تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد

راز شقايق

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم

 

اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم

 

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي

 

نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي

 

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

 

و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

 

ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت

 

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته

 

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 

مي گفت :

 

شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري

 

به جان دلبرش افتاده بود- اما

 

طبيبان گفته بودندش

 

اگر يک شاخه گل آرد

 

ازآن نوعي که من بودم

 

بگيرند ريشه اش را و

 

بسوزانند

 

شود مرهم

 

براي دلبرش آندم

 

شفا يابد

 

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را

 

بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

 

و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه

 

به روي من

 

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من

 

به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و

 

به ره افتاد

 

و او مي رفت و من در دست او بودم

 

و او هرلحظه سر را

 

رو به بالاها

 

تشکر از خدا مي کرد

 

پس از چندي

 

هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

 

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

 

به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟

 

در اين صحرا که آبي نيست

 

به جانم هيچ تابي نيست

 

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من

 

براي دلبرم هرگز

 

دوايي نيست

 

واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!

 

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و

 

من در دست او بودم

 

وحالا من تمام هست او بودم

 

دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟

 

نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟

 

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

 

که ناگه

 

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه 

 

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

 

نشست و سينه را با سنگ خارايي

 

زهم بشکافت

 

زهم بشکافت

 

اما ! آه

 

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

 

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

 

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

 

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

 

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

 

بمان اي گل

 

که تو تاج سرم هستي

 

دواي دلبرم هستي

 

بمان اي گل

 

ومن ماندم

 

نشان عشق و شيدايي

 

و با اين رنگ و زيبايي

 

و نام من شقايق شد

 

گل هميشه عاشق شد

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:43 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

طعم شیرین لبت درد و دوا ریخت به هم

 

نسخه شربت و قانون شفا ریخت به هم

 

این چه شیرینی و لطفیست که بر لب داری

 

نزدم بوسه هنوزش لب ما ریخت به هم

 

به طواف لبت ای کعبه آمال و امید

 

طی این سعی نه مروه که صفا ریخت به هم

 

دست بردم به قلم تا که دهم شرح لبت

 

جوهر و حسرت و آه دل ما ریخت به هم

 

به فدای لب همچون شکرت جان و دلم

 

گرمی بوسه تو حال مرا ریخت به هم

 

در دلم بود که "بی دوست نباشم هرگز"

 

یا رب این فکر دل انگیز چرا ریخت به هم

 

جامه اش از گهر و اطلس و دیبا انکه

 

روزگار من یک جامه قبا ریخت به هم

 

حکمت و مصلحتی هست یقینا در کار

 

چه توان کرد عزیزم که خدا ریخت به هم

+ به یادگار مانده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 13:37 قطره اشکی از سیب سرخ |



هنوز از لب مردم ، فريب مي ريزد

هزار تهمت و حرفِ عجيب مي ريزد

چقدر اهالي اينجا به فكر خود هستند

کسي نديده که باران غريب مي ريزد

نخند! عابر عاشق! ميان اين كوچه،

كه صد نفر به سرت نانجيب مي ريزد

در اين برودت مطلق كسي چه مي فهمد

بهارِ آدم و حوّا ز سيب مي ريزد؟!

به ختم غائله گيرم مسيح هم آمد

دوباره گرد و غبار از صليب مي ريزد. 

+ به یادگار مانده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:12 قطره اشکی از مسافر |



امــــشب گــــلی از بهار قــــــرآن کـــــم شـــد!

کـــــــوثر ز عــــــروج آب  در مــــاتم شـــــد!

وقـــــتی که خــمیـــده کـــــوچه را مــــی رفتی

در پیــــش نجــــابت تو مســـــجد خـــــم شــــد!

  
امــشب عــــــلی (ع) از همیشه تنها شـــده اســت

از رحـــــلت دخـــــت مصــطفی تا شده است !

این خـــــون که ز آســــمان هفـــــتم بگذشـــت!

از چـــــشم خــــدا و انــــبیا وا شــــده اســـــت!

                   
امــــشب  قـــــدم ستـــــاره در راه شـــکـــست!

یــــک مـــــرد ز مـــــاتم تو در چـــاه شکست!

آنــــــقدر که ایـــــن فاجعه تلـــــخ اســـت عزیز

چــــون معــــجزه ی محــــمّدی مــــاه شکست!

                    
امــــشب کــــمر سپیــــده در خــــواب شکست!

