شمع زنده نیست هنگامی که روشن نیست انسان نیز زنده نیست هنگامی که چراغ خانه ی دلش خاموش است. شمع هر چه می سوزد در زمین ریشه می کند و عمیق تر وابسته زمین می شود ، انسان نیز هر چه می گذرد به دنیا وابسته تر می شود و از اوج به زمین می رسد!
چه زیباست که شمع وانسان در اوج بسوزند
بی آنکه در زمین ریشه کنند.
کاش ریشه هامان به آسمان می رفت،کاش...!
+ به یادگار مانده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 3:13 قطره اشکی از رهگذر |
درختانی را از خواب بیرون می آورم درختانی را در آگاهی کامل از روز در چشمان تو گم می کنم تو که با همه ی فقر و سفره بی نان در کنارم نشسته ای لبخند برلب داری در چهر جهت اصلی چهار گل رازقی کاشته ای عطر رازقی ما را درخشان مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد همه چیز را دیده ایم تجربه های سنگین ما ما را پاداش می دهد که آرام گریه کنیم مردم گریز نشانی خانه خویش را گم کرده ایم لطف بنفشه را می دانیم اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم ما نمی دانیم شاید در کنار بنفشه دشنه ای را به خاک سپرد باشند باید گریست باید خاموش و تار به پایان هفته خیره شد شاید باران ما من و تو چتر را در یک روز بارانی در یک مغازه که به تماشای گلهای مصنوعی رفته بودیم گم کردیم
احمدرضا احمدی
+ به یادگار مانده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 0:55 قطره اشکی از همیشه منتظر |
و جلوي فرياد نگاه مرا بگيرد نگاه من امروز يك ساله شد جشن تولدش را باز ميان ميهمانان ناخوانده عصر سكوت پاسخ گفتم من به انتظار مينشينم تا تو به طنازي عروسكان شيشه اي ساخته دست نگاهت
چگونه قفل كلام نگاه تو شكسته شود
مرا ابدي كني
من به انتظار نشسته ام تا لبان اتشين نگاه تو
بوسه كلام خاموشم را پاسخ گويد
و من هر روز ميان راهرو تولد نگاها مان
جفت گيري نگاههايي را ديدم
كه خيلي زود به سقط نطفه هاشان رسيدند
و من هر روز زاده نگاه تو را
با پيرهن سرمه اي ات مي پوشانم
شايد گرمتر از ديروز مرا ببيني.....
+ به یادگار مانده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:4 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |
الـــــــــاــــــه يحب الجمال......خداوند زيبايى را دوست دارد اکبر و اعظم خدای عالم و آدم.....صورت خوب آفرید و سیرت زیبا چون خود او زيباست.....در وهم نگنجد که چه دلبند و چه شیرین..... پس سرشت زيباست و ما خود زيباييم و زيبايى پيش خود ماست باغها و ميوه ها اندر دلند ....عكس اينها اندر اين اب وگلند زيبايى را چگونه تصور ميكنيد؟..ايا ارزان است؟..زيبايى در چيست ؟ زندگى زيباست اى زيباپسند......زنده انديشان به زيبايى رسند پس خطا باشد زيبايى را نديدن:......خطا بود که نبینند روی زیبا را براى يافتن زيبايى دل به يك تابلوى پر قيمت و ظاهرا ندهيد,بلكه دل به يك منظره براى يافتن زبيايى عقل خود را به اسمانها و اعماق درياها نفرستيد , براى يافتن زيبايى نميخواهد چشمها را بازتر كنيم و دنبال راههاى مختلف بگرديم , حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز.......خوشا کسی که در این راه بیحجاب رود جايى خواندم كه بزرگى گفته بود:به جاى اينكه به تاريكى لعنت بفرستيد ميتوانيد به هواداری او ذره صفت رقص کنان......تا لب چشمه خورشید درخشان بروم پس زيبايى به اين ارزانيست .فقط قانع باشيم,كشف كنيم,و خود را انشاءالـــــاــــــــه تا مقاله دومم در مورد زيبايى شما را به خداى منان ميسپارم ![]()
در وصف نیاید که چه مطبوع و چه زیباست![]()
![]()
زيبايى به چه قيمتى به دست مى ايد؟....و خيلـــــــــــى سؤالات ديگر ,
مرا بر اين وا داشت كه مقاله اى در مورد بزرگترين موهبت الهى كه همانا
(زيبايى)هست بنويسم به جرات ميگويم كه تمام رنج و درد و بدبختى بشر
اين است كه زيبايى را نميبند ,خوشبختى هر كس به مقدار كشف زيبايى اوست![]()
امروزه بشر از يك چيز رنج ميبرد و ان افسردگى است
(هر كس به گونه اى از اين مرض رنج ميبرد) كه سرچشمه اين از نديدن زيباييست![]()
![]()
![]()
زيبا و مجانى بدهيد چون زيبايى هيچ قيمتى ندارد ,بنابر اين مجانيست![]()
بلكه چشمها را بشوييم تا بهتر و زيباتر ببينيم,
(خود ما زيباترين موجود هستى هستيم)هيچ چيز بدون وجود ما نميتواند زيبا باشد
بلكه خيلى راحت و به اسانى چشمها را ببنديم تا نگاهمان به دست ديگران نباشد
كه چقدر كسب ميكنند,نگاهمان به مال ديگران نباشد كه انها چه دارند و ما نداريم,
نگاهمان به زندگى ديگران نباشد كه بگوييم انها خوشبخت ترند و ما............,
بله ميشود زيبا ديد و خوشبخت شد اگر كشف كنيم كه از ما تا زيبايى يك حجاب
بيشتر نيست و ان هم خود ماييم كه حجاب زيبايى خويش هستيم
(وقتى خود را كشف نكنيم خود حجاب خويش ميشويم)
شمعى را روشن كنيد.اما اگر من خواسته باشم اين گفته را ادامه بدهم ميگويم
اگر شمع هم در دسترس نداريد ميتوانيد به اميد فردايى باشيد كه روز ميشود
و خورشيد را خواهيد ديد
بيابيم ,هـــــــــــــــــــــمين
+ به یادگار مانده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 14:52 قطره اشکی از مگنولیا |
