سکوت و نگاه را با هم یکی می کنم فریادی می شود بی صدا
به یاد زنده یاد فریاد بی صدا سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد
می شنوی فریاد بی صدا را
فریادی که با تمام سکوتش فقط یک چیز می گوید
دوستت دارم ![]()
دوستم داشته باش ![]()
+ به یادگار مانده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 3:37 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |
بِسمِ اللّهِ الرَّحمنَ ِ الرَّحيِم خدايا پيوسته در دوران زندگى نيكى تو بر من مى رسد پس نيكي ات را در هنگام مرگ نيز از من مگير ؛خدايا من چگونه مأيوس شوم از اينكه پس از مرگ مورد حسن نظر تو واقع گردم در صورتى كه در دوران زندگيم جز به نيكى سرپرستيم نكردى. قسمتي از "مناجات شعبانيه" التماس دعـــا
اِلهى لَمْ يَزَلْ بِرُّكَ عَلَىَّ اَيّامَحَيوتى فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنّى فى مَماتى؛ اِلهى كَيْفَ آيَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لى بَعْدَ مَماتى وَاَنْتَ لَمْ تُوَلِّنى اِلاّ الْجَميلَ فى حَيوتى.
اِلهى قَدْ سَتَرْتَ عَلَىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنْيا وَاَنَا اَحْوَجُ اِلى سَتْرِهاعَلَىَّ مِنْكَ فى الاُْخْرى اِذْ لَمْ تُظْهِرْها لاَِحَدٍ مِنْ عِبادِكَ الصّالِحينَ فَلاتَفْضَحْنى يَوْمَ الْقِيمَةِ عَلى رُؤُسِ الْإشْهادِ. خدايا براستى تو گناهانى را در دنيا بر من پوشاندى كه من به پوشاندن آنها در آخرت محتاج ترم با اينكه آشكارش نكردى براى هيچيك از بندگان شايسته ات اى خدا پس در روز قيامت در برابر ديدگان مردم مرا رسوا مكن.
اِلهى جُودُكَ بَسَطَ اَمَلى وَعَفْوُكَ اَفْضَلُ مِنْ عَمَلى؛ اِلهى فَسُرَّنى بِلِقاَّئِكَ يَوْمَ تَقْضى فيهِ بَيْنَ عِبادِكَ.خدايا جود و بخششت آرزويم را گستاخ كرده و گذشت تو برتر است از عمل من ؛ خدايا مرا در آن روزى كه ميان بندگانت داورى كنى به ديدارت مسرور ساز.
اِلهى اعْتِذارى اِلَيْكَ اِعْتِذارُ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ فَاقْبَلْ عُذْرى يا اَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ اِلَيْهِ الْمُسيئُونَ.خدايا عذرخواهى من به درگاهت عذرخواهى كسى است كه بى نياز نشده از پذيرفتن عذرش پس عذر مرا بپذير اى بزرگوارترين كسى كه گنهكاران به درگاهش معذرت خواهى كنند.
اِلهى لا تَرُدَّ حاجَتى وَلا تُخَيِّبْ طَمَعى وَلا تَقْطَعْ مِنْكَ رَجاَّئى وَاَمَلى.خدايا حاجتم را بازمگردان و طمعم را به نوميدى مكشان و اميد و آرزويم را از درگاهت قطع مفرما.