تصـــــویر بلــــــند یــــاس در آب شـــــکست !

یـــــک شـــــهر صـــــدای نــــاله ات را نـشنید

جــــــز بغض پری که زیر مـــــحراب شکست

                 
در صــــــور عــــــزای آل هـــــــاشم بــــدمــید

تنـــــــها و شبانه تـــــا مــــــزارم ببــــــریــــــد

یک گوشه ی تابوت که بردوش عـــلی (ع) است!

یــــک گــــوشه به دوش ذوالـــفقارش بـــدهیــد

                  
در بستــــری از ستـــــاره خـــــاکم بــــکـــنید !

بــــا اشـــــک خـــــدای آه پاکــــــم بــــکنیــــد!

مــــــن داغ حسین (ع) کشـــــــته را مــــــی بینــم

این سوگ به یاد کربـــــــــــــــــلا کــــم بکــنید

                   

+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 23:27 قطره اشکی از خراباتی |



صفحه ی دل از رحیلش چاک شد

فاطمه پنهان و تنها خاک شد

کوچه های شهر ، خاموش است و سرد

زانکه زهرا خفته در آغوش درد

او نمی نالد دگر در کوچه ها

ماند باطل در لباس حق به جا

خانه ی غمهای تو جای علی

حال می نالد در آن خانه علی

فاطمه برخیز طفلان آمدند

پیش رویت زار و گریان آمدند

خوب می دانم که پهلویت شکافت

خنجر نامردمان قلبت شکافت

خوب می دانم ز دنیا خسته ای

از ریای خلق دل بشکسته ای

لیک طفلان بی قراری می کنند

در کنار بسترت شب زنده داری می کنند

« باز کن چشمان ناز آلوده را

بنگر این چشم نیاز آلوده را »

چشم را بر هم منه یار آمده

و علی با دامنی از یاس ، غمخوار آمده

چشم را بر هم منه بانوی من

کوثر هر دو جهان ، مه روی من

صفحه ی دل از رحیلش چاک شد

فاطمه ام ابیها خاک شد

+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 3:39 قطره اشکی از پرستش |



هرکسی که بخوا هد نگاهت را

از من بگیرد

به جدایی می سپارمش

به تنهایی

به غم

+ به یادگار مانده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:41 قطره اشکی از همیشه منتظر |



دل لوح سفید است سیاهش نکنید      هر آنچه گناه هست نگاهش نکنید

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:44 قطره اشکی از مگنولیا |


 

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من 

 که جز ملال نصیبی نمیبرید از من 

 زمین سوخته ام نا امید و بی برکت 

 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من 

 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز 

 در انتظار نفس های دیگرید از من 

 خزان به قیمت جان جار می زنید اما 

 بهار را به پشیزی نمی خرید از من 

 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه 

 عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من 

 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است 

 به لب مباد که نامی بیاورید از من 

 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی

 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من 

 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟

 شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من 

 شما که با غم من آشناترید از من

حسین منزوی

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:15 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

خاطراتت ز آنسوی آفاق ، آوازم دهند 

 تا در آبی های دور از دست پروازم دهند 

 رفته ام زین پیش و خواهم رفت زین پس بازهم 

 با صدای عشق از هر سو که آوازم دهند

آنچه را با چشم گفتم با تو ، خواهم گفت نیز

 با زبان گر شرم و شک یارای ابرازم دهند 

 شام آخر را نخواهم باخت همراهش اگر 

 لذت صبح نخستین را دمی بازم دهند 

 تا سرانجام است امید سر آغازم به جای

گر چه هم بیم سرانجام ، از سرآغازم دهند 

 یک دریچه از نیازی مشترک خواهم گشود 

 با تو وقتی مشترک دیواری از رازم دهند 

 در قفس آزاد ،‌زیباتر که در آفاق اسیر 

 گو در بازم بگیرند و پر بازم دهند

 

حسین منزوی

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 0:12 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

تاثير چشمهاي تو بيش از حد است, نيست؟؟

 

اينقدرها زياده روي هم بد است, نيست؟

 

با پلكهاي زلزله خيزت قبول كن

 

از بين رفتن همه صد درصد است, نيست؟

 

هر كس به چشمهاي تو ايمان نياورد

 

آري به احتمال قوي مرتد است, نيست؟

 


هر كس كه كوله بار دلش غير ياد توست

 

در امتحان خانه به دوشي رد است,نيست؟؟

 

+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 15:3 قطره اشکی از همیشه منتظر |



« قسمت چهاردهم » ادامه ی اشک دویست و پنجاه و نهم

 

امیر نجد چهره در هم می کشد ، گردن  بند مروارید را بر گردن

خود می اندازد ، دست بر قبضه تازیانه اش می گذارد و در حالی

که آن را به وضعی تهدید آمیز نوازش می کند می گوید :

« بس کن زن ... می دانم در کنایه ات چه هلاهلی پنهان کرده ای ...