« قسمت نهم » ادامه اشک صد و سی و هشتم سری تکان می دهد و می گوید : امیر ، هیچ می دانی نداشتن ، یک غم است ولی داشتن هزار مشکل در پی دارد ؟ « عامر » سر به تصدیق تکان می دهد و به « سلیمه » نگاه می کند. « سلیمه » با لحنی قاطع ، خطاب به درویش می گوید : « ای پیر دانا ، غم نداشتن ، به مراتب سنگین تر است از داشتن و تحمل هزار مشکل داشتن را تحمل کرد. » درویش لحظه ای سر بر زانوی تفکر می نهد ، این سکوت چنان به طول می انجامید که « عامر » و « سلیمه » می پندارند خستگی راه درویش را مغلوب خواب کرده است. امّا ناگهان درویش سر از زانو بر میدارد و به « سلیمه » - که مشتاقانه چشم به او دارد - می گوید : « اگر لحظه ای مرا با امیر تنها گزاری ، شاید به یاری پروردگار بتوانم بند این طلسم را بگشایم و چراغ دلت را به داشتن فرزندی روشن کنم. » « سلیمه » سپند آسا از جای بر می خیزد و چون پرنده تیز پروازی - که در قفس را بر روی او گشاده باشند - به پرواز در می آید و چادر قلندر خانه را ترک می گوید. پس از رفتن او ، درویش به « عامر » - که بهت زده به او می نگرد - می گوید : « امیر عامر : خوب فکرهایت را کرده ای ؟ آیا عواقب کارت را به ترازوی عقل دور اندیش سنجیده ای ؟ » « آری ... بد و خوب داشتن و نداشتن پسر را در ترازوی آرزویم به محک میزان آورده ام و داشتن را بر نداشتن به هزار دلیل برتری داده ام ! خداوند به من همه چیز داده ولی فرزندی نداده تا پس از من خدمتگذار خلق اش باشد و این دور از عدالت الهی ست ! »
درویش نگاهی به سیمای گرفته امیر « عامر » می اندازد ،
+ به یادگار مانده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 1:0 قطره اشکی از اشک ماه |
هر جاى دنيا بوديد هر وقت دلتون گرفت اونقدر كه حتى
فكر كرديد خدا هم به يادتون نيست اين شعر مولاتا رو بخونيد تاثيرش از هزار دارو بيشتره ..مطمئن باشيد نى ام ز كار تو غافل هميشه در كارم....كه لحظه . لحظه ترا من عزيزتر دارم به جان باك تو و افتاب سلطنتم..........كه من ترا نكذارم به مهر بردارم![]()
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 5:4 قطره اشکی از مگنولیا |
ياد دارم يك هواي سرد سرد مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد دوره گردم كهنه قالي مي خرم دسته دوم جنس عالي مي خرم گر نداري كوزه خالي مي خرم كاسه وظرف و سفالي مي خرم اشك در چشمان بابا حلقه بست عاقبت ناله زد و بغضش شكست اول سال است و نان در سفره نيست اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟ بوي نان تازه هوش از تن ربود!!! اتفاقا مادرم هم روزه بود!!! چهره اش ديدم كه لك برداشته دست خوش رنگش ترك برداشته سوختم ديدم كه بابا پير بود بد تر از اين خواهرم دلگير بود مشكل ما درد نان تنها نبود حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!! ناگهان آواز خوب دوره گرد پرده ي انديشه ام را پاره كرد دوره گردم كهنه قالي مي خرم دسته دوم جنس عالي مي خرم گر نداري كوزه خالي مي خرم كاسه وظرف و سفالي مي خرم خواهرم بيرون دويد بي روسري كه اي آقا سفره خالي مي خري...
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 4:41 قطره اشکی از مگنولیا |
در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، از اينان، چند كس، در خلوت يك روز باران ريز، بر راه ربا خواري 
در هرحجره چندين مرد در زنجير ...
از اين زنجيريان، يك تن، زنش را در تب تاريك بهتاني به
ضرب دشنه ئي كشته است .
از اين مردان، يكي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است .
نشسته اند کساني، در سكوت كوچه، از ديوار كوتاهي به روي بام
جسته اند کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان
را شكسته اند من اما هيچ كس را در شبي تاريك و توفاني نكشته ام
من اما راه بر مردي ربا خواري نبسته ام
من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .
***
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر
حجره چندين مرد در زنجير ...
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارند .
در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در
وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد .
من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان،
خاموش - من اما در دل كهسار روياهاي خود، جز انعكاس سرد آهنگ
صبور این علف هاي بياباني كه ميرويند و مي پوسند
و مي خشكند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،
مي گذشتم از تراز خاك سرد پست ...
جرم اين است !
جرم اين است !
+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 3:56 قطره اشکی از مسافر |
اشک ماه
***********
اشک ماه
بردامن
دریا چکید
بوسه ای آرام
بر ساحل
کشید
***
زندگی را
در پس آئینه دید
از لب مژگان غم
صد بوسه چید
***
اشک ماه
آرام می ریزد
به دیدار سحر
مرگ عشقی
بی ثمر
***
در بر
تصویر غم
در میان
های و هوی
زندگی
گریه های بی
غروب
خنده های تلخ
برشبهای تار
در بر چشمان
یار
***
وین غروب
بی سحر
های های گریه بر
چشمان تر
***
نغمه های
بی صدا
در شبی
بی انتها
***
باز
می گریم
در اندوه
غروب
در غروبی سرد
از امواج
دود
***
غم
به بالین دلم
هر شب دلش را
می قنود
***
ناله هایم
هر چه بود
تا که پیدا شد
غروب
از پیش چشمم
رفته بود
***
ای خدا
نفرین بر این
شهر غروب
تا که رفت از کوی دل
جز غم
مرا یاری
نبود
***
رفت و غمها را
به قلبم
هدیه داد
زهر غم را
بر دل تنها
نهاد
***
اشک ماه
آرام می بارد
زغم
در غروبی
سرد و یخ
در شبی
بی انتها
در خَم آن کوچه ی
بنشسته در
سیلاب ماه
***
صد نفیر ناله و
اشک و
نگاه
***
حسرت
پایان این
شام
سیاه
***
اشک این تنهائی و
غمهای
ماه
***
آه
از تنهائی و
این اشک و
آه
***
میخزم
در چشم این
ظلمت سرا
***
حسرت تنهائی و
صد سوز و
آه
***
آرزوی دیدن
صبح
پگاه
***
در غروبی
بی پناه
بی تو و
این اشک و
وین دریای
آه
***
اشک ماه
آرام می ریزد
بر این
مژگان سرد
سینه ای
لبریز درد
***
درد عشقی بی بهار
در خَم آن کوچه ی
یاد نگار
***
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:15 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |
می خانه اش
بغض ماه
آرام بر رخ
می نشست
اشک را
بر سینه ی دل
می شکست
***
دل خراباتی
پی پیمانه اش
مست عشق و
ساغر و
***
وین پرستش
می کند
چشمان مست
دل به خلوتگاه چشمش
خیمه بست
***
دل که رسوا شد
ز عشق
روی او
شانه شد
در هر خم
گیسوی او
***
جان دل
تنهای بی کس
جان من
کاش می گشتی
شبی
مهمان من
***
مستی
حضرت ظریفی