+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:46 قطره اشکی از یاس |
امیر نجد قهقه ای زد و گفت : « چه بهره ای از او - که معلم اطفال است - عاید امیری چون من می شود ؟ ! آیا او گنج نامه دارد یا از گنجینه های نو شیروان و خسرو پرویز با خبر است ؟ » « آری که دارد ! جواهری به ما عرضه داشته که در تمام جزیرة العرب طاق است. » امیر نجد با شتاب ، هیجان و التهاب بازوی امیره را گرفته و گفت : « عجب ! وای بر تو ... چرا مرا زود تر آگاه نکردی تا آن جواهر را از چنگش بدر آورم ، قبل از آن که نصیب « عامر » - رقیب سر سخت ام - شود ؟ » « در قدرت و توانایی تو نیست که با شیخ برابری کنی ، آرام باش ! » « اکنون گوشه ای از قدرتم را به تو نشان می دهم تا بدانی چند مرده حلاجم ! » « راستی ؟ ! چگونه این قدرت را نشان خواهی داد ؟ » « هم اکنون با چند سوار تیغ باز به مکتب خانه ی او می تازم ، اگر به زبان خوش آن گوهر را نداد ، به ضرب تازیانه و تیغ خون ریز از چنگش بیرون می آورم و بنای مکتب اش را ویران می کنم. » امیره راه را بر امیر نجد - که در پی انجام خواسته اش عازم بود - می بندد و با لحنی التماس آمیز می گوید : « آرام باش امیر من ... این جواهر که می گویم ، فرزند است ، همان فرزندی که ما سالهاست در آرزویش آه می کشیم. »
« قسمت شانزدهم » ادامه ی اشک سیصد و بیست و دوم
+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 5:0 قطره اشکی از اشک ماه |
می روم در ایوان تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید هدیه اش داد به من خواهرم تکه ی نانی آورد امد انجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد تکیه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند و مرا برد به آرامش زیبای یقین با خودم میگفتم زندگی راز بزرگی است که در ما جاری است زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاری است زندگی آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم زندگی یاد غریبی است که در حافظه خاک به جا میماند شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است زندگی باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ زندگی پنجره ای باز به دنیای وجود تا که این پنجره باز است جهانی با ماست آسمان نور خدا عشق سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم زندگی فهم نفهمیدن هاست زندگی شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر که مرا گرم نمود نان خواهر که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی است که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات است میان دو سکوت زندگی خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما تنهایی است من دلم میخواهد قدر این خاطره را دریابیم
شب آرامی بود
+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 22:49 قطره اشکی از سیب سرخ |
دلم برايت تنگ شده! مي خواهم با تو حرف بزنم ...... من بجز تو كسي را نمي شناسم..... تو تمام زندگي من هستي..... زندگي سخت گذر است تنهايي بدترين درده و منم تنهايم بيا برويم به باغ....گلها همه پژمرده شدند.... چرا دور مي شوي؟ صبر كن!!! راستي،آيا از آن دورها و نزديك ها خبري داري تو؟ چه خبر از ده و از عاشق و از شهر بزرگ؟؟؟ خبرت چيست؟چرا مي گذري؟ گذرت سخت تر از ترك ديار.... اي قاصدك! مرا تنها نگذار !!!! چرا اين روزها، همه از زندگي مي نالند ؟هان... هيچ كس با كسي آشنا نيست چرا؟ چرا آن زندگي پاك قديم همچو طوفان به هم آشفته؟ چرا آن عاشق تنهاي غريب دل زيباي تو را ربوده چرا آخر، چرا اي كوه بلند! آخر عشق به جدايي افته! ******** زندگي سخت گذر شد قاصدك! خبرت را بگو ..... زود بگو..... آشفته ام "دل من تنگ شده...." قاصدك ! دوست عزيز خوبم.... زندگي عاشق عشق و ثمره زندگي عاشق ترس و خطره.... آخر اي واي.... چرا گوشت رفت؟ چرا چشمت رفت؟ حرفهايم همه مانده....صبر كن برگرد تا بگويم از غم تنهاييم... اي قاصدك!!!!!
سلام اي قاصدك زيبا......كجا مي روي ؟ صبر كن!