من مجبورم به امیر سلام هدیه بدهم ، یا به گفته ی تو ، باج بفرستم

و او در عوض هدیه ام بدهد ! زیرا عامریان اگر فرصت یابند و ما را

بی متحد بیابند ، حلقه در گوشمان می کشند و زنان و مردان مان را

سر بازارها به غلامی و کنیزی می فروشند. » امیره لبخند تمسخر

آمیزی زد و گفت :

« امیر « عامر » مردی بسیار سخاوتمند و بخشنده است. او و افراد

قبیله اش افزون طلب و آتش افروز نیستند ، بلکه این ما هستیم که با

رفتار و گفتار منافقانه خود بر آتش کینه ها می افزاییم ».

 

+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 3:8 قطره اشکی از اشک ماه |


تك بيتى هاى به ياد ماندنى

آنانكه با خدنگِ جفاي تو، خو كنند

تيري نخورده، تيرِ دگر آرزو كنند

جمشيدخان تركستاني

آنچنان كز صفر گردد رتبه‌ي اعداد بيش

پايه‌ي اين ناكسان، از هيچ بالا رفته است

 مير معصوم تسلي

خوش آن گروه كه مست بيان يكدگرند

زجوش عشق مي ارغوان يكدگرند

(حضرت صائب)

دوردستان رابه احسان يادكردن همت است

ورنه هر نخلي به پاي خود ثمر مي افكند

(حضرت صائب)

مي روي و گريه مي آيد مرا

ساعتي بنشين تا باران بگذرد

«اميرخسرو دهلوي»

تو اگر به نگاهی ببری هزار ها دل

نرسد بدان نگارا! که دلی نگاهداری

« شهریار »

یار با ما ماست چه حاجت که زیادست طلبم؟

دولت صحبت آن مونس جـــــان ما را بـــس!

« حافظ »

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست
 
سخت کار ما بُوَد کـز ما خــدا بـرگشته است

« اشراق اصفهانی »
 
آئينه را بگير و تماشاي خويش كن

سوي چمن به عزم تماشا، چه ميروي؟
 
هلالي جغتائي
 
آبرو خواهي، مقيم آستان خويش باش
اشك را از ديده پا بيرون نهادن خواري است

بيدل
 
آتش از خانه‌ي همسايه‌ي درويش مخواه
 
كآنچه بر روزن او مي‌گذرد، دودِ دل است

سعدى

آتش بگير، تا كه بداني چه مي‌كشم

احساسِ سوختن، به تماشا نمي‌شود

مهدي سهيلي

آتش دوزخ ز ما، تردامنان رنگي نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا، خجلتِ تقصير بود

كليم كاشي

آخرالامر، گِلِ كوزه‌گران خواهي شد

حاليا فكر سبو كُن، كه پُر از باده كني

 حافظ

آدمي بايد كه بيحالت نباشد هيچگاه

گر لبِ خندان نباشد، چشم گريان هم خوش‌ست

مردمي مشهدي

آنقدر که من خودم در خلوتم خاموش میگریم بس است

حیف باشد که تو هم باشی شریک سوگوارهای من

« خلیل ذکاوت »

+ به یادگار مانده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 14:13 قطره اشکی از مگنولیا |


 

فلاني...؟...مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است !!!!!!!

مي آيند....... مي مانند ....... عادتت مي دهند.......

و مي روند....... و تو در خود مي ماني .......

