تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد

 

نگو تنهایی و هیچ کس نمی شود یارت

نگو دلبری داری و   نمی آید سراغت

 

نگو با ماه و خورشید و عشق غریبی

نگو  عمریست از ستاره  بی نصیبی

 

نگو همه رفته و،تو جا ماندهء زمینی

نگو  برای رفتن    به انتظار  نشینی

 

نگو ،، که من به انتظار تو  زندگی کنم

نگو  نمی شود   با تو    عاشقی کنم

 

نگو تو را بخشم  و بگذرم ز تو

نگو  نگیرم    دگر     سراغ ِ تو

 

نگو نیایم به شعر و  خیال ِ  تو

نگو نباشم  پریشان ِ  حال ِ  تو

 

نگو ، حقیقت ، که  غمگین است

قبول غصه  همیشه سنگین است

 

بگو  ز خاطره های  نیامده و خیال

بگو  ز آینده تا که شیرین شود محال

 

         ستاره .ش

1386/2/20 

 

+ به یادگار مانده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:22 قطره اشکی از ستاره |


 

هنوز زنده ام

اين را دری که باز نمی شود، تکرار می کند

هنوز مرده ام

اين را سکوتی که مرا از اين هياهو بيرون نمی کشد،تکرار می کند

خسته ی سنگ، باد، برکه،

کجا در انحنای اين درد کمر راست می کنم؟!

پژواک روز بود؟

يا کانی!؟

يا دستم که نبودن پوپک ها را می گردد؟

بگذار بگريزم از اين بال های ريز ريز شده ی رنگی

و جرق جرق های کوهستان

هنوز خيلی مانده

تا برسم به زبان اين برگ های خشک

و برف های تا زانو بالا آمده

فرو رفته ام در اين انعکاس نيمه تاريک

و خط های سرشار

سهمم همان ليوان آب بود که در خالی آن غرق شدم

می خندی به زخم اين سرانگشت ها

سوزن کاج ها

موج های يخ بسته

و اين مرمرهای سفيد

جوانترين غبارم

وآسان ترين چين در اين ردای نرم

دوباره بوی تلخ نمک پيچيده در صدايم

و باد بوی تن اسبی را می دهد

که خستگی اش را در دريا شسته

و هربار که می ايستم

تا بگويم....

پيچ در پيچ می ريزم از سبز گردنه ها

 

+ به یادگار مانده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 2:48 قطره اشکی از مسافر |


 
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي

اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي

خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه

بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه

+ به یادگار مانده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 1:50 قطره اشکی از مگنولیا |



تکیه به شونه هام نکن من از خودت

خسته ترم....

ما که به هم نمي رسيم ، بسه ديگه

بذار برم....

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری

پرپرت کنم؟...

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم

سرت کنم؟....

 من نه قلندر شبم ؛نه قهرمان

قصه ها....

 نه برده ي حلقه به گوش؛ نه ناجي

فرشته ها....

تو این دوروز زندگی شبیه من

فراوونه....

یه لحظه چشمات و ببند گذشتن از

من آسونه....

من عاشقم همین و بس غصه نداره

بی کسی....

قشنگی قسمت ماست که ما به هم

نمیرسیم..

 

 

 

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:39 قطره اشکی از مگنولیا |


     

      شعرم آهنگ تو دارد

 

من به غیر از تو نخواهم چه بدانی  چه ندانی

از درت روی  نتابم  چه  بخوانی  چه  برانی

دل من میل  تو  دارد  چه بجویی  چه نجویی

دیده ام  جای  تو  باشد  چه بمانی  چه نمانی

من که بیمار تو هستم چه بپرسی  چه نپرسی

جان به  راه  تو  سپارم  چه بدانی  چه ندانی  

ایستادم  به  ارادت   چه   بود   گر   بنشینی

بوسه ای بر لب عاشق  چه  شود گر بنشانی

می توانی  به   همه   عمر   دلم   را بفریبی

ور  بکوشی  ز  دل   من   بگریزی   نتوانی

دل  من  سوی   تو   آید   بزنی   یا   بپذیری

بوسه ات  جان   بفزاید   بدهی   یا    بستانی

جانی از بهرتو دارم چه بخواهی چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی  چه نخوانی

 

فایل صوتی دکلمه شعر (کلیک کن)

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:23 قطره اشکی از مسیح |



این منم

 

 مثل تو ...

 

 مثل گلدانهایی که هر روز

 

 پشت پرده های حریر

 

 از ریشه های به خاک سپرده جوانه می گیرند

 

 و در کسالتی بیهوده

 

 بیهوده زرد می شوند !

 

 چه چیز را فراموش کرده ام

 

 چه چیز را اینجا به مضحک ترین ضربه های ساعت

 

 تکیه داده ام ؟!

 

 چه چیز را هنگامی که

 

 از پله ها پایین می رفت بدرقه کردم

 

 و با ناباوری گفتم خداحافظ

 

 نه اشتباه کردم !!!

 

 هنوز به من نگفته اید

 

 که نوزده پله به کجا ختم می شود ،

 

 لعنت به این خداحافظی نیمه راه

 

 و به این ریشه بستن بی موقع

 

 و به این عقوبت خفته در زبانی

 

 که مال من نیست ،

 

 من هر شب در کوچه ای قدم بر می دارم

 

 که قلب آن را عابران مرموز فاسد کرده اند ...

 

 من باید فراموش کنم

 

 من باید میان این همه امتداد

 

 آن نوزده پله صبور را برگردم

 

 و زیر صفر عاشق شوم !