در دلست
روی تو
روشنگر
این محفلست
***
وین مسافر
عاشق
میخانه است
عاشق لعل لب
پیمانه است
***
آفتاب عشق و
گرمای
وجود
بوسه ای
از لعل زیبایش
ربود
***
یاد
صهبای شب و
آن اشک ماه
صد نفیر ناله در
سوزست و
آه
***
رنگ این
رنگین کمون
هفت رنگ
این دلم
از شیشه و
قلبش
ز سنگ
***
دل همیشه منتظر
در کوی او
وسمه گشتم
بر خم
ابروی او
***
چون مسیح عشق
برجان
میدمی
در دل تنها
تو یار و
همدمی
***
مست چشمان توام
بانوی ماه
چشم خود را
باز کن
یکدم
نگاه
***
این دلم
بی نام تو
عشقی ندید
خط بطلان بر همه
عالم
کشید
***
از ستاره
از شب و
از اشک ماه
می کشد
از عمق دل
صد سوز و
آه
***
دل شده
آواره بر
گیسوی تو
شانه گر
افتاده دل
در موی تو
***
سیدی را
دیدم و
گفتم به او
وین جوابم گفت
با حُسنی
نکو
***
گر دلش خواهی
دلی
ناکام
باش
سر به دارعاشقی
گمنام
باش
***
گفت آن
روشندل از
بهر سحر
نی شراب سرخ
ققنوس
دگر
***
می زند ققنوس
آتش
بال خود
تا کند روشن
همه
احوال خود
***
وین دل
ققنوس و
بغض و
اشک ماه
یاد کن
یاد عزیزان
در نگاه
***
اشک ماه و
حسرت و
صد سوز
آه
روشنی آید
به لبخند
پگاه
***
عشق در
کوی
خدای جان
خوشست
شکردرگاه
گل بستان
خوشست
***
پس عزیزم
شاد زی
در
زندگی
عاشقی
وارستگی
فرزانگی
***
رهگذر
شعرتان
اینک چو شد
جانا
تمام
والسلام و
والسلام و
والسلام
******
**********
****************
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:0 قطره اشکی از اشک ماه |
روي دايره كبود آرزوهاي پرپرم ، تصوير كهنه زني را مي بينم كه آه هاي پي در پي و غريبانه اش ، به بيماري صعب العلاج حسرت ، مبتلا شده و مرثيه هاي بلوغ دير رس غزلهايش را، با دو قطره اشك ، با قطعه اي از شروه جنوب ، به خورد نفس هاي رو به آخرش ، مي دهد... روي نفس هاي بوي خفاش گرفته ام ، در آخرين سجده هاي باراني ، سيماي در هم شكسته زني را مي بينم كه، از تصوير مكدر خواب هاي سيلي خورده اش ، هراس مي كند و افسوس هم كه دستي نمي بينم تا خونبارش غزلهاي تاراج رفته اش را ، تشييع كند...! بانو! بيم نداشته باش! اينجا ، عاقبت شبي، غزل فروش شهر ، گريه هايت را ، بازيافت مي كند...! 
شيراز - پریسا .غ - عصر چهارشنبه - روزي از روزهاي تلخ بي حوصلگي
+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 12:49 قطره اشکی از رنگین کمون |
سهم من سهم تو سهم پروانه از پیله خواب توامان با مرگ.... سهم تو اما...! ابریشمی خوشرنگ٬ سهم من مردن میان فراموشی.... برگ توت را ارزان به من ندادند.... زندگی ام قیمت در خود تنیدن من بود سهم تو اما....! ربودن خوشبختی..وتصویر فردا از ذهن پروانه سهم پروانه از پیله! تنها رویای یک پرواز...... در میان دشتی که هر گز نخواهد دید! ****** ابریشم از من ربود شیرینی لحظه پروانه شدن را! من از پیله و برگها ی توت بیزارم٬ و از نقشهای زیبائی که ... تو از آرزوی من بافتی بر تن رنگین حریر خیالت ...... به نام لطافت... با تار من.. به نام عشق... با آرزوی به یغما رفته یک پیله ی پر از پروانه نقش مرگی فریبنده..... سهم من!!!!!!!!!!!!!! سهم تو!!!!!!!!!!!!!! بگو کدام یک...... سهممان بیشتر بود؟ ((آفتاب))
+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 9:36 قطره اشکی از سیب سرخ |
خیال عشق بر روی لب تبسم آمد و نشست وز دل من برخواست عشقی که بی نگاه قشنگ تو هر روز و شب در دل من تنهاست گفتم : خوش آمدی نگاهم کرد ........ خندید تمام تار و پود دلم لرزید اشک از چشم ماه روی گونه اش غلتید گفتم : بی تو سرد و پر از دردم گفت : از نگاه یخ زده ات پیداست با ترس پنجره را بستم تا از صعود عطر نفسهایش پروانه شبانه نفهمد که زیبا ترین نشان بهار اینجاست ناگه ....... صدای باد تکانم داد گفتم : خیال بود !؟ وه چه شیرین بود اینجا اگر نیست خیالی نیست حتی خیال آمدنش هم زیباست مسیح
+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:13 قطره اشکی از مسیح |
خلوت دل میروم با دل خویش دمی خلوت کنم تنها به این تنهایی ام عادت کنم باز مجبورم برای خاطرت با دل غمگین خود صحبت کنم تا که از یادت فراموشت شوم باید از شهر دلت هجرت کنم ای که گفتی جان دهم بهر دلت بهر این سودا چرا غفلت کنم من که روزی عهد کردم با خودت زانکه با اشک رخت ماه را گردون کنم چون مسیح گشت آرام جانت ای صنم پس چه سود است زین کلام حیرت کنم
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 23:6 قطره اشکی از مسیح |
((و من چه تنهایم امروز در ازدحام این همه انسان))

فریاد انسان بودنش دربساطی پهن بود...
کنار خیابانی پر از انسانیت!
اما خالی از مهر!
گامهائی عجول...
هریک به سوئی روانه...
در پی بیهوده گی های پر خمیازه..
****
پیچیده بود انسان بودنش را....
در تکه پارچه های بی نقش و بی رنگ..
مثل طرح زندگیش..
یک روسری یک مانتو
آخر اینها تنها نشانه های عزت او بودند...
و درین گوشه ی متروک اما شلوغ !
در قرنی غریب غریب تر از غربت عشق
او میفروخت!آدامس...شکلات!و....
هر از گاهی توقف مات و مبهوت یک انسان!
تو گوئی انسان تر از زن!
با دوچشمانش حریص...
با لباس و برهنه برهنه تر از آدم..
با مشتی اسکناس!
زن با نگاهش...
هزار لعن و دشنام
با سکوت خویش گره میزد
گوشه روسری سیاهش را
به رنگ شب...
به رنگ زندگیش...
و کم کم بعد از غروب..گم میشد
زن با همه انسانها
در چادری سیاه...
در ازدحام بیغوله ها
((آفتاب))
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:51 قطره اشکی از سیب سرخ |
با تمام دردهایت تا ابد در خاطری و تمام شب تو را می خواندم لحظه ای یاد تو ارام نشد شب بدور از هر هیاهو قصه من را شنید از صمیم قلب فهمیدم خودم را و تو را که تمام بودن من بودی و تمام شب تو را می خواندم که چرا ساده گذشتی از من که چرا ساده گذشتی از من اشک ماه از صورت نازش چکید ماه فهمید که اواره سخن می گوید شاید اینجا انتهاست.