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 15:6 قطره اشکی از غروب |
ای حافظ بزرگ! تو خود بهتر از من می دانی که چگونه ما همه از خاک تا افلاک در بند هوس اسیریم.مگر نه عشق ,نخست غم می آورد و آنگاه نشاط می بخشدو اگر کسی در نیمه راه آن از پای در افتد دیگران از رفتن نمیایستند تا راه را به پایان ببرند؟ پس ای استاد مرا ببخش اگر گاه در رهگذری دل در پای سروی خرامان می نهم که بنازپا بر زمین میگذارد و نفسش چون باد شرق جان مشتاق را نوازش می دهد. حافظ بگذار لحظه ای در بزم عشق تو بنشینم تا در آن هنگام که حلقه های زلف پر شکن دلدار را از هم می گشایی و بدست نسیم یغما گر می سپاری پیشانی درخشانش را چون تو با دیدگان ستایشگر بنگرم و از این دیدار,آئینه ی دل را صفا بخشم,آنگاه مستانه گوش بغزلی دهم که تو با شوق و حال در وصف یار می سرایی و با این غزلسرائی روح شیفته خویش را نوازش می دهی,سپس ای استاد ترا بنگرم که در عالم بیخودی ره بدنیای اسرار میبری و خبر از جلوه ذات میگیری. ترا می بینم که رندانه گوشه ای از پرده راز را بالا می زنی تا نقطه عشق دل گوشه نشینان را خون کند و اندکی از سر نهان از پرده بیرون افتد حافظ ! خود را با تو برابر نهادن جز نشان دیوانگی نیست. تو آن کشتی هستی که مغرورانه باد در بادبان افکنده سینه دریا را می شکافد و پا بر سر امواج مینهد و من آن تخته پاره ام که بیخردانه سیلی خور اقیانوسم.
از گوته:
+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 20:31 قطره اشکی از مسیح |
شبی عکس توبا آیینه برخورد دلم راایل چشم وحشی ات برد تو ماندی و همین آواز بومی من وچشمان مست دختر کرد همین که تو از عشق دم می زنی شب و روز من را به هم می زنی کدام اتفاق خوش افتاده است که در چشم خیسم قدم می زنی اگر چه درمقامت دیر کردم میان چشم هایت گیر کردم به پای جشم های مهربانت دوتار کردیم را پیر کردم علی طلوعی
بیقراریها
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 22:40 قطره اشکی از اهورا |
بود و من هر چه رو به آینده بجستجوی او ره می سپردم از من دور تر میشد
بیهوده او را در آینده می جستم زیرا او در گذشته ی من مرده
حلقه ها بر در زدم در وا نشد
حلقه بر در کوفتم بار دیگر
آشنا با چشم من بام ودر آن خانه بود
بانگ پایی آمد و گفتم که : بانگ پای اوست
این نشان آشنای نقش نا پیدای اوست
در,چو چشم دختری کز خواب ناز بر خیزد بناز
باز شد آهسته و از آن میان_
دختری در من بچشم آشنایان خیره شد
خواندم اما در نگاهش قصه ی بیگانگی
گفتمش : آن آشنای من کجاست؟
اندکی در چهره من خیره ماند
آشنای دوری را گویی که می آورد بیاد
گفت : آری همزبان خویشتن را میشناسم
بر لبش نام تو هر دم می گذشت
جز بیادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست
گفتمش اکنون کجاست؟
گفت: از اینجا رخت سوی خانه ای دیگر کشید
در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید
بار دیگر گامهایم نقش نو بر خاک زد
عقربک های زمان همگام من ره میسپرد
سالها در پیش چشمم خفته بود
خانه ها از پیش چشمم می گذشت
آشنا با چشم من بام و در هر خانه ای
حلقه بر در زدم
بانگ پایی در سرای آخرین آمد به گوش
در,
باز آن گفتارها آغاز شد
باز آن گفتارها پایان گرفت
گفتمش آن آشنای من کجاست؟
پاسخ تلخی لبانش را ز یکدیگر گشود
گفت : او دیریست در این خانه تنها مرد, مرد ..............
پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست
گفتم : ای نا آشنا با من نگاهت آشناست
پس تو دیگر کیستی؟
گفت : من
بیگانه ای نا آشنا با خویشتن .....!