و تو تنها مي ماني ....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟

مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟

+ به یادگار مانده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 11:24 قطره اشکی از مگنولیا |






بگو چگونه سر  كنم   زمزمه نياز را ؟          

زانكه تو بيش اگهي  هربه نهان و راز را

چگونه خواهشت كنم  برنگهي . نوازشي؟       

كجا سزدعرضه دل   آگه  چاره  ساز  را؟

 

اي من- من .. ببين كه چوون؟    به بندخويش مانده ام؟

هزار     خواهشم   به     دل     هم به زبان نرانده ام؟

گمان    من     چنين     رود      كه دورم از نهاد خود

چگو نه   ذهن    گم     شده     نقب  زند به ياد   خود ؟

ذهن   يك  و  خرد   دو  تن       دودشمني كه هردومن

گو  خرد   دو   سويه   گو        چگونه سر كند  سخن ؟

قسم     به      جاودانگي         بريشم  از   دوگانگي

ز خويش دور مانده  بس          اين دل  تنگ  خانگي

 

بگو  چگونه  سر كنم ؟

بگو  چگونه  سر كنم ؟

 

+ به یادگار مانده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 4:34 قطره اشکی از ارزش |



خوابیده ای کنار من ارام مثل خواب

 

 

خواب کدام خوب

 

                   تو را میبرد چنین

 

                                         مثل گلی سفید

 

                                                          شناور به روی آب؟

 

 

 

 

               

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 3:18 قطره اشکی از سیب سرخ |




 

ابري است هميشه آسمان درماندست

 

 

 

دريا و سكوت اين مرا ترساندست

 

 

 

اي ابر بپوش آسمان را امشب

 

 

 

بر صورت ماه جاي سيلي ماند ست

+ به یادگار مانده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:0 قطره اشکی از اشک ماه |



با عرض سلام به دوستان عزیز خودم

در اشک ماه چون سالگرد عروج ملکوتی

 حضرت امام خمینی ( ره ) است این پست را

از من کمترین قبول کنید

خوشتر از روی تو در عالم تصویر نبود

این شعر امام بسیار زیبا ست

 نيمه خرداد

از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم

دادرسى نيست كه در هجر رخش داد كشم

داد و بيداد كه در محفل ما رندى نيست

كه برش شكوه برم داد ز بيداد كشم

شاديم داد غمم داد و جفا داد و وفا

با صفا منت آن را كه به من داد كشم

عاشم عاشق روى تو نه چيز دگرى

بار هجران و وصالت‏به دل شاد كشم

مُردم از زندگى بى تو كه با من هستى

طرفه سرى است كه بايد بر استاد كشم

سالها مى‏گذرد حادثه‏ها مى آيد

انتظار فرج از نيمه خرداد كشم

+ به یادگار مانده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 2:30 قطره اشکی از سید |




کاش می دانستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده

کاش می دانستی چقدر دلم از این روزهای سرد بی تو بودن گرفته

کاش می دانستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهایت

گرمی نفسهایت، مهربانی صدایت تنگ شده

کاش می دانستی چقدر دلواپس تو‌ام

کاش می دانستی چقدر تنهایم ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر می کنم

تو هم به من فکر می کنی ؟

+ به یادگار مانده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:30 قطره اشکی از خراباتی |



الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهى:

هر الفي –آلايي

           هر بايي –بهايي

هر تايي-تحفه اي

            هر ثايي-ثوابي

هر جيمي-جزايي

         هر حايي-حيايي

هر خايي-خيالي

          هر دائي-دوايي

هر ذالي-ذوقي

          هر رايي-راحتي

هر زايي-زيادتي

       هر سيني-سنايي

هر شيني-شعاعي

        هر صادي-صفايي

هر ضادي-ضيايي

       هر طايي-طهارتي

هر ظايي-ظرافتي

        هر عيني-عنايتي

هر غيني-غنيمتي

        هر فايي-فايدتي

هر قافي-قربتي

     هر کافي –کرامتي

هر لامي-لوايي

         هر ميمي-منتي

هر نوني-نوري

          هر واوي-ولايي

هر هايي-همتي

هر يايي-يمني و برکتي

و هر ..........

+ به یادگار مانده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:12 قطره اشکی از مگنولیا |


           

هر چه بیشتر اوج بگیری در نظر آنان که

         مفهوم پرواز را نمی فهمند کوچکتر جلوه می کنی

+ به یادگار مانده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:5 قطره اشکی از مگنولیا |



قصه را که ميداني؟

قصه مرغان و کوه قاف را ، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را؟

قصه سيمرغ و آينه را؟

قصه نيست، حکايت تقدير است که بر پيشانيم نوشته اند.