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 6:46 قطره اشکی از عصیان |
وداع آخرین بار عاشق شدن بود
آخرین دیدار
زیر یک پل بزرگ
!در ازدحام انسانهائی عجول
در شتاب ثانیه ها
....دور میگشتم از تو اما
!سنگینی یگ نگاه
...شانه های خاطرم را به شیرینی می آزرد
آخرین بار عاشق ماندن تو
آخرین نگاه عاشقانه من
پر از حسرت یک بوسه
حسرتی تلخ و جانکاه
آخرین دیدار در میعادگاه
آخرین بار عاشقی من
و حسی غریب
.....شاید به شیرینی هلاهل
((آفتاب))
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 5:10 قطره اشکی از سیب سرخ |
عشق تنها کار بی چرای عالم است چه،آفرینش بدان پایان میگیرد معشوق من چنان لطیف است که خود را به بودن نیالوده است که اگر جامه ی وجود بر تن می گیرد نه معشوق من بود ( دکتر شهید علی شريعتى(
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:59 قطره اشکی از مگنولیا |
عن علی بن ابیطالب عليه السلام: « اَلمؤمنُ مرآةُ الْمؤمِن » آينه: زمانی عيب را ميگويد که خود غباری نداشته باشد. آينه: از روی صفا و لطافت می گويد، غرض و مرض ندارد. آينه: عيب را بی سر و صدا می گويد. آينه: تنها عيب را نشان نمی دهد، زيباييها را بازگو می کند. آينه: عيب را چند برابر نمی کند. آينه: در عيب گويی مراعات پست و مقام نمی کند. آينه: در عيب گويی توقع و انتظاری ندارد. آينه: تصوير را زود فراموش می کند. آينه: فقط عيب ظاهر را می گويد، تجسس نمی کند. آينه: عيب را چون عقده به دل نمی گيرد. آينه: هر چه بهتر بگويد ارزشش بيشتر است. آينه: را هنگام عيب گويی نبايد شکست. آينه: در حال شکستگی نيز از کارش دست بردار نيست.
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:55 قطره اشکی از مگنولیا |
این مطلب اولى هست که من در کنار دوستان شروع به كار ميكنم اولن سلام به تك تك دوستان عزيزى كه من رو در اين محفل صميمى راه دادند و.......... اولين كارم را با شاعر محبوبم شروع ميكنم ( ســـــــــــــعدى شيراز )
ز دست و زبان كه برآيد
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 4:41 قطره اشکی از مگنولیا |
خواستن همیشه توانستن نیست خواستم از برف سفید آدم بسازم که نشد از تنگ غروب یه غم بسازم که نشد خواستم از بغض نگات غزل بسازم که نشد با سرخی لبات شراب بسازم که نشد خواستم ازاشک چشات دریا بسازم که نشد با شن های ساحلش یه ماه بسازم که نشد خواستم از رفتن توبا غم بسازم که نشد با صدای رفتنت آهنگ بسازم که نشد خواستم بایاد مسیح یه شعر بسازم که نشد رو صلیب بدنش یه نقش بسازم که نشد خواستم .............................
+ به یادگار مانده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 19:41 قطره اشکی از مسیح |
مژده ای دل که مسیحا نفسی میاید که ز انفاس خوشش بوی کسی میاید بگذار تا با یاد تو آغاز کنم با لحظه ای ازعشق تو پرواز کنم درخلوت رویای توبگذارامشب بنشینم و عاشقانه آواز کنم دل تنگ نگاه تو شدم خورشیدم بگذار که تا چشم تو پرواز کنم یک لحظه مرا بنگرودرمانم کن تا زندگی ام ز تو آغاز کنم سودای تو فریادی از آتش دارد کاش از پس این شعله دهان باز کنم تقدیم به تمام اشک هایی که از چشم بغض آلود ماه فرو می ریزد
+ به یادگار مانده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 15:14 قطره اشکی از مسیح |
پذیرای گرمترین درودهایم باش امشب از آسمان ســـــــــــــتاره میبـــارد میان دشـــــــــــــت تمناهــــای ساده دل دســـــت مهربانی دانه های عشق میکارد امشب باز خیالم آکنده از عطر هوای توست قطــــــره اشـــــکی پر از زلالــــی خــــــدا تنـــــها به انـــــتظار یک اشــــاره توســــت تا فــــرو ریزد از آســــــمان نگاهــــــــــــم امشـــــب مــــن باز طـــــوفانــــم باز باران بجــــــــا مانده ای از خیــــــــل یــــــــاران باز دســــــتانم پـــــر از نیاز خداســـــــت خانه گلی دلم امـــــــشب پر از صـــفاست ســـــقفم از ستاره خوابم از اطلــــــسی مهربان امشــــــــــب تو تنها فریاد رسی ((آفتاب))
+ به یادگار مانده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 9:15 قطره اشکی از سیب سرخ |
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود
در کمالش هر چه گویم بیش بود
شیخ بود اندر حرم پنجاه سال
با مریدی چار صد صاحب کمال
می شدند از کعبه تا اقصای روم
طوف می کردند سر تا پای روم
از قضا دیدند عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
دختر ترسای روحانی صفت
در ره روح الهش صد معرفت
هر که دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او زنار بست
دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شیخ را آذر گرفت
گر چه شیخ آنجا نظر بر پیش کرد
عشق ترسا زاده کار خویش کرد
شد بکل از دست و در پای اوفتاد
جای آتش بود و بر جای اوفتاد
عشق دختر کرد غارت جان او
ریخت کفر از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسائی گزید
عافیت بفروخت رسوائی خرید
چون مریدانش چنین دیدند زار
جمله دانستند کافتاد است کار
سر به سر در کار او حیران شدند
سرنگون گشتند و سرگردان شدند
هر که پندش داد فرمان می نبرد
زآنکه دردش هیچ درمان می نبرد
عاشق آشفته فرمان کی برد
درد درمان سوز درمان چون برد
یکدمش نی خواب بود و نی قرار
مي طپيد از عشق و مي ناليد زار
جمله یاران بدل داری او
جمع گشتن آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار
خیز و این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتا امشب از خون جگر
کرده ام صد بار غسل ای بی خبر
آن دگر گفتا که تسبیحت کجاست
کی شود کار تو بی تسبیح راست
گفت آنرا من بیفکندم زدست
تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر گفتا که ای پیر کهن
گر خطائی رفت زودی توبه کن
گفت کردم توبه از ناموس و حال
تا رهم از شیخی و از قیل و قال
آن دگر گفتش که ای دانای راز
خیز خود را جمع گردان درنماز
گفت کو محراب روی آن نگار
تا نباشد جز نمازم هیچکار
آن دگر گفتش که ای شیخ کهن
خیز و در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بت روی من انجاستی
سجده پیش روی او زیباستی
آن دگر گفتا پشیمانیت نیست
یک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین
تا چرا عاشق نگشتم پیش از این
چون سخن در وی نیامد کارگر
تن زدند آخر بد آن تیمار در
گفت دختر گر تو هستی مرد کار
چار کارت کرد باید اختیار
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و دیده از ایمان بدوز
شیخ را بردند تا دیر مغان
آمدند آنجا مریدان در فغان
جام می بستد ز دست یار خویش
نوش کرده دل برید از کار خویش
چون به یک جا شد شراب و عشق یار
عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
در نهاد هر کسی صد خوک هست
خوک باید گشت یا زنار بست
تو چنان ظن می بری ای هیچکس
کاین خطر آن پیر را افتاد و بس
در درون هر کسی هست این خطر
سر برون آر و چو آید در سفر
تو ز خوک خویش اگر آگه نه ای
