تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد


اينجا آسمان جاي خورشيد طلوع مي کند

و خورشيد جاي آسمان آبي مي شود و

يک دوست تنها حرف دل فرياد بي صدا

 را برايمان مي نويسد.

                           

عشق به گل نشسته


دلی دارم شرحه شرحه از شکست


کشتی اما ل من بر گل نشست


مرا بی عشق توان زیستن نیست


قطره اشکی برای ریختن نیست


چرا شادی شتابان از دلم رفت؟


خوشی از برم چنین رخت بر بست؟


مرا تقدیر از عشقم جدا کرد


جوانی و امیدم را فدا کرد


نمی خواهم آسمان را ببینم


به کنج دیرعزلت برمی گزینم


واسه مصلوب شدن من بهترینم


که من تنها تر از تنها ترینم

+ به یادگار مانده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:17 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |


سخت است هنگام وداع

آنگاه که  در می یابی

 چشمانی که درحال عبور است
 
پاره ای از وجود تو را

 نیز باخود خواهد برد

 

+ به یادگار مانده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:29 قطره اشکی از بانوی ماه |


+ به یادگار مانده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:23 قطره اشکی از خراباتی |



منم ، دلتنگ دلتنگم ،

منم ، دل رفته از چنگم ،

منم ، يک دل که از سنگم ،

منم ، آواز طولاني ،

منم ، شبهاي باراني ،

منم ، انسانيم فاني ،

                         خداوندا تو ميداني 


منم ، برگم ، ولي زردم ،

منم ، هستم ، ولي سردم ،

منم ، مُرده م ، منم مُرده م ،

منم ، يک بغض پر باران ،

منم ، غمهاي بي سامان ،

منم ، هستم دراين زندان ،

منم ، زخمهاي بي درمان ،

منم ، دارم تب و تابي ،

ز تنهائي ، ز بيتابي

مرا بايد که دريابي ،

منم ، يک آسمان دردم ،

منم ، دريا شود قبرم ،

منم ، دنيا شود جبرم ،

منم ، پايان شده صبرم ،

منم ، يک ذره گردم ،

منم ، دردست درمانم ،

منم ، آمد به لب جانم ،


 

خداوندا ! بميرانم !
 

       خداوندا ! بميرانم ! 

             خداوندا ! بميرانم !

                   خداوندا ! بميرانم !

                            خداوندا ! بميرانم !

 

مرا بايد که دريابي ،

منم ، يک آسمان دردم ،

منم ، دريا شود قبرم ،

منم ، دنيا شود جبرم ،

منم ، پايان شده صبرم ،

منم ، يک ذره گردم ،

منم ، خواهم کسي همدم ،

منم ، برخود ستم کردم ،

دلم خون ميشود هردم ،

منم ، از عشق گويانم ،

منم ، دردست درمانم ،

منم ، آمد به لب جانم ،

 

                خداوندا ! بميرانم !

 

                      خداوندا ! بميرانم !

 

                            خداوندا ! بميرانم !

 

                                     خداوندا ! بميرانم

منم ، برگم ، ولي زردم ،

منم ، هستم ، ولي سردم ،

منم ، مُرده م ، منم مُرده م ،

منم ، يک بغض پر باران ،

منم ، غمهاي بي سامان ،

منم ، هستم دراين زندان ،

منم ، زخمهاي بي درمان ،

منم ، دارم تب و تابي ،

ز تنهائي ، ز بيتابي

منم ، دلتنگ دلتنگم ،

منم ، دل رفته از چنگم ،

منم ، يک دل که از سنگم ،

منم ، آواز طولاني ،

منم ، شبهاي باراني ،

منم ، انسانيم فاني ،

خداوندا تو ميداني

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 4:15 قطره اشکی از مسافر |


همه چیزها برای بودن آدمی است

                  بودن انسان برای چیست؟

 

+ به یادگار مانده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 2:7 قطره اشکی از رهگذر |


می روم چنان که رود می رود

 

آرام پر صلابت زندگی ساز

 

می رود وبه دریا می پیوندد

 

می رود ودر دریا گم می شود

 

چنان که عاشقی در آغوش معشوق خود گم می شود

 

می روم چنان که رود می رود

 

پاک زلال درخشان

 

در آغوش زمین گم می شود

 

به زمین مرده نور زندگی می بخشد

 

می روم چنان که رود می رود

 

شیرین زندگی بخش مهربان

 

همه از آب حیاتش حیاتی دوباره می گیرند

 

می روم چنان که رود می رود

 

قطره می شود در دریا

 

از خود خود جدا می شود

 

به اصل می پیوندد

 

از گرمای نور پرواز می کند

 

بالا می رود ابر می شود و باز می بارد

 

می بارد و می بارد تا رود پر آب شود

 

باز به آغوش رود بر می گردد

 

می روم چنان که رود می رود...

 

و من نیز بر می گردم....

 

+ به یادگار مانده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:19 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |



نیمه شب مست می گذشتم از ویرانه ای

چشم مستم خیره شد بر خانه ای

پیرمرد افتاده در گوشه ای

پیرزن همچون بالِ سوخته پروانه ای

پسرک از سوزِ سرما می زند دندان بر لب

دخترک در حالِ عیش و نوش با مرد بیگانه ای بود

چون جدا شد دخترک ازآن مرد مست

دخترک  مزدش گرفت و مردک برفت

ازآن پس بر خودم لعنت فرستادم

تا دگر هست ، نروم در هیچ خانه ای

تا نبینم دختری عصمتش را می فروشد بهر نانِ خانه ای ......

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16:39 قطره اشکی از مگنولیا |



سهم من از شب شاید همان ستاره ای

                    باشد که همیشه پنهان است

                    همیشه همیشه همیشه...

                    و یا به قول قاصدک ستاره ای من

                    همان است که پیدا نیست ...

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16:36 قطره اشکی از مگنولیا |



شاعر نشدي و گر نه مي فهميدي ........