-اما چه کنم با هدهدي

که از عهد سليمان تا امروز ، هر بامداد صدايم مي زند

و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم

که هر روز بهانه يي مي آورد. بهانه هاي کوچک بي مقدار

بهار که بيايد ديگر رفته ام

بهار، بهانه رفتن است

حق با هدهد است که مي گفت : رفتن زيبا تر است، ماندن شکوهي ندارد

گيرم که بالم را هزار سال ديگر هم بسته نگه داشتم

بالهاي بسته اما طعم اوج را کي خواهد چشيد؟

مي روم ، بايد رفت ، در خون تپيده و پرپر

سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوست تر دارد

هدهد بود که اين را به من گفت

راستي اگر ديگر نيامدم،

مي روم از هرجا که رسيدم ، پري به يادگار خواهم گذاشت

مي دانم اين کمترين شرط جوانمردي ست

قرارمان اما در حوالي قاف، پشت آشيانه سيمرغ

+ به یادگار مانده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 4:27 قطره اشکی از مسافر |


 

ما نيز عاشقيم اگر يادمان كنند

 

افسانه ها كفاف غم وقرص نان كنند

 

برما نوشته اند كه شعري بياوريم

 

تا خويش را در آينه ي ما نهان كنند

 

يك عمرازاهالي اين خاك بوده ايم

 

زآن پيشتر كه در قفس آسمان كنند

 

تقدير ما تعارف يك شعر هم نشد

 

مارا كجا كه در دل خود ميهمان كنند

 

اين واژه هاكه مرحم زخمي نمي شوند

 

بگذار لحظه هاي تورا شادمان كنند

 

حالا بخند، وقت اذان است گوش كن!

 

شايد فرشتگان و خدا يـادمان كنـند

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:58 قطره اشکی از مگنولیا |


            

درآمد دوش دلدارم به یاری.....مرا گفتا بگو تا در چه کاری

 

حرامت باد اگر بی ما زمانی....برآوردی دمی یا می برآری

 

چو با ما می‌توانی بود هر شب.... روا نبود که بی ما شب گذاری

 

چو با ما غمگساری می‌توان کرد.... چرا با دیگری غم می گساری

 

خوشی با دشمن ما در نشستی......نباشد این دلیل دوستداری

 

بدان می‌داریم کز عزت خویش... تو را در خاک اندازم به خواری

 

 به تنهاییت بگذارم که تا تو...... بمانی تا ابد در بیقراری

 

چو بشنیدم ز جانان این سخن‌ها.... بدو گفتم که دست از جمله داری

 

ولیکن چون تو یار غمگنانی......مرا از ننگ من برهان به یاری

 

که گر عطار در هستی بماند...... برو گریند عالمیان به زاری

 

 

عطار

+ به یادگار مانده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 23:40 قطره اشکی از مگنولیا |


چرا همیشه هنگام رفتن هاست که از بودن ها می سراییم 

 

با تو بودن زیباست

 

با تو بودن شاید

 

بهترین لحظه عمر

 

با تو بودن .بودن

 

بی تو بودن مردن

 

با تو بودن امید

 

بی تو بودن شاید

 

نا امیدی باید

 

با تو بودن ای گل

 

از خیالات  محال

 

بی تو ماندن یعنی

 

چشم من اشک ببار

 

با تو غم شیرین است

 

بی تو خنده زهر است

 

با تو قطره دریا

 

با تو ذره دنیا

 

بی تو دریا راکد

 

بی تو دنیا ساکت

 

با تو هر قاصدکی

 

با خودش عشق آرد

 

بی تو ابر بی کسی

 

از دلش خون بارد

 

تو که هستی که چنین

 

با تو من شادانم

 

با تو من شیفته وار

 

تا ابد میمانم

 

بی تو حتی غم هم

 

از غمت مینالد

 

با تو اما دل من

 

به خودش میبالد

 

بی تو عاشق کمیاب

 

بی تو مهتاب بی تاب

 

 

اری با تو من میگویم

 

جان جانان دلم

 

با تو بودن زیباست

 

 

 

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 17:49 قطره اشکی از سیب سرخ |





این روزها، این روزهای استخوانسوز

 

پایان عمر عشق و آغاز جدائیست

 

این لحظه ها، این لحظه های مرگ پیوند

 

آخر نفسهای چراغ  آشنائیست

***

چشمت پر از حرف است و لبهای تو خاموش

 

سر میکشد از جان تو فریاد بدرورد

 

من بر تو حیران،بر تو گریان،برتو مشتاق

 

پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود

 

***

در دیده ی مات تو آهنگ وداع است

 

ایوای من،در این سفر باز آمدن نیست

 