سخت معذوری که مرد ره نه ای
گر قدم در ره نهی ای مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کش بت سوز در صحرای عشق
ور نه همچون شیخ شو رسوای عشق
+ به یادگار مانده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 4:32 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |
برای آغاز تنها پیشکشم سلام است. بیست و یک ستاره به گرد ماه جمع شده بودن و ماه برایشان مهربانانه قصه می گفت : « خاله زنک » هر روز دم دمای غروب ، کنار پنجره ی کوچک خانه اش رو به دشت سپیده می نشست و رفتن « آفتاب » را تماشا می کرد. اگرچه دل کندن برایش سخت بود ،امّا می دانست ظهور اولین « ستاره » آرامش را دوباره به او باز می گرداند. این کاره هر روزه اش بود. می نشست ، نگاه می کرد ، فکر می کرد و خاطرات دور و نزدیکش را مرور می کرد. گویی او « همیشه منتظر » چیزی یا کسی و یا شاید هم منتظر یک اتفاق هیجان انگیز بود. گاهی اوقات دلش می گرفت و بعضی روزها دل شاد بود. ذهنش او را به هر کجا که می خواست می کشاند. وقتی دل تنگ می شد ، یاد همه ی کسایی می افتاد که دوستشون داشت ، ولی الان دیگه پیشش نیستن. امّا نمی دونست چرا این جور وقتا بیشتر از همه یاد « سیّد » می افتاد. سیدی که در « مدح مولایم علی » می خواند و تکه کلامش « تا ظهور مهدی یا علی مدد » بود و اشعاری را به صورت غزل می خوند و همیشه هم ، وقتی جلوی خونه ی خاله زنک می رسید ، چون می دونست الان کنار پنجره نشسته و منتظرشه ، می زد زیر آواز و غزل « دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند » رو با صدای هیجانی اش می خوند. خاله زنک گاهی فکر می کرد تا حالا نشده اسم سید ازش بپرسه و انگار اون یه آوازه خوان « گمنام » تو این محله است. خاله زنک هر چند وقت یکبار ، یه موضوع عجیب و غریب فکرشو مشغول می کرد و تا مدتی در مورد آن می اندیشید و هر مطلبی رو که یادش می آ مد و احساس می کرد به نوعی به موضوع ربطش می داد و اینجوری خودشو مشغول می کرد. مثلآ یه شب چشمش به ماه افتاد ، اول در مورد رنگ ماه مدتی اندیشه کرد. نتوانست بگوید ماه چه رنگی است و یه شب تقریبآ قبل از اینکه خوابش ببره تا فردا صبح بیدار شه و مثل هر روز با خودش فکر کنه دیشب « من خواب را خواب دیدم » یا یک احساس واقعی را ، تونست حدس بزنه ماه « بی رنگ تر از آیینه » است و اینکه فقط از بین تمامی واژه ها، یک « واژه رنگ زندگی است » و آن هم « حرفای دل یک آدم که از عشق ... » است. ضمنآ دریافت رنگ « صهبای شب » هم شرابی ست. شبهای بعد که موضوع کمی براش پیچیده تر شده بود ، اول فکر کرد ماه مرد یا زنه. یادش اومد وقتی بچه بود و قصه می گفتن ، اگرچه کسی به ماه آقا یا خانوم خطاب نمی کرد ، امّا همه می گفتن خورشید خانوم. پس نتیجه گرفت ماه باید آقا باشه و واسه ی خودش مردی باشه. هرچی فکر کرد نتونست سّن ماهو حدس بزنه. شاید هم واقعآ نمی خواست ماهو « رسوا » کنه. فردا شب سعی کرد برای ماه اسم انتخاب کنه. خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن و چند اسم و عنوان و زیر و رو کردن ، دلش نیومد ماه رو آقا خطاب کنه و بالاخره اسمی رو که انتخاب کرده بود ، به دلش نشست ، « بانوی ماه » . هنوز ماجرای ماه توی ذهنش کاملآ حل نشده بود که فکر کرد آیا ماه هم احساس دارد یا نه ؟ دقایقی چشم به آسمان دوخت ، چشماشو نیمه بسته کرد. یه دفه دلش گرفت و چون خودشم چشماش خیس شده بود ، فکر کرد ماه داره گریه می کنه. با دقّت نگاه کرد ولی از « اشک ماه » خبری نبود. این بار با وسواس خاصی نگاه کرد. بانوی ماه او حس عجیبی داشت که به قبل از گریه و شاید هم بعد از گریه مربوط است. به حساب خودش دقیقآ دریافت که « بغض ماه » در چهره اش کاملآ نمایان است. علت این اشک و بغض بانوی ماه برایش جالب تر بود و چون پلک هایش سنگین شده بود ، موضوع را به شب بعد موکول نمود. فردا غروب ، کمی زود تر کنار پنجره نشست. آفتاب هنوز پایین نرفته بود. اوایل فصل بهار بود و « رنگین کمون » هفت رنگ جلوه ی دیگری به آسمان داده بود. مغرورانه اندیشید : < اگرچه مدتی ازفصل بهار گذشته است ، امّا گویی امروز اولین روز « بهار من » است. > او نگذاشت این حس او را از موضوع شب گذشته دور کند. یادش آمد که یکی از دلایل عمده ی اشک و بغض ، علاقه و عشق است ، آنهم به هر موجود زمینی و آسمانی. بلا فاصله بارقه ی خوشحالی در چشمانش درخشید. دیگر در پوست خود نمی گنجید . بله ، بانوی ماه عاشق شده بود که بغض کرده بود و اشک می ریخت و چه با شکوه و پُر ابهت است « عشق ماه و خورشید » . اصلآ چرا آن شب که به موضوع مذکر یا موًنث بودن ماه فکر می کرد این مطلب به ذهنش خطور نکرده بود. کشف عشق بین ماه و خورشید ، موضوعی هیجانی برای او محسوب می شد و برای اینکه این حس خوشایند از بین نرود ، تلاش کرد به هیچ موضوع دیگری نیندیشد ، دقایقی به این صورت گذشت ، امّا شهاب های آسمانی منتظر نمی مانند تا خوشحالی کسی پریشان نشود. شهابی در آسمان اوج گرفت و خاموش شد. این جرقه کافی بود تا ذهن او را مشوش نماید و حسش را خراب کند. فکر کرد « ققنوس » است که در آسمان پرواز می کند و از دهانش و یا لبه ی بال هایش آتش زبانه می کشد ، اما خاموش شدن فوری شهاب او را از این فکر بیرون برد. هرچه نگاه کرد دیگر او را ندید. دلش برای شهاب « تنهای بی کس » سوخت. این اندوه آن قدر ادامه یافت تا به آرامی پلکانش را بست و به خواب عمیقی فرو رفت. در آن لحظات یاد حضرات مختلفی افتاد. « حضرت ظریفی » یکی از آنان بود. ظرافت ماه گونه ، شاید علت انتخاب این نام بود ، ولی او هرگز اسامی انسان ها را نمی دانست ، زیرا وجودشان برایش با ارزش بود ، نه نام و مقامشان. امّا در همان حالات و لحظات به یاد آورد که او قاری است و تنها هنرش تا آنجا که او اطلاع داشت ، « تلاوت اشک » بود و بس. حضرت « مسیح » را در کسوت یک پیر « خراباتی » و در حال « پرستش » « آنکه هستی اثر انگشت اوست » دید. فرشته ای را می دید که به او نزدیک می شد. فرشته لبخند به لب داشت و چهره اش مثل قرص ماه بود. دشت حس کرد اتفاقی دارد می افتد. مثل همیشه ، نسیم صبحگاهی همچون یک « رهگذر » در دشت سپیده می وزید ، اما این بار با روزهای دیگر متفاوت بود و گویی « نسیم تنهایی » خاله زنک بود که در دشت می پیچید. حس عجیبی در سر تا سر بدنش رخنه کرده بود. تصمیم گرفت چشمانش را باز کند ، امّا قدرت آن را نداشت. نمی توانست حدس بزند در کجا قرار گرفته است. گویی « آواره » شده و دیگر خانه ای ندارد. شاید در آب غوطه ور است و یا در فضا معلق. می خواست تکانی به خود بدهد ، بدنش یارای آن را هم نداشت. اگرچه بارها با ذهنش به مسافرت و زیارت رفته بود ، امّا با رفتن ماه و طلوع آفتاب ، او واقعآ « مسافر » شده بود. از آن زمان تا کنون ، هر شب ستارگان آسمان هم چون دوستان ماه ، دور او جمع می شوند و ماه قصه ی خاله زنک را برایشان تکرار می کند ... این قصه ی « بی نام » را « تنها برای تو می نویسم » .