+ به یادگار مانده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 21:18 قطره اشکی از مسیح |
تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی همنفسی
بازگشت همه به سوی اوست
تا که رفتیم همه یار شدند
تا که خفتیم همه بیدار شدند
قدر آن جام بدانید که هست
نه در آن وقت که افتاد و شکست
مرگ من سفری نیست هجرتی است از وطنی که دوست نمی داشتم
به خاطر مردمانش خود آیا از چه هنگام این چنین آیین مردمی از
دست بنهاده اید پرپرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها و به
هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب پارو می کشند...
خوشا رها کردن و رفتن خوابی دیگر به مردابیدیگر به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر....... خوشا پر کشیدن خوشا رهایی خوشا اگر نه
رها زیستن مردن به رهایی آه این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند
باز هم پروازی به سوی عرش الهی ما را به سوگ خود نشاند.
این بار هم در غم هجران مهربان یاری دیگر به سوگ می نشینیم.
نویسنده ی محترم وبلاگ اشک ماه زنده یاد :
« گمنام »
روحش شاد و یادش همیشه جاودان.
+ به یادگار مانده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:0 قطره اشکی از اشک ماه |
رفتي وآدمك ها رو جا گذاشتي قانون جنگل و زير پا گذاشتي اينجا قهرند سينه ها با مهربوني تو توُ جنگل نمي تونستي بموني دل توبردي با خود بجاي ديگه اُنجا كه خدا برات لالايي مي گه مي دونم مي بينمت يه روز دوباره توي دنيايي كه آدمك نداره رفتي آدمك ها رو جا گذاشتي چرا؟ چرا رفتي؟ بر گرد ....... منتظرم تا....
+ به یادگار مانده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 18:10 قطره اشکی از خراباتی |
بدا بر ما که بی فکریم هم از امروز هم از فردا بهاران را خزان گیرد پرستو کوچ برگیرد چه بی فکریم که معنی را نفهمیدیم بدا بر ما که بی فکریم هم از امروز هم از فردا باز کن چشم بصیرت را
+ به یادگار مانده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:26 قطره اشکی از عصیان |
سوخت ... سوخت... شمع حيات در ميناي درد سوخت . چكيد ... چكيد... قطره هاي زندگي در حفره هاي اندوه چكيد . شكست ... شكست ... نور اميد در اسود يأس شكست . چه شام غريباني ... غريب ...غريب ...!
+ به یادگار مانده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 1:5 قطره اشکی از پرستش |
يا علي(ع) به من آموختي خدمت به خلق کنم که خدايم راضي کنم
به من فرمودي اشک ستم ديدگان بزدايم يار بيکسان باشم
سفارش کردي سعي در شاد کردن دلهاي بي پناه کنم
آه خدايم شاهد است چه ها کشيدم اطاعت امر کنم
انگار که مشق معلم به خون جگر املاء شود
اول پله مرا راندند که توهم بسان ديگران
دوم پله آرام آرام مرا ز خود دانستند
سوم پله زبان به درد دل گشودند
چهارم پله بر من دل بستند
پنجم پله برآرامش دست يافتند
ششم پله التيام يافته مرازخود راندند
هفتم پله کاري با دلم کردند آنچه گفتي زياد بردم
و در کارنامه مردودم خواندند که تو به بيراهه رفتي
که تو درس با معامله هاي روزانه به اشتباه گرفته ايي
مگر نمي داني که مکلفي به ساختن که آن موجب ويرانيست
خوب تکليف برم آموختند که بهر رضاي حق مي کني يا دل خويش..........