پاييز بهاري است که عاشق شده است

                                                           

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 16:33 قطره اشکی از مگنولیا |


عشق من بیا مرا یاری بکن

از همه دل بریده ام کاری بکن

بدور از  تو بال پروازم شکسته

نمی دانی چقدر نا توانم و خسته

بی تو من پرنده ای در قفسم

بدون تو برون نمی آید نفسم

عشق من بیا که من تنهای تنهام

صبروقرار می گریزد زمن آرام آرام

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:25 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |


 
بازگشت همه به سوی خداست


امشب از مهتاب ماتم می چکد

از زمین و آسمان غم می چکد

داغ دوری رنج هجران دیده ایم

از غم این گل سیه پوشیده ایم

 

همه غریبانه هجرت می کنیم هر چند که در جمع خود هم غریبیم.

 

نمی دانم چه بگویم ولی در یک کلام می گویم :

 

« ای کاش سر نوشت اشتباه می نوشت »

 

امروز اشکی از چشمان ماه جاری شد.

 

گلی ۲۲ ساله هجرتی غریبانه به سوی پروردگار کرد.

 

برادر نویسنده محترم وبلاگ بانوی مهتاب که یادش همیشه جاودان.

 

http://www.asalhoney.blogfa.com

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 21:15 قطره اشکی از اشک ماه |


سلام ؛

 فردا هم که بیدار شَم

باز بیادت می افتم

 کار هر روزمه...

 

گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد

شقایق هست اما تو نیستی

چه باید کرد؟

گفتي از پلك هاي خواب آلود دريا

بوي شب و سكوت و ستاره مي آيد

بوي شكوفه ي ساده دلواپسي هاي ....

 ابرك زخمي دير پاي من مظلومكم ...

چه ساده از بوي نارنج و ترنج و بابونه

چه ساده از هواي مرطوب اين سرزمين

گذشتي.....

                    

+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:28 قطره اشکی از بانوی ماه |


 

درود وسپاس می گویـــــم تمـــــامی کسانی را که به انسانیت و


نوع دوستی معنــا
بخشیدنـــــــد.در دنیــــایی که پر از غــــرور و


خودخواهی ومملو از خود پرستیه
و نوع دوستی و همـــدلی


معنــــایی نداره ؛ در دنیایی که هر کی بــــه فکر خودشه

 

و قلب همه از سنگ و آهنه ؛ هنــــــوزهستند کسانی که قلب


مهربـــونشون
سرشته
از عشقه و به جــــای خون محبت تــــو


رگهاشون
جریان داره.هستند کســـانی که
انسانیت را زنده کردنــد.


هستند کسانی که به دیگران کمـک
می کنند.


هستند کسانی
که خواست دیگران رو به خواست خود تر جیح می دن.


دنیــا بــا این همه پستی و
پلیدیش ؛ با بودن چنین انسانهایی هنوز


زیباست. ومن به خود می بالم که
در کنــــار
چنین انسانهایی زندگی می کنم.

 

یکی از این انسانهای خوب ؛ پاک وفرهیخته جناب ....... استاد ارجمندم


می باشنـــــد.
کسی که به من بریده از زندگی ؛ حیاتی دوباره بخشید.


نور امید رو در دلم روشن کــرد.
به خاطر بر گرداندن من به زندگی ؛


به خاطر بیدار کردن امید خفته ی من ؛ خودش رو ؛
خواستش رو


رویاهاشو نادیده گرفت. خواست منو به خواست خودش ترجیــــح داد و

 

               
         با تد بیری زیرکانه و قلبی آکنده از محبت
منو به زندگی

 


بازگردوند. اون وقتش؛خواستش ؛ خاطراتش ؛ عهدو پیمونش و ....


همه رو فـدای من کرد

 

                                             تا من بمونــم.

 

                                          بخندم و زندگی کنم.

 


ومن می مونم به خاطرش وبه خاطر همه ی اونایی که واسشـــون


ارزش دارم و بودن من براشون مهمه.به خـــــــاطر همه ی اونـــایی


که دوســـــــم دارن و
دوسشون دارم.

 

من برمی گردم نه بخاطر اینکه کنـــــارش باشم یا در قلبش بـــــــــاشم


بلکه
به خاطر قدر دانی از محبتاش. جبران کاراش.


اون لایقه هر چی دوست داشتنـــه.


شایسته ی هر
چی عشقــه واگـه شرک نباشه قابل پرستشه چون

به من زندگی دوبـــاره بخشیده ومن
تا آخــر عمردعاگــــویش هستم.


امیدوارم هر جا ؛ هرزمان و بــــا هر کی بــــاشه شاد و سلامت و

خوشبخت
 بــــــاشه. خداوند نگهدارش باشه نه تنها به خاطر خودش


بلکه به
خاطر تموم کسانی که از دنیا مایوس گشتند و نیاز به یک

....... دارند تا بهشون امیـــد
بده و با فلب مهربونش دل اونا رو شاد کنه.

 

 
من بر می گردم .  حتما.    فقط به خـــاطر تـــو.

 

                                   تقدیم به .......

+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:58 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |


Entry for May 05, 2007
 
مرا آرزویی است
 
آرزویی بس دور
 
و دست نایافتنی
 
چون لمس
 
هر ستاره از کهکشان
 
آرزویی دوردست..
 
بوسه بر انگشتان تو
 
و حس آنها بر گونه هایم
 
آرزویی دور
 
چون ماه
نقل از؟

+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:40 قطره اشکی از همیشه منتظر |



آه اي صبا! چون تو مدهوش ام من

خود فراموش ام من

خانه بر دوش ام من، خانه بر دوش

من در پي اش كو به كو افتادم

دل به عشق اش دادم

حلقه در گوش ام من، حلقه در گوش

گر بر كوي اش برسي، برسان،

اين پيامِ مرا

بي چراغِ رويت، من ندارم ديگر، تابِ اين شب هاي سرد و خاموش

هرگز، هرگز، باور نكنم، عهد و پيمانِ ما شد فراموش

اي جانِ من غرقِ سوداي تو

بي تماشايِ تو

دل ندارد ذوقِ گفت و گويي

بي جلوه ات آرزو بي حاصل

بي طرب باغِ دل

خود نرويد سروِ آرزويي

شب ها مرغِ لب بسته من ام

دل شكسته من ام

تا سحر بيدارم، سر به زانو دارم، بر نخيزد از من هاي و هويي

بي تو سيرِ گل را چه كنم؟ گل ندارد بي تو رنگ و بويي

 

از ساعد باقري

+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 18:31 قطره اشکی از همیشه منتظر |


                         

دخترک هر روز وقتی از مدرسه بر می گشت

به طرف ویترین مغازه ای که سر خیابان بود می دوید.