+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 17:55 قطره اشکی از بی نام |
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقــــي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم..... به این دنياي مجازي ميآئيم تا گاه شادي و گه غمهايمان را با يکديگر قســمت کنيم و دلهامان را نيز و بار اندوه فقر و عشق را و شادي و شکر نعم را و اعتراضمان را بر آنچه روا ميدارند به ناروا و سپاسمان را از يکديگر و حق شناســــــيمان را اين خاصيت بشر است و ايراني همدلتر از ساير ملل اگر روزمره گي ها اجازتـــمان دهند.. با اميد به اينکه عمر درد و رنج هاتان کوتاه و دوام شادي هاتان طویل باشد.

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 9:55 قطره اشکی از سیب سرخ |

معلم چو آمد به ناگه كلاس چو شهري فروخفته خاموش شد
سخنهاي ناگفته در مغزها به لب نارسيده فراموش شد
جوان بود و در عنفوان جواني، جواني از او رخت بر بسته بود.
سكوت غم انگيز كلاس را صداي درشت معلم شكست: بيا احمدك !
زجا احمدك جست و بند دلش كزان بي هنر از هم گسست
درس ديروز را بخوان تا ببينم كه سعدي چه گفت.
و احمدك درس نا خوانده بود بجز
آنجه ديروز از آن برشنفت.
زبانش به لكنت بيافتاد و گفت:ب،ب، بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو، تو توكز... واي يادش نبود جهان پيش چشمش سيه پوش شد
نگاهي به سنگيني از روي شرم بيفكنده پايين و خاموش شد.
معلم بگفتا به لحن گران : مگر چيست فرق تو با ديگران؟
چنين گفت احمدك زير لب:خدايا چه مي گويد
آموزگار مگر نمي داند كه در اين ميان بود فرق ما بين دار و ندار؟
چنين گفت احمدك با قلب چاك: كه آنان به دامان مادر خوشند و
من بي وجودش نهم سر به دامان خاك.
به آنان جز ار روي مهر و خوشي نگفته كسي تا كنون يك سخن
من از روي اجبار و از ترس مرگ كشيدم از آن دانش و درس دست.
ببين دستهاي پر از پينه ام شاهدست ! معلم بكوبيد پا بر زمين:
به من چه كه مادر زكف داده اي! به من چه كه دستت پر از پينه است!
رود يك نفر پيش ناظم كه او به همراه خود يك فلك آورد!
چو او اين سخن از معلم شنيد به يادش آمد شعر سعدي
و گفت: تحمل، تحمل خدا را دمي،
توكز محنت ديگران بي غمي
نشايد كه نامت نهند آدمي
+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 4:49 قطره اشکی از مسافر |
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:34 قطره اشکی از همیشه منتظر |
شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم
ای اشک همتی که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سینه سوز هم
گفتم : که با تو شمع طرب تابنک نیست
گفتا : که سیمگون مه گیتی فروز هم
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو ؟ گفتا هنوز هم
ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم
رهی معیری
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:33 قطره اشکی از همیشه منتظر |
يک روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين که يک « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم که آمدي ، من آن جا پيدايت مي کنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي کند جهنم ... ! يک روز مي بوسمت ! پنهان کردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست که مخفي شان مي کني ، يا مثل خواب ديشب من که نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي که توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ...
يک روز مي بوسمت ! يکي از همين روزهايي که مي خندانمت ، يکي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي کنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم که پيش تو هميشه سرخم ... .
يک روز مي بوسمت ! يک روز که باران مي بارد ، يک روز که چترمان دو نفره شده ، يک روز که همه جا حسابي خيس است ، يک روز که گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را کني ، آهسته ، مي بوسمت
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:32 قطره اشکی از همیشه منتظر |
مرا ندیده بکیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر اینه ، ایینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من
حسین منزوی
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:29 قطره اشکی از همیشه منتظر |
هيچگاه ويترينی نداشتهام٬
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا میشناسند
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:24 قطره اشکی از همیشه منتظر |
به امید وصالت میدهم جان
غم ار ندهد جگر بر خوان وصلت
نیاید جز خیالت در دل من
مرا با تو خوش آید خلد، ورنه
همه کس می کند دعوی عشقت
غمت هر لحظه جانی خواهد از من
مرا گویند: فردا روز وصل است
نشان عشق میجویی، عراقی
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:23 قطره اشکی از همیشه منتظر |
پس از سلام........ ساکن و گاه چون چشمه ای جوشان در جریان و رکود اسـت.... .این روزها مادر پیر شده نمیدانم چرا هر چه سعی میکنم جوانی او را به خاطر نمیآورم و زنده بودن پدر را در گـــــــــــور.... عاجل دارم....زیرا در عین بصیرت هنوز نابیـــــــنا هستم 
یادم کردی باید بگویم ملالی نیست وزندگی گاه چون بر که ای
این روزهای مکرر خلوت گزیده ام اما به تماشـــــــــــا حاجتی
قوه ی بصیرتم در تنهائی مطلق و ازدحام خـــــــش بر میدارد
و سکوت گوشم را میآزارد مثل غروبهای جمعه از دلـــگیری
گلها ی شمعدانی هیچ نمینویسم.
از گنجشکهائی که دیگر صدای فریادشان خواب را در ذهنـــــم بر
هم نمیزند...و فراموشی! کاش فراموشی را در خواب به خرگوشهای
چشم قرمز به امانت میدادم...
هنوز دستهایم سرد است اما خدا میداند میگویند تو هنوز نمرده ای
هنوز میخندم میگویند همین یعنی تصویر قشنگ شادی و انعکاس آن
در چهره ی بشریت
!