+ به یادگار مانده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 22:15 قطره اشکی از بی نام |
با يه شکلات شروع شد من يه شکلات گذاشتم تو دستش اونم يه شکلات گذاشت تو دست من. من بچه بودم، اونم بچه بود. سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد ديد که منو ميشناسه، خنديدم. گفت: دوستيم؟! گفتم: دوستِ دوست. گفت: تا کجا؟ گفتم: دوستي که تا نداره ! گفت: تا مرگ! خنديدم وگفتم: من که گفتم تا نداره! گفت: باشه تا پس از مرگ ! گفتم: نه! نه! نه! نه! تا نداره! گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ بازم با هم دوستيم، تا بهشت، تا جهنم تا هرجا که باشه، من و تو با هم دوستيم! خنديدم و گفتم: تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يه « تا» بذار اصلاً يه « تا » بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا اما من اصلاً براش تا نميذارم. نگام کرد، نگاش کردم باور نمي کرد مي دونستم اون مي خواست؛ حتماً دوستي ما « تا» داشته باشه دوستي بدوت « تا » رو نمي فهميد *** گفت بيا برا دوستيمون يه نشونه بذاريم گفتم: باشه ، تو بذار. گفت: شکلات !هر بار که همديگه رو مي بينيم يه شکلات مال تو، يکي مال من باشه؟! گفت: باشه. هر بار يه شکلات مي ذاشتم تو دستش اونم يه شکلات مي ذاشت تو دست من. باز همديگه رو نگاه مي کرديم يعني که دوستيم دوستِ دوست! من تندي شکلاتمو باز مي کردم ميذاشتم تو ذهنم و تند تند مي مکيدم مي گفت: شکمو! تو دوست شکموي مني و شکلاتشو ميذاشت تو يه صندوقچه ي چوبي قشنگ. گفتم: بخورش ميگفت: تموم ميشه، مي خوام تموم نشه براي هميشه بمونه صندوقش پر از شکلات شده بود. هيچ کدومش رو نمي خورد من همش رو خورده بودم. گفتم: اگه يه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن، يا کرما اونوقت چکار مي کني؟ گفت: مواظبشون هستم! ميگفت: مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوست هستيم و من شکلاتامو ميذاشتم تو دهنم و ميگفتم: تا ! نه ! دوستي که تا نداره *** يک سال، دو سال، چهار سال هفت سال، ده سال، بيست سالش شد ! اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم. من همه ي شکلاتامو خوردم اون همه ي شکلاتاشو نگه داشته! اون اومده امشب تا خداحافظي کنه ميخواد بره! بره اون دور دورا ميگه: ميرم و زود بر مي گردم من که ميدونم ميره و بر نميگرده! يادش رفت شکلات به من بده من که يادم نرفته يه شکلات گذاشتم کف دستش! گفتم: اين براي خوردنه يه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش! اينم آخرين شکلات براي صندوق کوچيکت! يادش رفته بود که صندوقي داره براي شکلاتاش هر دو تا رو خورد. خنديدم ميدونستم دوستي من « تا » نداره .ميدونستم دوستي اون « تا » داره. مثل هميشه خوب شد همه شکلاتامو خوردم اما اون هيچ کدومشو نخورده! حالا با يه صنوق پر از شکلاتاي نخورده چکار مي کنه؟
+ به یادگار مانده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 19:37 قطره اشکی از غروب |
و گاهی آنقدر دلم برایتان تنگ می شد که پیراهن تازه اتو کشیده ام ... بر تنم چروک می نمود!!!
برگشتم
+ به یادگار مانده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:33 قطره اشکی از سیب سرخ |
در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام ‚ کجا ندیده ای مرا ؟ دلم می خواهد تو را همیشه همانگونه ساده و بی الایش به یاد اورم ... دلم برای انهمه اندیشه در پس زلالی کلامت تنگ شده ... یادت به خیر شادمانی بی سبب...یادت به خیر
+ به یادگار مانده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 0:0 قطره اشکی از اهورا |
+ به یادگار مانده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:43 قطره اشکی از همیشه منتظر |
اون همه دویدن و سراب!