ای جان من! در چشم بیتابم نگه کن

 

تو میروی اما مرا جانی بتن نیست

 

***

تو میروی، تو میروی غمناک غمناک

 

اما تو میخواهی که من گریان نباشم

 

تو میروی،تو میروی ای گرمی جان

 

اما زمن خواهی تن بیجان نباشم

 

***

درماندگی از دیده ی من میتراود

 

جغد غریبی بر سر بامم نشسته است

 

مست از تو بودم،ساقی بزمم تو بودی

 

بی روی تو می ریخته، جامم شکسته است

 

***

تو ریشه بودی من درخت سبز بودم

 

با دوریت هر شاخه ام بی بارو برگست

 

اکنون که میبینم ترا در چنگ پائیز

 

در گوش من، در جان من ، فریاد مرگست

 

***

میبوسمت میبوسمت ای تک مسافر

 

میبینمت بهر سفر پا در رکابی

 

جانا درنگی، تاسپند اشک ریزم

 

بر آتش دل-از چه اینسان در شتابی؟

 

***

من باتو عمری همسفر بودم در این راه

 

در پیش پای ما بسی صحرا و دشت است

 

اما تو راهت را جدا کردی زراهم

 

خواندم ز چشمت کاین سفر بی باز گشت است

 

رفتی؟ برو،دست خدا همراهت ای دوست

 

چون فرصت دیدار، بیش از یک نفس نیست

 

تو میروی اما من آن مرغ خموشم

 

کاین باغ در چشم غمینم جز قفس نیست

 

***

این روزها این روزهای استخوانسوز

 

پایان عمر عشق وآغاز جدائیست

 

این لحظه ها، این لحظه های مرگ پیوند

 

آخرنفسهای چراغ آشنائیست

+ به یادگار مانده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 14:56 قطره اشکی از خراباتی |



 

رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن


ابتداي يك پريشاني ست حرفش را نزن


گفته بودي چشم بردارم من از چشمهاي تو


چشمان بي تو باراني ست حرفش را نزن


آرزو داري كه ديگر بر نگردم پيش تو


راهمان  با اينكه طولاني ست حرفش را نزن


عهد كردي با نگاه خسته ام محرم شوي


اين نگاه خسته ي ما نيست حرفش را نزن


خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشكني


اين شكستن نا مسلماني ست حرفش را نزن


حرف رفتن مي زني وقتي كه محتاج تو ام


رفتنت آغاز ويراني ست حرفش را نزن

+ به یادگار مانده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 14:49 قطره اشکی از خراباتی |


مثل هميشه آخر حرفِ، حرف آخرم را با بغض ميخوانم

 

عمريست لبخندهاي لاغر خود را...

 

در دل ذخيره ميكنم

 

باشد براي روز مبادا

 

 

 

 

 

اما درصفحه تقويم روزي به نام روز مبادا نيست

 

+ به یادگار مانده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:37 قطره اشکی از بانوی ماه |


+ به یادگار مانده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:18 قطره اشکی از همیشه منتظر |


                

روزي بيايد

و آن روز دور نباشد

كه آدميان  بدين نگاه در هم بنگرند

و آنچه فرشتگان را در پيش آدم به سجود آورد را

 در ديده ي يكديگر ببينند 

 و با هم مهربان شوند.

+ به یادگار مانده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:7 قطره اشکی از مگنولیا |


تک بیتیهاى ماندگار

 

ان سفركرده كه صدقافله دل همره اوست.....هر كجا هست خدايا به سلامت دارش..حافظ

 

آنروز كه تعـليم تو مـــيكرد معلم.....بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفـا را...هلالي جغتائي

 

آنقدر عشق تو را در دل خود جاي دهم.....تا خجالت زده آيي وبگوئي كه بس است....سعدي

 

آفاق را گرديده ام مهر بتان ورزيده ام....خوبان فراوان ديده ام اما تو چيز ديگري....امير خسرو دهلوي

 

آنجاكه عشق خيمه زند جاي عقل نيست....غوغــا بود دو پادشــه اندر ولايتي....جويني

 

آنكه در ايينه دارد بوسه را از خود دريغ......كي به عاشق واگذارد اختيار بوسه را.....صائب

 

آنچنان با ياد نامت برده ام خودرا ز ياد....كز فراموشي نمي آيد به يادم نام خويش.....بابا فغاني شيرازي

 