کف دستها وصورتش را بر شیشه ی ویترین می سایید

و به تماشای عروسکی که داخل ویترین بود می پرداخت.

او نگاه خواهشمندش را به عروسک می دوخت.

خیلی دلش می خواست که آن عروسک مال او می شد.

اما خوب می دانست که ممکن نیست.

چون وضع مالی خوبی نداشتند.

پدرش کارگر بود ومادرش خانه دار.

آنها در یک اتاق مستاجری در پایین شهر زندگی می کردند.

او سه خواهر و برادر داشت.

پدرش با در آمد کم به سختی امور زندگی را می چرخاند.

اما هرچه بود لقمه نانی حلال و بی منت داشتند.

ومجبور نبودند دست نیاز نزد کسی دراز کنند.

دخترک خوب می فهمید .پس غمگین نبود.

آرزوی داشتن آن عروسک رویای او بود.

اما دلش را به تماشای آن خوش کرده بود.

یک روز ظهر که از مدرسه برگشت ومانند گذشته رخ بر شیشه

سایید بر جای خود خشکش زد.

عروسک محبوب او دیگر داخل ویترین نبود.

هرچه بیشتر گشت کمتر یافت.

غم سنگینی بر دل کوچک دخترک چیره گشت.

نای راه رفتن نداشت.

با پاهایی لرزان به راه افتاد.

به جلوی درب مغازه که رسید

خواست نگاهی به داخل مغازه بیندازد.

اما جرات نگاه کردن نداشت.

با چشمانی گریان و پاهایی لرزان آرام به راه افتاد.

قلبش شکسته بود.

دیگر هیچ چیز و هیچ جا را نمی دید.

هنوز چند قدمی نرفته بود که صدایی از پشت سر شنید.

دخترم...

صدای مردی بود.ولی ناآشنا.

پس به خودش اجازه نداد که بر گردد ونگاه کند.

به راهش ادامه داد .

این بار صدا نزدیک تر و مهربان تر بود.

دخترم صبر کن!

لحظه ای مکث کرد .اما با خود گفت:

چه کسی می تواند با من کار داشته باشد؟

چنان غرق اندوه بود که باز اهمیت نداد و به راه افتاد.

صدای پاهای شتابزده ای را شنید.

ناگهان مردی را رو بروی خود دید.

خواست فریاد بزند اما نگاه پر محبت مرد

ولبخند پر مهرش او را آرام کرد.

دخترک او را شناخت.

او فروشنده ی همان مغازه ی اسباب بازی فروشی بود.

او عروسکی رادید

که با دستان مهربان فروشنده

                        به او نزدیک می شد...

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:3 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |



« قسمت سیزدهم » ادامه ی اشک دویست و چهل و هشتم

 

امیر نجد با لحن تندی گفت : « تو به من بگو گران بهاتر از جواهر

چیست ؟ از آن گذشته چه کم داری که مرا ملامت می کنی ؟

باید فخر کنی که شویت منم ! امیر قبیله ای نیرومند و ثروتمند.

امیر « سلام » که بر تمام امیران عرب افضل است مرا شایسته لطف

و مرحمت خود دیده و گردن بندی به هدیه فرستاده این کجایش ناپسند و

نارواست ؟ امیره که می دانست تا پدر و برادرش زنده اند و میان قبایل

عرب نفوذ دارند ، امیر نجد قادر نیست آشکارا صدمه ای به او برساند

بی پروا گفت :

« حرص بی پایان تو به گرد آوری جواهرات ، تو را نزد دیگران خوار

و بی مقدار می کند. تا شنیده ام و دیده ام ، سخاوت ، ثروت امیران

عرب بوده است نه طلا و جواهرات فریبنده »
 

+ به یادگار مانده در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 23:55 قطره اشکی از اشک ماه |



سلام زنجیر پاک پیوندهاست

 

دوستان گرامی امروز می خواهم خواهشی داشته باشم برای یکی

از نویسندگان وبلاگ اشک ماه که برای یک عمل بسیار خطرناک

که به مرگ و زندگی ختم می شود دعا کنید بسیار هم دعا کنید تا

این فرشته ی مهربان به سلامتی به آغوش گرم خوانواده اش باز گردد

واقعآ تنها کاری که از دست ما بر می آید همین دعا کردن است

پس خواهشآ برای این نویسنده عزیز خیلی دعا کنید که باز در آینده

بتوانیم از اشعار زیبایش در وبلاگ اشک ماه و وبلاگ های خودش

لذت ببریم. سپاس از همه ی عزیزان به امید و آرزوی سلامتی برای

این فرشته ی آسمانی.

شعری هم از دوست گرامی بغض ماه عزیز به رسم یاد بود تقدیمتان.


دخترک قصه ی ما ...  گذر می کرد تو غضه ها

تو باغ و دشت دل ما ...  اونور کنار برکه ها

کوزه ی آبی پر می کرد ... باد موهاشو کنار میزد

سیلی سرما رو لباش ... قرمزیه گل میذاشت

آروم آروم قدم میزد ... چشاش به آسمون نظر می کرد

تا که غروب رو ببینه ... ستاره ها رو بچینه

بعدش که ماه اومد بیرون ... از غم دل بگه به اون

شاید براش کاری کنه ... یه راه و چاره ای کنه

ماه قشنگ آسمون ... دلش می سوخت به حال اون

بغض گلوشو گرفته بود ... غمش به دل نشسته بود

بغض می گفت نرو بمون ... ماه می گفت نری ز یادمون

امّا ... دخترک قصه ی ما

با فریادش که بی صداست ... با نگاهش که آشناست

می گفت یک مهمونم تو باغتون ... فرشته ای از آسمون

بغض ماه وا شد و از گلو رها ... اشک ماه قطره شد و از گونه جدا

هر دو منتظر در انتظار بی صدا ... به امید محبت و لطف خدا

+ به یادگار مانده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 21:47 قطره اشکی از اشک ماه |