راستی فراموش کردم چه خوب یک خرگوش طــــــــلب خوابم ...
میگویند تو خوشبختی....
.من اما بین خودم و خدا میماند و تو که میخوانی مــــــگوهای واگو
شده من را ...
.در خلوت شبهایم وقتی نیازی به لبـــــــخند ندارم در سکوت سنگین
بره ها میگریم تا باران را هم آواز خویش بیابم.
من فریاد میزنم در ازدحام چراغهای قرمز و روبوتهای گوشتی...
من خوشبخت هستم در پناه آنچه آرامش بخــــــــــــش جان توست.
دیگر ملالی نیست جان تو جان تمامی نامه هائی که هر گز به مقصد نمیرسند.
((آفتاب))
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:56 قطره اشکی از سیب سرخ |
به دنبال چه می گشتم در این دنیای تیره ی غم آلود می دانم هر چه را من دیده ام فقط رویای حقیقت بود فقط رویای حقیقت بود! 
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:16 قطره اشکی از رهگذر |
همیــشه خيلي زودتر از آنچه که بيانديشي دير ميشود و کاروان زمان در گذر است پس شتاب کن و لحظه را به حال خويش وامگذار تا زندگي تو را به حـال خويش رها مکند اين تو هســـــــتي که ميتواني عنان لحظه ها را دســــت بگيري و خالق جاودانه ها باشي تنها آن دم که خويش را باور بداري و قدرت بزرگ عشق را در نهاد انسانيت . (((آفتاب))) در کنار پنجره مينشينم آن قدر که در چشم انداز نگاه تو آشياني براي بودنم بسازم تا آن زمان که مرا به ياد نگاهت بسپاري تا دمي که ديگر نيستم و حســـــــرتم جانت را به درد آرد تا ديده شدن يک ستاره ميدانم که نگاهت به چشمانم خو ميگيرد و آن زمان مرا خواهي گريست در زلالي ناب هواي باراني نگاهت...از چشم تو باريدن چه لذت بخش است...و در نگاه تو ماندن و سروده شدن تا طلوع خورشيد. (((آفتاب))) 
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 8:15 قطره اشکی از سیب سرخ |
در خبر است که آن شب که سید را به معراج بردند... زنی را که دردنیا جز به معصیت مشغول نبودی در فردوس اعلا به نام آن زن درجات دید. گفت: خداوندا به چه خدمت به این پایگه رسید؟؟ گفت: روزی سگی را دید تشنه بر کنار چاهی بیفتاده و چاه را نه دلو بود و نه ریسمان.... کفش خویش از پای بکند و چادر در ان بست و آب برکشید و آن سگ را سیراب کرد. ما آن حال بر وی بگردانیدیم و به نام وی در علیین درجات بر آراستیم منبع: کتاب روایات گوهر بار 
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:23 قطره اشکی از گمنام |
درویشی ر ا گفتند:دلت چه میخواهد؟؟ گفت:انکه دلم چیزی نخواهد
حکایت کرده اند که....

+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:16 قطره اشکی از گمنام |
جانا مرنجانم بگو از من چرا رنجیده ای؟! با جان حیرانم بگو از من چرا رنجیده ای؟! با من چرا ای با وفا اینگونه گشتی بی وفا؟ بشمر گناهانم بگو از من چرا رنجیده ای؟! جانا بگو با من بگو از هر چه می خواهی بگو گر این و گر آنم بگو از من چرا رنجیده ای؟! بیمارم از کردار تو از سردی گفتار تو از بهر درمانم بگو از من چرا رنجیده ای؟! شاید قطار مرگ را فردا مسافر من شوم امشب که مهمانم بگو از من چرا رنجیده ای؟! خونم بیفتد گردنت گر من بمیرم در غمت دیگر مرنجانم بگو از من چرا رنجیده ای؟! طاقت ندارم نازنین بینم دو چشمت را چنین ای جان جانانم بگو از من چرا رنجیده ای؟! قلبم شکست و دیده ام خون شد زتو ای بی وفا با چشم گریانم بگو از من چرا رنجیده ای؟! هر چند گفتی با دل فانی که صبری بایدت من صبر نتوانم بگو از من چرا رنجیده ای؟؟؟؟؟ 
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:10 قطره اشکی از گمنام |
این صدای آشنا ازآن کیست؟ این صدای گریه پنهان کیست؟ لحظه ای تنهایی و غربت نرفت امشب این درد گران مهمان کیست ؟ نور شمعی خفته بر دیوار ما گردش پروانه ها درمان کیست؟ گریه ها هم صحبت شبهای من این ترنم از لب خندان کیست؟ گرمی دستی همیشه با من است من ندانستم که از دستان کیست؟ قطره اشکی نشان عشق پاک پاکی این قطره از چشمان کیست؟
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 2:6 قطره اشکی از گمنام |
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت( بد) حالان و( خوش) حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من. از درون من نجست اسرار من
سرمن از ناله ی من دور نیست . لیک چشم و گوش را آن نور نیست 
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1:59 قطره اشکی از گمنام |
زو خواب طمع مدار کوکی خفته است پندارد کاین نیز نهایت دارد ای بیخبر از عشق که این را گفته است 
آن چشم که خون گشت غم او را جفت است 
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1:56 قطره اشکی از گمنام |
الهی حکایت دردناکی ست شوق پرواز و این بالهای سوخته . شوقی که چون حلقه بر گردنم افکنده ای و آتشی که بر هستیم فکندی و ناتوانی این بالها ... در دوزخ هجران تو هر صبح و شام می سوزم . هر صبح و شام سرافکنده به درگاهت می آیم و شرم سار باز می گردم و در این تکرارمرا اختیاری نیست . می رانی و می خوانی و من در اشتیاق و اجبار تو حیرانم . امّا سوگند به نامت اگر برانی تا ابد به درگاهت با همین بالهای سوخته به شفاعت عشق می نشینم . الهی به مستان می خانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات به دردی کش لجّه کبریا که آمد به شآنش فرود انمّا بنور دل صبح خیزان عشق ز شادی به انده گریزان عشق به رندان سر مست آگاه دل که هرگز نرفتند جز راه دل به مستان افتاده در پای خم به مخمور با مرگ در اشتلم خدا را به جان خراباتیان کزین تهمت هستیم وا رهان به می خانه ی وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم بهر جا شدم سر به سنگ آمدم بیا ساقیا می به گردش در آر که دلگیرم از گردش روزگار پریشان گوییم را تقدیم می کنم به کسی که آواز مهربانی اش با من در کوچه باغ های محبت ترانه ی جاودانه ی مهر شد و قطره های اشکش مرحم بال های سوخته ی من . تقدیم به 
« اشک ماه »
+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 1:45 قطره اشکی از پرستش |
هفته تلخ انتظار
تو را شنبه دیدم دلم بی قرار تو شد
و هر کوچه دل پر از انتظار تو شد
و یکشنبه آمد خیالت ، نمی رفت، نه
تو رفتی و این کوچه محو غبار تو شد
دوشنبه دوباره براین کوچه منت نهادی
و یکبار دیگر دل من شکار تو شد
سه شنبه که مردی به دام تو افتاده بود