اي هميشه جاودانه در ميان لحظه هايم........... غصه معنايي نداره تا تو هستي در کنارم

 

دوستان گويند که سعدي خيمه در گلزار زن  **  من گلي را دوست ميدارم که در گلزار نيست

 

چشمم ان دم که ز شوق تو نهد سر به لحد........... تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود...حافظ

 

بيدارم از ان در شب هجر تو كه ترسم......در خواب رود چشم و نيائى به خيالم.....عبداله الفت

 

به گل مشغول ميدارم دماغ و ديده را , بى تو...كه هم رنگ تو دارد هم از ان بوى تو ميايد...شوكت قاجار

 

بپايان شد حديث دل ز بس گفتيم و نشنيدى.....سر امد رشته الفت زبس بستيم و بگسستى....اختر گرجى

 

خفته بودى كه لبت بوسيدم....قند دزدى چقدر شيرين است....غياثاى شيرازى

 

دوش از بى مهرى ان ماه سيما سوختم.....با كمال تشنه كامى پيش دريا سوختم....هادى رنجى

 

دل خون شد از اميد و نشد يار , يار من.....اى واى بر من و دل اميدوار من.....هلالى جغتايى

 

در سخن پنهان شدم چون بوى در رنگ گل....ميل ديدن هر كه دارد در سخن بيند مرا...حكيم حاذق

 

در بزم جهان جز دل حسرت كش ما نيست.....ان شمع كه ميسوزد و پروانه ندارد.....پزمان بختيارى

 

در قيامت كه سر از خاك به در خواهم كرد....باز هم در طلبت خاك به سر خواهم كرد.......دهقان سامانى

 

جائى نه كه گيرد دل ديوانه قرارى....ويران شود اين شهر كه ويرانه ندارد....مجمر اصفهانى

 

جان شيرين به هواى لب شيرين دادن.....كار خسرو نبود اين هنر كوهكنست....عندليب كاشى

+ به یادگار مانده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:1 قطره اشکی از مگنولیا |


 

معلم در حاليکه با دندانهايش چادرش را گرفته بود،

 

ضربه اي به گوش پسرک زد و گفت:

 

«مگه به تو ياد ندادن وقتي بزرگترت رو تو خيابان ديدي

 

سلام کني؟ پسرک در حالي که اشک در چشمانش جمع شده بود،

 

در انتظار سيلي دوم ماند.

 

پسرک پشت در کلاس نشسته بود و با خود تکرار ميکرد:

 

«با خانم معلم شدن سه نفر. حالا صورت خانم مدير، خانم ناظم و

 

خانم معلم رو ميشناسم، يعني دیگه  از اين سه نفر کتک نميخورم

+ به یادگار مانده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:12 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

چشمانم سخت پرکار شده اند

این روز ها

وظایف دیگر اعضای بدنم را انجام می دهند

گاه دیدار تو..

می بویند تو را از راه دور

گاه دیدار تو..

چشمانم دستان من می شوند

ازبرای نوازش صورت تو

لبهای من می شوند

از برای بوسیدن پیشانی و لبهایت

خلاصه این که

این روزها

چشمانم سخت پرکار شده اند

+ به یادگار مانده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:10 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

با من بي كس تنها شده ، يارا تو بمان

همه رفتند ازين خانه ، خدا را تو بمان

من بي برگ خزان ديده ، دگر رفتني ام

تو همه بار و بري ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر اين نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زين بيابان گذري نيست سواران را ، ليك

دل ما خوش به فريبي است ، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ي عشاق ، پريشاني رفت

به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان

شهريارا تو بمان بر سر اين خيل يتيم

پدرا ، يارا ، اندوهگسارا تو بمان

سايه در پاي تو چون موج چه خوش زار گريست

كه سر سبز تو خوش باشد ، كنارا تو بمان

 

ه.الف.سايه

+ به یادگار مانده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:9 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

من،پری کوچک غمگینی را،

می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد؛

و دلش را در یک نی لبک چوبین،

می نوازد آرام آرام.

پری کوچک غمگینی،

که شب از یک بوسه می میرد،

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.


 

                                                   "فروغ فرخزاد"

+ به یادگار مانده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:7 قطره اشکی از همیشه منتظر |


قُمری‌های بی‌خيال هم فهميده‌اند

فروردين است

اما آشيانه‌ها را باد خواهد برد.

خيالی نيست!