مرا به نام بخوان


مرا که بازمانده ی بغض آسمانم


مرا که آخرین وارث عشقم


مرا که سوخته ام شراره در شراره


مرا به نام بخوان


در نسیم بخوان


وقتی که دشتهای جنون را پرسه می زند


تا گردباد دیوانه ای گردد ، بگردد و بچرخد


و نام ترا بر من بخواند


و جنون مرا در نامت جاری کند


مرا به نام بخوان


وقتی که بادهای سرگردان


سبزی دشت عشق را وحشیانه بوسه می زند


من در پریشانی این دشت آرمیده ام


و تو را می خوانم


با تمام پریشانیم


مرا به نام بخوان


با غمناک ترین آواز


مرا به نام بخوان

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 8:55 قطره اشکی از پرستش |



دیگه بسه این همه سوز دل و شکوی دل

خون دل و قصه ی غصه های دل

دیگه بسه این همه جدایی و کندن دل

سنگدلی و بی مهری وفای دل

دیگه بسه از دلم جدا بشو

من و از درد  غمم رها بکن

دیگه بسه این همه کنایه و زخم زبونه تیزکی

کم لطفی و بی مهری و در به دری

دیگه بسه این همه  سخنهای بی پرده ای

کم حرمتی ، بی عفتی ، آوارگی

دیگه بسه از دلم جدا بشو

من و از درد غمم رها بکن

دیگه بسه این همه عهد و وفای الکی

تظاهر و گفتن های دروغکی

دیگه بسه این همه نگاه های پر منتی

ترحم و تمناهای زورکی

دیگه بسه از دلم جدا بشو

من و از درد غمم رها بکن


*******

قطره اشکی

از

بغض ماه

+ به یادگار مانده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:36 قطره اشکی از اشک ماه |


 

این شعر

 


با ایجاز ترین وجه ممکن

 


و با ظرافت تمام

 


و با شیطنتی آکنده از مهر

 


روح یک زن است که به نوازش میگیرد

 

 

کاش میشد در آغوشم شبی 

 

                     با بوسه ای مادر شوی  

 

                                       رهایی

 

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:27 قطره اشکی از سیب سرخ |


                         
خانم ،شــما كه مانده دلـم مـات چشم تان

                         
يعنـــی شــدم مـــزاحم اوقات چشـــم تان

                         
امــروز درس مان غــزلی تازه از شمــاست

                         
فصلـــــی جــديد از ادبيــــات چشــــم تان

                         
فصلــی كه با رسيــدنش انگــار می رسند

                         
دستـــان من به دامــن ســادات چشم تان

                         
وعشـــق يك مســــافرت خانوادگــی ست

                         
از اصـفــهـــان دل به محـــلات چشـــم تان

                         
خانـم!اجــازه هســت بميــرم؟كه بعـد از آن

                         
جانــم جــوان شود به كــرامات چشـم تان؟

                         
با چنــد لهجـــه اشـــك بـريزم...؟نمی بـريد

                         
يك نيمه شـــب مرا به ملاقــات چشم تان؟

                         
يك نيمه شب كه توبه كنم چشم خويش را

                         
مومــن شـــوم به سبــزی آيات چشـم تان

                         

                  * * * * *

                         
اوضـــــاع روبــــراه تر از اين نمـــی شـــود

                         
ما و شــما و خـــواب و خيــالات چشم تان

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:59 قطره اشکی از مگنولیا |


خوشبختی

اگر جمعيت كره زمين صد نفر باشد پنجاه وهفت نفر اسيايي وبيست ويك نفر اروپايي وهشت نفرافريقايي وشش نفر از قاره امريكا هستند پنجاه ودو نفر زن وچهل وهشت نفر مرد هستند سي نفر سفيد پوست و هفتاد نفر رنگين پوستند سي نفر مسيحيند و هفتاد نفر مسيحي نيستند شش نفر پنجاه و نه در صد ثروت جهان را در دست دارند كه از امريكاي شمالي هستند هشتاد نفر در فقر كامل به سر ميبرند سي نفر از سوئ تغذيه رنج ميبرند وهفتاد نفر ميتوانند بخوانند وتنها يك نفر تحصيلات عالي دارد و يك نفر كامپيوتر دارد پس اگر شما تا كنون برده نبوده ايد و اگر تا به حال كسي شما را شكنجه نكرده است بدانيد از پانصد ميليون نفر خوشبخت تريد واگر در يخچالتان غذايي براي خوردن وجود دارد واگر در كمدتان لباسي داريد واگر سقفي بالاي سرتان است و اگر امشب جايي براي خوابيدن داريد بدانيد از پنجاه ونه در صد مردم دنيا خوشبخت تريد پس قدر خود را بدانيد

+ به یادگار مانده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:53 قطره اشکی از مگنولیا |



عالمى كه تنها سخن مى گويد و عمل نمى كند، هرچه بگويد در كسى اثر نمى كند

+ به یادگار مانده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:52 قطره اشکی از مگنولیا |




 
نمی دانم چه می شود،

هراسی می آيد و آشوبی به جای می گذارد،

هيبت مرگ را دارد و ياد زندگی را.

سرم را پر می کند از هول،

دلم را خالی از شور.

