ای
ک دوست و دشمن به او دل بستند و « قیس هنریش » لقب دادند و در میان
بادیه نشینان به « قیس عامری » شهرت یافت .
چون مردمان جمع شدند و ولیمه هفت سالگی « قیس » را تناول کردند ، « سلیمه »
خاتون به « عامر » یاد آوری کرد که « قیس » اگر چه از هنر و مردی تکمیل است ،
امّا کارش هنوز نا تمام است . زیرا خواندن و نوشتن نیاموخته و حیف است صوت
خوشش به قرآن خواندن و راز و نیاز به درگاه بی نیاز بگوش نرسد ! »
امیر « عامر » اگر چه دل از دیدار فرزند بر نمی داشت و دقیقه ای دوری از او را
تاب نمی آورد ، امّا چاره ای جز فرستادن او به مکتب خانه نمی دید ، با این همه
سه سال از فرستادن او به مکتب طفره رفت و دقیقه ای در سفر و حضر از فرزندش
« قیس » جدا نشد تا سرانجام شیخ، کس فرستاد و حقوق فرزند را به « عامر »
یاد آوری نمود و چاره امیر « عامر » ناچار شد.
+ به یادگار مانده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:27 قطره اشکی از اشک ماه |
بوسه يعني خلسه در اعماق شب بوسه يعني مستي از مشروب عشق بوسه يعني لذت از دلدادگي بوسه يعني حس طعم خوب عشق بوسه آغازي براي ما شدن بوسه سر فصل كتاب عاشقي بوسه آتش مي زند بر جسم و حان شرم در دلدادگي بي معني است طعم شيرين عسل از بوسه است بهترين هديه پس از يك انتظار بوسه را تكرار مي بايد كرد بوسه يعني وصل جانها از دو لب
بوسه يعني آتش و گرماي تب
لذت از شب، لذت از ديوانگي
طعم شيريني به رنگ سادگي
لحظه ايي با دلبري تنها شدن
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه يعني عشق من ، با من بمان
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
پاسخ هر بوسه ايي بوسه است
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه يعني عشق وآوازوسرود
بوسه يعني پر زدن، يعني صعود
+ به یادگار مانده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:49 قطره اشکی از بی نام |
با هر کسی دوستی کردم خصم مادرزاد شد آشیان هرجا گزیدم لانه ی صیاد شد آن دوست را که با خون جگر پروردمش برسرم خنجر کشید عاقبت جلاد شد

گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را ازعشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که به یاد لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنّمت روییدم
گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 16:35 قطره اشکی از خراباتی |
فـــــــــکر نکنـــــــــی یه عادته بوســــیدن لــــب های تو فـــــــــکر نکنـــــــــی جدا می شم بعــــدم بهت می گم برو فـــــــــکر نکنـــــــــی لحظه هامو با کســـــی قسمت می کنم فـــــــــکر نکنـــــــــی یه وقت یه جا به مردی عادت می کنم فـــــــــکر نکنـــــــــی با اخم تو من به خوشی راضی می شم فـــــــــکر نکنـــــــــی اگه نیـــــــای من تنهایی راهی می شم فـــــــــکر نکنـــــــــی فکرای تو به فکر عشقت نمی یاد مـــــــنم مثه تو عـــــــا شقم دلـــــــم کسی رو نمی خواد فـــــــــکر نکنـــــــــی پس می کشم دس می کشم از این دعا فـــــــــکر نکنـــــــــی خسته شدم بسکه بگم خــــــدا خــــــدا فـــــــــکر نکنـــــــــی تنهائیا مــــنو عذابم نمی ده فـــــــــکر نکنـــــــــی بی طاقتم خدا جوابم نمی ده فـــــــــکر نکنـــــــــی قاصدکـا راه تو رو نمی دونن فـــــــــکر نکنـــــــــی که بلبــلا برای تو نمی خونن فـــــــــکر نکنـــــــــی فکرای بد، خواب از ستــــاره می گیره افســــوس نخور مـــــــن با توام اونکه بی یـــــــاره می میره فـــــــــکر نکنـــــــــی خیال تو یه دم از مـــــن رها می شه فـــــــــکر نکنـــــــــی دستای تو از دست مـــــن سوا می شه فـــــــــکر نکنـــــــــی تو زندگی رفـــــــیق غم هـات نمی شم فـــــــــکر نکنـــــــــی تو گریه هات شریک اشکات نمی شم فـــــــــکر نکنـــــــــی لمس تنت واسه تـــــنم تکراریه فـــــــــکر نکنـــــــــی دوست دارم یه حرفه و اجباریه فـــــــــکر نکنـــــــــی به دیگری حالا که دنیای منی تـــــــو هم بگو که مثل من عاشق و شیــــــدای منی
ستــــــــــــــاره . ش
14/1/87
1:30 بامداد
+ به یادگار مانده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:40 قطره اشکی از ستاره |
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان كه به هفت آسمانش نه ستارهای است باری دل من! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری نرسید آن كه ماهی به تو پرتوی رساند دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری سحرم كشیده خنجر كه: چرا شبت نكشتهست؟ تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟ كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری سر بى پناه پیری به كنار گیر و بگذر كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری...
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:9 قطره اشکی از همیشه منتظر |
رفتيم و بديديم در راه جمعي را به شعر و ادب آگاه