بنفشه‌های کوهی هم فهميده‌اند

فروردين است

اما آفتابِ تنبلِ دامنه را باد خواهد برد.

خيالی نيست!

سنگريزه‌های کناره‌ی رود هم فهميده‌اند

فروردين است

اما سايه‌روشنانِ سَحَری را باد خواهد برد.

خيالی نيست!

همه‌ی اين‌ها درست

اما بهارِ سفرکرده‌ی ما کی برمی‌گردد؟

واقعا خيالی نيست!؟

+ به یادگار مانده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:4 قطره اشکی از همیشه منتظر |



 

نگاهت کافیست تا دوباره در هوایت بمیرم

من هر روز را به بهانه ی آمدنت شب می کنم

تو همیشه به گریه های شبانه من دعوتی!

درست راس ساعت دلتنگی ..........

+ به یادگار مانده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 23:54 قطره اشکی از همیشه منتظر |





در شهر سرد ما

قلبی نمی تپد

اشکی نمی چکد

ـ بودن حکایتی ست

***********************

در شهر سرد ما

دیریست غنچه ها

پژمرده می شوند

بی آنکه بشکفند

دیریست خنده ها

افسرده می شوند

بی آنکه سر رسند.

اینجا فقط شب است

شب سرد و بی تپش

شب بی صدا چو سنگ

اینجا فقط شب است

با سایه های بوم

با قصه های ننگ

*********************

من  

خسته از فریب

در تابناک تیره

اندیشه های مرگ

با کوله باری از تپش

آرزو به دوش

پیوند میزنم

گلهای مرده را

با آخرین شقایق این دشت یخ زده

شاید که زندگی

در شهر سرد ما

روزی دوباره پرکشد از قله های دور

شاید که بیکران افق باز پر شود

از شوق گرم نو

**************************

در شهر سرد ما

تنها منم هنوز

چشم انتظار روز

 

+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 22:5 قطره اشکی از خراباتی |




چشمانم را چلچراغی در کوی زیبایت می کنم

گیسوانم را فرشی خوش نقش بر زیر پایت می کنم

قلبی گرچه بی تاب و بیمار دارم

کلبه ای چون مأمن امن و امانت می کنم

با یه فریاد آن هم خفته در تار صدایم

یک ترانه با نوای عشق ساز و آوازت می کنم

در کلامی مات و مبهم ای خوب من

زان چه نیستی ست تقدیم به هست هایت می کنم

جان من جانان من ای همراه و  همراز من

چون بیایی از سفر دنیا را عالمی دیگر برایت می کنم



 قطره اشکی از بغض ماه تقدیم به فریاد بی صدا

 

+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:29 قطره اشکی از اشک ماه |


 

یک دوست آوایی از فریاد بی صدا را زمزمه می کند.

 

 

سکوت کنید می خواهم صدای موسیقی ابدیت را بشنوم.

 

 این نوا گوئی که از آرزوهای روح من جان می گیرد.

 

 من در سپیدی سرشار شناورم آسوده ام در آرامش...

 

شما نیز آرام باشید .مرگ زیباست.

 

خواهم که تو جانم شوی          تا من دل و جانت شوم

     از دل و جان یارم شوی           تا من به قربانت شوم

 

     گر نیمه شب بیرون روی          روشنگر راهت شوم

 

     گر سوی خصم یورش بری        پیشمرگ آن جانت شوم

 

     فرمان بده بر بی نـــــــــوا         تا من به فرمانت شوم

 

    خواهی برو تا آســــــمان           تا بــــــال پروازت شوم

 

    ای ماه من رخ بر متــــاب          تا مست و حیرانت شوم

 

     صد بـــــار اگر جانم رود           بــــازم به قربانت شوم 

+ به یادگار مانده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 22:22 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |


اي که شبهاي باراني در کوچه هاي ذهنم پرسه مي زني

از پنجره کلماتم بر واژه هاي سوزان دلم مي گذري

و مرا در پاييز تنهايي رها مي کني

بي انکه از چشمان نمناک خبر بگيري

امشب باز هم بارانيست

و من دلتنگ

چشم انتظار طلوع خيالت به بارش اسمان چشم دوخته ام


در جستجوي يادت

پس مرا ياد کن... 

و برايم يارباش مثل ساحل براي دريا

پناهگاهباش مثل دريا براي ماهي

اشنا باش مثل ماهي براي صدف

محافظ باش مثل صدف براي مرواريد

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 10:5 قطره اشکی از بانوی ماه |