شورابه ای است در عطش اشتياق:

رنگ فيروزه ای کاشی های خرد شده،

بوی ياس های زير برف مانده،

طعم گس علف های سوخته،

ياد "شهری که دوست می داشتم"،

نمی دانم چه می شود،

هولی است بر گرده ام، آشوبی است در سرم، مرگ است در برابرم

+ به یادگار مانده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:52 قطره اشکی از مسافر |


 

اشک ماه

در شبی زیبای بهاری

شبی مهتابی وقشنگ

شبی که ماه مهربون

مهرشو با لبخندش

بین همه تقسیم می کرد

قارچ کوچکی

از سینه ی پر خاشاک اصطبلی قدیمی

در دور دستی نه چندان دور

سر برآورد

قارچ کوچک از روزن کوچک اصطبل

نگاهی به ماه کرد

ماه به او لبخند زد

قارچ کوچولو خندید

**************

قارچ کوچک تنها بود

در این اصطبل آکنده از

فضای کبر و خودخواهی

گذشت و گذشت

تا روزی از روزها

باد شدیدی وزیدن گرفت

خار و خاشاک کنار رفت

قارچ جوانی پیدا شد

قارچ کوچک خندید

اما خنده بر لبانش خشکید

خاک سرد اصطبل

او را زمین گیر کرده بود

نه بالی برای پریدن داشت

نه پایی برای راه رفتن

دلش زشوق دیدار می تپید

خود را به زحمت بالا کشید

تا زنجیر هجران را بگسلد

اما نا گه بی حرکت ماند

قارچ کوچک از ریشه جدا شد

زرد و پژمرده گشت

نگاهی نا امید به قارچ دیگر کرد

او نیز آن طرف افتاده بود

واین دو چنین دور از هم

چشم در چشم هم

آخرین نفسهای خود را می کشیدند

اشکی از چشم قارچ کوچک چکید

اما نه

این اشک قارچ نبود

این اشک ماه بود

که برای این دوعاشق نگون بخت

اشک غم می ریخت

+ به یادگار مانده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:20 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |


 

اگر خواهی که روزی روزگاری

سراغی از من بی کس بگیری

گذر کن ازآن کو چه های پرغم

باپرچم های سیاه اندوه و ماتم

برو سراغ آن بید خسته ی مجنون

به ظاهر شاد ولی دلی پرخون

که بر روی شاخه های خشکیده اش

پرچمیست به رنگ خون دو دیده اش

حکایت من مجنون خونین دل بی کس

فقط آن بید مجنون می داند و بس

+ به یادگار مانده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:23 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |



« قسمت دوازدهم » ادامه اشک دویست و سی ام

 

« قادر » امیر نجد ، با قامتی بلند و اندامی ورزیده ، در لباسی مرصع

نشان ، با چهره ای خندان ، رشته مرواریدی غلتان را از طبقی چوبین -

که با مخمل سرخ آراسته اند - بر می دارد و به سوی همسرش ، که در

زیبایی شهره زنان عرب است ، می رود و بدست خود آن گردن بند را بر

گردن او می آویزد ، سپس قدمی به عقب می گذارد و با دقت به آن

گردنبند ، که بر گردن همسرش ، چون ماه و ستارگان در شب یلدا

می درخشند ، نگاه می کند. از شوق دست بر دست می زند و چون

کودکان که بازیچه محبوبشان را صاحب شده اند می خندد و شادمانی

می کند و در حالی که سر مست از باده غرور شده می گوید :

« امیره به راستی که زیباست و از آنچه بگویند ، بیشتر بها دارد ! »

امیره از حرکات امیر خنده اش می گیرد و با لحنی پر کنایه پاسخ

می دهد :

« زیباتر از این گردن بند مروارید ، بخشش و بزرگواری امیر است که

برای نخستین بار مشاهده می شود ! »

امیر به قهقهه می خندد و در حالیکه گردن بند را از گردن همسرش باز

می کند می گوید :

« بخشش ؟ ! زهی تصور باطل ، زهی آرزوی محال ! پنداشتی این

مروارید غلتان را - که افزون بر هزار دینار سرخ بها دارد - به تو

می دهم تا بر خود آویز کنی ؟ »

امیره در حالی که با افسوس به به گردن بند - که همسرش در مشت

خود گرفته - نگاه می کند ، آهی می کشد و سری به علامت تصدیق

تکان می دهد و می گوید :

« پنداشتم ، از سخاوتمندان عرب شده ای و برای اولین بار می خواهی

مره با عطیه ای شاهانه به وجد آوری ! »

امیر نجد ، بی اعتنا به لحن پر کنایه همسرش ، با دست لطافت حریر

گونه مروارید ها را لمس می کند و در حالی که از برق و تلأ لؤ آن لذت

می برد می گوید :

« من می خواستم از دور تماشایش کنم و زیبایی و درخشش اش را

نظاره کنم ! همین و بس ! »

امیره با رنجش آشکاری در پاسخ به شویش گفت : «عشق و علاقه تو

به طلا و جواهر همه چیز را از یادت برده و فراموش کرده ای که

چیزهایدیگری نیز وجود دارد که ... »

امیره پی حرف خود را برید ، زیرا آثار و علایم غضب را در چهره

همسرش تشخیص داد و به فراست دریافت که تند تاخته و زود رنجی

همسرش را فراموش کرده است.

+ به یادگار مانده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:30 قطره اشکی از اشک ماه |


+ به یادگار مانده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:17 قطره اشکی از همیشه منتظر |



شبي كه من و نازي با هم مرديم
 

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
 
من : نازي بيا
نازي : مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
 
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
 
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
 
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
 
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
 
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
 
بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
 
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
 
من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
 
من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي عاشقه؟
 
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
 
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
 
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
 
من : سرما مي خورن
مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
 
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
 
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده !داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
 
و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
 
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
 
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد
 
 

+ به یادگار مانده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:13 قطره اشکی از همیشه منتظر |


ای آخرین رنج


تنهای تنها می کشیدم انتظارت


 ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت


دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت


لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک


نگاه دستی در من درآویخت


دانستم این ناخوانده مرگ است

 
از سالهای پیش با من آشنا بود


بسیار او را دیده بودم


اما نمی دانم کجا بود


فریاد تلخم در گلو مرد


با خود مرا در کامظلمت ها فرو برد


در دشت ها در کوه ها


در دره های ژرف و خاموش


بر روی دریا های خون در تیرگی ها


در خلوت گردابهای سرد و تاریک


در کام اوهام

 
در ساحل متروک دریاهای آرام


شبهای جاویدان مرا در بر گرفتند


ای آخرین رنج


من خفته ام بر سینه خاک


بر باد شد آن خاطره از رنج خرسند


اکنون تو تنها مانده ای ای آخرین رنج


برخیز برخیز


از من بپرهیز


برخیز از این گور وحشت زا حذر کن


گر دست تو کوتاه شد از دامن من


بر روی بال آرزویهایم سفر کن


 با روح بیمارم بیامرز

 
بر عشق ناکامم بپیوند

 

فریدون مشیری

+ به یادگار مانده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 2:41 قطره اشکی از گمنام |


گوهر خود را مزن بر هر سنگ ناقابلی

صبر کن تا گوهر شناس قابلی پیدا شود

+ به یادگار مانده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 2:33 قطره اشکی از گمنام |


 

تا سه شمردم

 

و عاشق شدم

 

تا هفت، اگر می‌شمردم

 

پرنده می‌شدم.