تا کجا من اومدم؟
(حسين پناهي)
+ به یادگار مانده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:34 قطره اشکی از همیشه منتظر |
این شعر رو تقدیم می کنم به همه شیعیان جهان خصوصا آقا امام زمانباشد که نظرش شامل حال مامانم بشه ای آسمان...ای عاشقان زین جشن و زین فریادمان غوغا کنید ، ای بیدلان در روز مرگ ظالمان مولود و فخر هر جهان سرمایه ما شیعیان فرزند زیبای زمان آمد امام ، ای حاضران تبریک گویید دلبران زین روز موعد،عاجزان شاه عدالت ، هر مکان گردد عزیز بی کسان مولایمان...مولایمان ای پایه ء ایمانمان فرزند کعبه ، ای امان از دست این مستکبران باقی بود گر عمرمان گوییم در پیکارمان تنها شعارما ، همان پاینده باد اماممان بالید برقلب و روان گر جای دارد کنج آن نام علی شیر ژیان نام تورا نازم بدان زین نام تو بر کودکان آید به کف یا بر زبان قوت دهد بر بی دلان جرات دهد بر بزدلان باهم بگویید یاوران آمد علی نامی کزان یک نام بوده این جهان زاده شده بر آدمان
میلاد مولود کعبه مبارک باد
روز پدر مبارک
ستاره .ش
سلام دوستان من این شعر رو تازه واسه وبلاگ گفتم ....
امیدوارم بخونید خوشتون بیاد...
در ضمن اگه ویرایشش کنید
خوشحال میشم...مرسی از همه...

دیده ات سوی من است و دلبرانت بیشمار
من کمی کوچکترم ، زین جمع عشاق دیار
جرعه ای نوشیده ام زان باده ی مهرت کنون
تا ثریا مستِ مست گردیده ام از این جنون
ماه ها درگذاراست ومن درگیرودارِ این گذر
اخت گشته خاطراتم با تمام ِ خاطراتت بیخبر
ای همیشه از تو جاری قطره اشکم روی گونه
اشک شوقست این چنین میخواندم با یک بهونه
من خرابات تورا دیدم به اشک دامن زدم
زین سبب بوده که در دامان تو جولان زدم
حال چون اشکی چکیدم بر فراز نام تو
نیلگون گردد افق از این همه یاران تو
دست من قادر نباشد نام آرم بهتری
زان که هر کس باتو بنشیند زبهتر،مهتری
جمع زیبایی بود در محفل شب بی نظیر
یادگارماند زما چند قطره اشکی کم نظیر
اشک مهتاب خانه ی دلدادگانی چون من است
بین هزاران دل کنون در خانهء تویک تن است
ای مه زیبا و مه تاب باتوبودن مایه فخرمن است
گر ستاره کوچک و سقف بلندت روشن است
ستاره . ش
+ به یادگار مانده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 13:4 قطره اشکی از ستاره |

اي وجه رب العالمين هو يا اميرالمومنين
اي قبله اهل يقين هو يا اميرالمومنين
راه طلب پويم تورا در هر كجا جويم تو را
در هر نفس گويم چنين هو يا اميرالمومنين
خيل ملا ئک لشکرت تاج ولايت بر سرت
ملك حقت زير نگين هو يا اميرالمومنين
تو جان پاك مصطفي وصف تو از قول خدا
آيات فرقان مبين هو يا اميرالمومنين
اول توئي آخر توئي ياور توئي ناصر توئي
بر اولين و آخرين هو يا اميرالمومنين
از بهر خدمت روز و شب ايستاده با عجز و ادب
بر درگهت روح الامين هو يا اميرالمومنين
سوي محبان كن نظر محفوظ شان دار از خطر
اي حب تو حصن حصين هو يا اميرالمومنين
دارد صغير بي نوا در آستانت التجائ
مگذارش از محنت غمين هو يا اميرالمومنين
+ به یادگار مانده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 3:5 قطره اشکی از خراباتی |