به خود ناز کردی و این افتخار تو شد
و چهار شنبه قتل دلم بود ، تعطیل شد
زمستان ما آمد و نو بهار تو شد
چو پنجشنبه آمد دگرکوچه مردی نداشت
و مرگ آمد و مرده ای یادگار تو شد
خجالت نکش جمعه در انتظارم بیا
به گوری که سهم من از انتظار تو شد
+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 0:37 قطره اشکی از همیشه منتظر |
« قسمت هشتم » ادامه اشک صد و دوم « سلیمه » لب به اعتراض می گشاید و « عامر » سکوت می کند و به فکر فرو می رود و در پیله ی غم می نشیند. « سلیمه » جلوتر می آید و می گوید : « ای میهمان گرامی که از همه جا با خبری و سینه ات مخزن علم و دانش است ، به من بگو ، این چه رازی ست که مردمان تهی دست که به نان شب محتاج اند و از طعام مضیف امیر عامر می گریند ، و روزی شان حوالت به امیر است ، فرزندان بسیار دارند و حال آن که ما ، من و امیر عامر ، در حسرت داشتن یک فرزند ، چون شعله ی آتش در تب و تابیم. ترا به خدا قسم ، پرده از این راز بردار ... » درویش دستی به محاسن چون برف خود می کشد و می گوید : « دریای حکم الهی بی کران است و او - که بر همه چیز بینا و توانا و داناست - مصلحت بندگان خود را بهتر از آنان می داند و به هرکس ، هر چه می خواهد می دهد. به شما قدرت و مال و مقام داده ، به دیگران نداده ، ... به آنان فرزند داده و شما را از این نعمت بی بهره داشته ، او عادل است و ظالم نیست. لذا به داده اش شکر کنید و زبان اعتراض کوتاه کنید و خیر و صلاح خود را به او وا گذارید. » « عامر » تبسم تلخی بر لب می راند و می گوید : « پند و اندرز مرا کار ساز نیست. کار من از این سخنان حکیمانه گذشته ، اگر می توانی دعایمان کن و الا بگذار به درد خود بمیریم که پس از این مرا نه ریاست ، نه مال و نه مقام به کار نمی آید. گوشه ای اختیار می کنم و چشم به راه اجل می نشینم ، که جهان بی فرزند ، بر من چون بند زندان تاریک است. »
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 22:52 قطره اشکی از اشک ماه |
گاه می اندیشم با وجود تمامی پیشرفتهائی که بشر در طی قرن اخیر به آنها دست یافته از مهمترین اصل حیات غفلت ورزیده و آن هنر بزرگ عشق ورزیدن و دوست داشتن همنوع خویش است ًمتاسفانه بسیاری از ما از خود نیز غافلیم...و شاید این یکی از معایب پیشرفتهای تکنولوژیکی باشد به امید روزی که از یاد نبریم در خانه ای آنسوتر دوستی عزیزی نیازمند یاریمان است و ما نیز بی شک از او بی نیاز نیستیم. حتی یک قدم٬ دیگر نمیتوانم پای رفتنم کو؟ من جاده میخواهم همه ریگ در کفشها من بی پاپوش اما! این سیل خروشان من چرا تشنه میمانم! واژه سر گردان است در موج سطرهای کاذب. قرن دود و آتش و خون٬ فصل سقوط آسمانخراش٬ من اسیرخوابم و سراب! پای رفتنم کو؟ من کفش نمیخواهم! گم شده ای در پی خویش! شبیه مرا میسازند! من ستاره میخواهم... آسمان پر از ماهواره و فضا پیما! قلب احساسم در کالبد یک روبوت٬ من بی طپش زنده میمانم! صلابت مرد در گرو قرصی نان! پولیتزر٬ نوبل٬ اسکار کوندرا:عشقهای خنده دار ! کلاهکهای هسته ای: کبوتران بی پر و بال! هریسون فورد: کاندیدای اسکار! نفت برنت٬ وست تگزاس٬ نفت خلیج فارس زیر خط فقر: بشکه های نفت...این همه دلار! مردی کلیه هایش را فروخت ...! تیتر روزنامه عصر است! پسرک روزنامه فروش میکند هوار.... پای رفتنم کو؟ خسته ام از این قیل و قال.... باز یک سکانس دیگر... باز بازی تکرار..... پای رفتنم کو؟ چاره ای نیست شاید٬ جز گریز و فرار..... « آفتاب » 
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:8 قطره اشکی از سیب سرخ |
تمام خون انساني بر گوشه اي کوچک و تاريک از خيابان ريخته تکه تکه اش را بردند خون اما مانده خون اما ... اما خون ... بي آنکه باراني بگذرد چهره ي خيابان را ــ از فرق سر تا چانه اي که بر دست مبهم دود تکيه کرده ــ عابران ميگذرند با کفشهاشان قدمهاشان ميگذرند خون اما مانده اما نميماند !! با قدمهاشان ميرود ميکده ها را مدرسه ها را باغهاي خفته را صف بانکها و نانوايي ها را اينجا را آنجا را تمام جهنم دره هاي قدمها را *** در قدمهاي پدري خسته اما چشم بسته از پله ها بالا ميرود اما ميماند بر سراميک سفيد براق کودک ميگويد: پدر ! قدمهايت چه خون آلود است پدر : عزيزم ساعت نه است . برو بخواب . _ اما من خون ميبينم ! کف پاهايت چه خون آلود است ! _ قبل از اينکه عصباني بشم برو بخواب ! پا بر زمين ميکوبد ، جيغ و نه نيمخواهم ها : کفشهايت خون آلود است ! *** من البته هيچ خون نميبينم در خياباني در چشمان اندهگين درخت منظم پياده رو ها بر پيکر ناهموار شهر شايد چون نه چشم ، نه گوش و نه دستي براي لمس اين سينه ي تاريک همراه نميبرم اما آنها که ميبينند ... البته درست نمیدانم ! 
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 3:11 قطره اشکی از مسافر |
اشک ماه یاد آوره تمام اشک هایی است که برایت ریختم و محبتی جاودانه که به سحر ماه آغشته است . به خرابات سفر می کنم و چهل شبانه روز را به جنون می گذرانم تا مجنون خدا شوم . تا خرداد ماه ۱۳۸۶ بدرود
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:41 قطره اشکی از خراباتی |
من آن رندم که گیرم ز شهان باج بپوشم جوش و بر سر نهم تاج فرو ناید سر مردان به نامرد اگر دارم کشند مانند حلّاج « بابا طاهر »
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 1:13 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |
عاشقي جرم قشنگيست
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقتي است که تنها به تو مي انديشم
به تو آري ؟ به تو يعني به همان منظر دور
به همان سبز صميمي به همان باغ بلور
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دل آرايي تو
به صبوري به خموشي به شکيبايي تو
شبهي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسي ورد زبانم شده است
در من انگار کسي در پي انکار من است
يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يک نفر ساده چنان ساده که از سادگيش
مي توان يک شبه پي برد به دلدادگيش
آي بي رنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست
حتم دارم که تويي آن شبهه آينه پوش
عاشقي جرم قشنگي ست به انکار مکوش
+ به یادگار مانده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 19:19 قطره اشکی از همیشه منتظر |