+ به یادگار مانده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:25 قطره اشکی از همیشه منتظر |


خداوندا!

اسیرم کن، اسیر محبت مردم

و به زنجیر عشق به خلقم ببند نه عشق به خالق

و خادم، افتاده ی درگاه ملتم کن نه بارگاه الهی.

خداوندا!

کینه ام را به دشمنان میهنم عمیق تر کن

و زبانم را تیز تر

و پایم را استوارتر

زبونی ام را کمتر

خداوندا ! از عبادت خویش بازم دار تا عبادت مردم کنم.

خداوندا!

دردم را بیشتر کن

زخمم را چرکین تر

تبم را تندتر

و چنینم نگه دار، مبادا که آرامش، فراموشی بیاورد.

خداوندا!

خوف از ظالم را در من بمیران

و توان آن عطایم کن که تخت سینه ی ناکسان بکوبم

- بی ترس از عواقب خوف انگیزش.

خداوندا!

از پاداش، معافم کن

از بخشش، نا امیدم کن

از بهشت، مایوسم کن

تا هرچه می کنم به سودای انعام تو نباشد.

خداوندا! اگر داشتن، ذلیل داشتنم میکند

ندارم کن

اگر کاشتن، اسیر چیدنم میکند

بیکارم کن

اگر اندیشه خیانت به یاران بر سرم افتاد

بر سر دارم کن

اگر به لحظه غفلتی در افتادم

پیش از سقوط، هشیارم کن

اگر رنج بیماران، لحظه‌ای از دلم بیرون رفت

سخت و بی ترحم، بیمارم کن.

خداوندا! خوارم کن اما مردم آزارم مکن.

خداوندا!

نا امید از معجزه‌ام کن

بی اعتقاد به دست غیبم کن

کافرم کن، رهایم کن.

خداوندا!

با ماندار باش!

اگر نیستی

اگر زاده تصوری

و اگر به پایان خویش رسیده‌ای

منطقم را استواری بخش تا نبودت را به نیکوترین وجهی اثبات کنم

و سخنم را چنان موثر ساز که شک دربود و نبودت را از دلها برانم

خداوندا ! همتم را برای انکارت هزار هزار برابر کن ...

آمین یا رب العالمین

نادر ابراهیمی

از نادر ابراهیمی

+ به یادگار مانده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 0:10 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

 

 

 

من اینجا به تنهایی خیابان ها

 نشسته ام

به تنهایی بغض همه ترانه ها

شکسته ام

هجوم دلواپس شعر من می رقصد

و من باز هم

در به در می شوم

می دانم

تا خداحافظی تنهایی من چند قدم فاصله مانده است

 من عاقبت میهمان این لحظه های بی پدر می شوم

می دانم

من پری کوچکی را میشناسم

 که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک

نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام

 

روزي پرواز كردن را خواهم آموخت

 و من چشم به راه آن روز ميمانم و آن روز با

تمام وجود پرواز خواهم كرد 

               

مي رسد روزي كه بي من روزها را سر كني

 

مي رسد روزي كه مرگه عشق را باور كني

 

مي رسد روزي كه تنها در كنار عكس من

 

نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

 

 

به دریا می اندیشم

 

بهانه ای برای جاری شدن پیدا می کنم

 

باید بروم

 

تا دریا راهی نیست

 

اما....

 

تا دریا شدن راه بسیار است.

 

روزی خواهد رسید که

 

من قله تنهایم را فتح کنم

 

وبر ساحل رویایی چشمان تو نشینم

 

 

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:54 قطره اشکی از بانوی ماه |


 

 

دست بردار ازين هيكل غم

كه ز ويراني خويش است آباد.

دست بردار كه تاريكم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد.

دست بردار، ز تو در عجبم

به در بسته چه مي كوبي سر.

نيست، مي داني، در خانه كسي

سر فرو مي كوبي باز به در.

زنده، اين گونه به غم

خفته ام در تابوت.

حرف ها دارم در دل

مي گزم لب به سكوت.

دست بردار كه گر خاموشم

با لبم هر نفسي فرياد است.

به نظر هر شب و روزم سالي است

گر چه خود عمر به چشمم باد است.

رانده اندم همه از درگه خويش.

پاي پر آبله، لب پر افسوس

مي كشم پاي بر اين جادة پرت

مي زنم گام بر اين راه عبوس.

پاي پر آبله، دل پر اندوه

از رهي مي گذرم سر در خويش

مي خزد هيكل من از دنبال

مي دود ساية من پيشاپيش.

مي روم با ره خود

سر فرو، چهره به هم.

با كسم كاري نيست

سد چه بندي به رهم؟

دست بردار! چه سود آيد بار

از چراغي كه نه گرماش و نه نور؟

چه اميد از دل تاريك كسي

كه نهادندش سرزنده به گور؟


مي روم يكه به راهي مطرود

كه فرو رفته به آفاق سياه.

دست بردار ازين عابر مست

يك طرف شو، منشين بر سر راه!

 

استاد شاملو

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:46 قطره اشکی از رهگذر |


 

نوشته اند تو قصه هاآخر لیلی ومجنون مرگ است

گفته اند گذشته هاعاقبت عشق و جنون مرگ است

من میگم ای دل غم دیده عاشقی کن تا عمر باقیست

انجام همه گرچشم چون سیل بریزد اشک و خون مرگ است

عاشق مجنون  بیهوده دل خویش  به ابراخوش مکن

سرای جاوید همه حتی شبنم و بارون مرگ است

مرگ حق است و پایان همه که نتوان از آن گریخت

انجام همه چو در خانه باشند و چوبیرون مرگ است

خوشم از مردن و رفتن به سرای باقی  بی صدا

ندارم قرارچون  آرا مش این د ل پر خون مرگ است

+ به یادگار مانده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:50 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |





دل شکسته٬ مشوش ٬تنها نشسته ام در باد

امشب گریسته ام ٬مدام ... مدام

تشنه ام به جرعه های صدایت

چون کبوتری که بام خویش گم کرده

عطشان ٬ پریشان... پریشان

به تو آویخته ام خود را و تو چون صخره ای بلند

در ستیز با من مدام سر بر می کشی

و ناتوانی این دستها ... این دستها

روزی آشیانه ای بر باد ساختم

و قلب من در باد آشیانه تو شد

اینک بیا ببین چه مانده جز باد ... باد ... باد

+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:24 قطره اشکی از پرستش |


تنها برای تو ...

به یادت می خوانم

با یادت اشک می ریزم

و به خاطرت می مانم

به یاد رویاهای بی باد

به یاد یادهای آشفته

اشکهای جاری در رود

و خاطراتی روی آب ...

نگاهت را به یاد می آورم

ای یگانه ترین عنصر هستی

و ای تنها دلیل رویای شبانه ...

دریا ها را بدون تو می پیمایم

و فقط یادت را به همراه دارم

ای آبی ترین موج دریا ...

کوه ها را بی وجودت طی می کنم

و تنها صدایت را می شنوم

ای سرخ ترین لاله کوهی ...

در کویر قدم می گذارم

بدون حضورت

و تنها نامت را در دفترم حمل می کنم

ای سبزترین درخت کویر ...

زندگی را سیر می کنم

اما نه بی تو

با یادت ، وجودت ، حضورت و نامت

که تنها دلیل زیستن بود

و پایان یافت

این راه صعب العبور بی انتها

و تنها دلیلش تو بودی ...


+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:28 قطره اشکی از بانوی ماه |


 

نیایش


پروردگارا به درگاه تو پناه می آورم و تو نیز پناهم بخش تا موجودی

 آزمند و خویشتن دوست نباشم.مگذار که صولت خشم، حصار بردباری

مرا درهم بشکند

و حمله حسد، مناعت فطرت مرا به خفت و مذلت فروکشاند.


پروردگارا روا مدار که سر به دنبال هوس بگذارم و در ظلمات جهل و

ظلال، از چراغ هدایت

 به دور افتم و بیغوله را از شاهراه بازنشناسم.

 


روا مدار که به خواب غفلت فرو افتم و کیفر غفلت خویش ببینم.


روا مدار که به خاطر هوس خویش، پای بطلان بر عنوان حق گذارم و باطل

را بر حق برگزینم.


پروردگارا مگذار دامان وجودم به پلیدی های گناه بیالاید و مگذار که

معصیت ها

را -هر چه هم کوچک باشد- کوچک بشمارم و نسبت به ملاهی و مناهی

بی پروا باشم.

 


روا مدار که طاعت اندک خویش را بسیار ببینم و به خویشتن ببالم و

گردن استکبار و افتخار برفرازم.

 


پروردگارا به تو پناه می برم که به حق خویش اکتفا نکنم و از حد خویش

پای به در نهم و آن چه را شایسته من نیست، تمنا بدارم.

 


به تو پناه می برم از این که مظلومی را در چنگال ستم کاران وابگذارم و

تا آن جا که قدرت و قوت دام از حمایتش مضایقت کنم.

 


به تو پناه می برم و از تو می خواهم که مرا پناه دهی و آتش نخوت و

غرور به خرمن اعمال در نیندازی.

 


الهی روا مدار که پنهان ما از پیدای ما ناستوده تر باشد و در ورای صورت

 

 آراسته ی ما سیرتی زشت و ناهموار نهفته باشد. یا ارحم اراحمین

 


صحیفه ی سجادیه

 


«الهی به بهشت و حور چه نازم؛ مرا دیده ای ده

که از هر نظر بهشتی سازم»



+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:48 قطره اشکی از گمنام |


من به هر جمعیتی نالان شدم                         

جفت( بد) حالان و( خوش) حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من.                         

 از درون من نجست اسرار من

سرمن از ناله ی من دور نیست .                

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:14 قطره اشکی از گمنام |


بدون  شرح

تو بگو ...

+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:8 قطره اشکی از گمنام |


آن چشم که خون گشت غم او را جفت است

 

 زو خواب طمع مدار کوکی خفته است

                                                         

پندارد کاین نیز نهایت دارد

 

ای بیخبر از عشق که این را گفته است

+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:3 قطره اشکی از گمنام |



مگه ميشه...؟

مگه میشه ماه بود و خورشیدو ندید؟

مگه میشه چشمه بود و رودو ندید؟

مگه میشه گل بود و خار نداشت؟

مگه میشه دل داد و دلدار نداشت؟

مگه میشه سنگ بودو محکم نبود؟

مگه میشه دل داشت و بی غم نبود؟

مگه میشه اشک بود و چالاک نرفت؟

مگه میشه خاک بودو بر خاک نرفت؟

+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:39 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |



پگاه آغازین سلامم را با   طعم تلخ   خداحافظم تقدیم میکنم

 

 

خداحافظ شقایق ها

 

خداحافظ تمام روزهای آبی دیروز

 

خداحافظ همه گلواژه های عشق

 

خداحافظ...

                     وداعم را پذیرا باش...

                                              

                                                         من رفتم

و رفتن را به روی خط پایان کتاب عشق

 

                                 مینویسم باز

 

دلم خون است

 

 لبم اما برای حفظ جان عشق خندان است

 

گونه هایم از صدای سیلی ات ای عشق

                                                      گلگون است

 

خداحافظ تپیدن های مخمل گون عاشق پیشگی 

                                                            بدرود

 

خداحافظ ریزش یک ریز غلطان دانه های عشق

 

                                                  به روی حوله ای مرطوب

                                                                           

                                                           بدرود

                                                    

خداحافظ تمام اشک های سرخ دل بستن

 

التهاب سخت دوستت دارم گفتن ها

 

 

                  بدرود

 

اگر چه مرگ

 

 از این گونه رفتن سهل تر آسان تر است اما

 

من لای خار لابد رفتن

 

در بندم

 

 گرفتارم

 

چه گردون ظالمی ای چرخ

 

به آسانی توانستن که دل بستن

 

به سختی دل بریدن دور ماندن  دل گسستن

 

 خداحافظ...

 

من از بیراهه ی صعب وداع

 

 تا ورای عشق خواهم رفت

 

دعایم کن

 

دعایم کن توان بی تو بودن را

 

در این آشفته شهر تیره فردا

 

به زیر بار دور ماندن ها

                                              نگه دارم

 

خداحافظ

 

وداعم را پذیرا باش ...

                                                 من...

                                                          رفتم ...

+ به یادگار مانده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:40 قطره اشکی از سیب سرخ |



« قسمت یازدهم » ادمه ی اشک دویست و پنجم


« عامر » لبخندی زد و گفت : « این سهل آرزویی ست ، می گویم

تا در دامنه ی نجد ، کنار چشمه ی آب ، باغی بسازند تا بتوانی

مکتب خانه ای در آن ترتیب دهی و خود از دوستان و دشمنان می خواهم

تا اطفال خود را برای آموزش قرآن نزد تو بیاورند و ...

به هرچه فرمان دهی کمر می بندم ! »

درویش او را دعای خیر کرد و چون خواست راهی شود ، امیر چند قدمی

او را مشایعت کرد و گفت :

« یا شیخ ... معذورم دار اگر کنجکاوی می کنم. »

شیخ تبسمی کرد و گفت : « سؤال کن امیر عامر ، اگر پاسخی داشته

باشد و من بدانم ، بی جواب نمی گذارم ».

« عامر » با اشاره به آن نیمه ی سیب گفت : « آیا آن نیمه را به

نیازمند دیگری خواهی داد ؟ » شیخ لحظه ای به « عامر » و لحظه ای

به آن نیمه ی سیب که در دست داشت نظر افکند و سپس گفت :

« من مأمور شدم یک نیمه از این سیب را به تو بدهم ، امّا یک نیمه ی

دیگر سهم چه کسی ست بر من نیز مجهول است. اسرار ازل را نه تو

دانی و نه من ... حق دوست ... هرچه هست اوست. »

درویش با امیر « عامر » وداع می کند و به راه می افتد ، در حالی که

سپیده دم نرم نرم دامان افق را چاک می زند و آسمان را از سیاهی شب

پاک می کند ، تا چون شیخ آفتاب بر سجاده طلوع می نشیند از سیاهی

نشانی در بارگاه روز نه بیند ، امیر « عامر » با گامهایی شتاب زده به

سوی قبیله اش می رود ، تا پس از چله نشینی ثمربخش خود ، به رتق

و فتق امور - که در طول غیبت چهل روزه اش مختل شده است -

رسیدگی کند و داد مردمان را بدهد. روز امیر « عامر » به سبب

مژده ای که از درویش شنیده است ، نوروزی خوش است ،

چرا روز مردمان نوروز نباشد ؟ »

+ به یادگار مانده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:0 قطره اشکی از اشک ماه |



« پنجره بسته »


مثل اندوه بزرگ گل سرخی بسته


شده هر باور زیبا به غمی دل بسته


گرچه احساس زده ریشه به هر قلب غریب


کوچه های دل ما رو به همه بن بسته


و در این کوچه تنها که فقط غم دارد


من نشسته به سر راه همیشه خسته


تو گذرمی کنی و پنجره را می بندی


می شناسی و چه دردیست همین یک لحظه


من همه ثانیه هایم به کسی دل بسته


که همیشه به دلم پنجره هایش بسته

+ به یادگار مانده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:17 قطره اشکی از اهورا |



« نقطه آغاز من »


هر وقت از تو آغاز می کنم


آسمان را کم می آورم


زمین را کم می آورم


و برای با تو ماندن


ستاره ها را از پوست بریده شب قرض می گیرم !


می گویند نباید از تو شروع کرد


باید به تو رسید ...


پس من آغاز می کنم


با خودم


هر وقت از خودم شروع می کنم


می مانم روی یک نقطه


که تنها برای پایان کافی ست !

+ به یادگار مانده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:0 قطره اشکی از اهورا |


         

    این صدای آشنا ازآن کیست؟

                          

   این صدای گریه پنهان کیست؟

 

  لحظه ای تنهایی و غربت نرفت

                    

 امشب این درد گران مهمان کیست ؟

                          

 نور شمعی خفته بر دیوار ما

                            

گردش پروانه ها درمان کیست؟

 

 گریه ها هم صحبت شبهای من

                           

  این ترنم از لب خندان کیست؟

 

 گرمی دستی همیشه با من است

                           

 من ندانستم که از دستان کیست؟

 

 قطره اشکی نشان  عشق پاک

                          

 پاکی این قطره از چشمان کیست؟ 

+ به یادگار مانده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:2 قطره اشکی از گمنام |



جانا مرنجانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


با جان حیرانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


با من چرا ای با وفا این گونه گشتی بی وفا


بشمر گناهانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


جانا بگو با من بگو از هرچه می خواهی بگو


گر این و گر آنم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


بیمارم از کردار تو از سردی گفتار تو


از بهر درمانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


شاید قطار مرگ را فردا مسافر شوم


امشب که مهمانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


خونم بیفتد گردنت گر من بمیرم در غمت


دیگر مرنجانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


طاقت ندارم نازنین بینم دو چشمت را چنین


ای جان جانانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


قلبم شکست و دیده ام خون شد ز تو ای بی وفا


با چشم گریانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!


هر چند گفتی با دل فانی که صبری بایدت


من صبر نتوانم بگو از من چرا رنجیده ای ؟!
 

+ به یادگار مانده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:53 قطره اشکی از گمنام |