 

 چه سطرهای بی حاصلی

 

 که در لحظه لحظه های آن به دخترانی بر خوردم

 

 که دستهای خالی شان را

 

 در آینه جوان می کردند

 

 و در عمق ظلمت

 

 برای خلوت همیشه بزرگ و شلوغشان

 

 شعرهای کوچک می خواندند ،

 

 از من مخواهید که فراموش کنم !

 

 من دارم ستارهای اکلیلی روی سنگ فرش خیابان را

 

 در کهکشانی می چینم

 

 که روی زمین ادامه می یابد

 

 و پشت پرده های حریر اتاقم

 

 حس می کنم که آهسته آهسته

 

 زندگی دارد ...

 

 در چشم عروسکان منتظر نارنجی می شود

 

 از من مخواهید که فراموش کنم !

 

+ به یادگار مانده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 0:0 قطره اشکی از خراباتی |


 

و ناگهـــــــــــــــان روزي

 

 

در همين نزديكي به پايان خواهم رسيد

 

آه اي روزهاي رفته!...

 

چه اندازه من پرم

 

از اندوه فرداهاي نامعلوم ...


 

محمد جعفر محمدزاده

 

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:4 قطره اشکی از همیشه منتظر |


 

اگر معجزه ای رخ دهد و زمان به عقب برگردد.


به دنیا قول خواهم داد چشم هایم را تا آخرین روز

 

حیاتم روی هم بگذارم. می دانی چرا؟

 

می ترسم یک لحظه غفلت کنم  دوباره تو را ببینم

 

و یک عمر گرفتارت شوم .

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 3:3 قطره اشکی از مگنولیا |



 دنیا را بد ساخته اند.....


 کسی را که دوست داری ،


 تو را دوست نمی دارد....


 کسی که تو را دوست دارد،


 تو دوستش نمی داری....


 اما کسی که تو دوستش
داری و او هم تو را دوست دارد....


 به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند....


 واین
رنج است

                               (دکتر علی شریعتی)

+ به یادگار مانده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 2:51 قطره اشکی از مگنولیا |


 

من همسایه پاییزم ؛

 

 من برای تک تک درختان از نفس افتاده

 

همصدای باران  گریه می کنم ؛

 

بی برگیشان را به ماتم می نشینم ؛

 

برگهای خزان زده در زیر پاهایم.

 

در حوالی سرد و خیس و زرد پاییز به یاد بود

 

سبزترین خاطرات باغ  فاتحه می خوانم .

 

گوش کن!

 

 صدای باد ناله مادری را ماند که طفلانش را از دست داده ...

 

فرزندان باغ گلهای پرپرشده  و درختان بی برگ است .

 

تا به حال برای درختانی که سر به زیرتر از همیشه اند اشک ریخته ای ؟

 

 من هرپاییزان بر مزار نامعلوم گلهای باغ دو رکعت نماز عشق می گذارم .

 

 دو رکعت گریستن برای یاد ان مریمیهای پرپرشده  واجب است .

 

 ببار باران ! ببار!

 

 دلم برای شقایقها تنگ است 

 

دلم برای لاله ها تنگ است 

 

ببار.... 

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 1:2 قطره اشکی از اهورا |


مالا چی ۳:۳ می گوید:

                       "او در حکم یک تصفیه کننده خواهد نشست."

   این آیه ، بعضی از زنانی که  مشغول مطالعه انجیل بودند را گیج کرد . آنها

در شگفت بودند که این جمله،چه ارتباطی با طبیعت و ذات خـداوند دارد .یکی

از زنان ، ترجیح داد که مرحله خالص شدن نـقره را پیدا کند، و با این تـصمیم

به جلسه بعدی مطالعه انجیل برگشت.

 

  درآن هفته بااستاد نقره کاری،قرارملاقات گذاشت تا او را درهنگام کارتماشا

کند. اواصلادرباره دلیل علاقه اش درپس کنجکاوی اش درموردمرحله تصفیه

نقره صحبتی نکرد. هنگامیکه مشغول تماشای استاد نقره کار بود،مشاهده کرد

که او تکه ای نـقره را روی آتش گرفت واجازه داد تا حسابی ، داغ شود.استـاد

توضیح داد  که درمرحله پاک کـردن نقره ، یک نفر لازم است که  نقره را در

میان آتـش جایی که شعله ها  داغ ترین حرارت را ایجاد می کنند ، نگه دارد تا

تمام ناخالصیها دور ریخته شود.

 

   زن فکرکرد که خداوند هم ما را در یک چنین نقطه داغی قرارمی دهد.سپس

دوباره درباره آیه فکر کرد که می گوید:

                       "او به عنوان یک تصفیه کننده نقره می نشیند"

او ازاستاد نقره کار پرسید،که آیا این حقیقت دارد که تمام وقت،باید جلوی آتش

بنشیند تا نقره پاک شود؟

مرد جواب داد،بله او نه تنها مجبوراست نقره را نگه دارد بلکه می بایست تمام

وقت ، چـشمانش را به نـقره  بدوزد که درآتش است. زیرا اگر نقره ،لحظه ای

بیشتر از حد  در شعله بماند ، از بین می رود.

 

   زن برای لحظه ای سـاکت ماند.سپس ازاو پرسید ،چگونه می فهمید که نقره

کاملا خالص شده است؟

استاد لبخندی به او زد و اینگونه جواب داد :خیلی ساده است ،

                       "هنگامی که تصویرم را در آن می بینم"

 

   اگرامروز، احـساس می کـنید که درقلب آتـش هستید ، به یـاد داشته باشید که

خدا ،چشمانش را به شما دوخته است ،و آنقدربه شما چشم می دوزد ، تا اینکه

تصویرخودش را در شما ببیند.

   این لحظه دقیقا زمانی است که شخص می داند خداوند ناظر بر آنهاست.

 

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 0:34 قطره اشکی از رهگذر |


 

 غریب

 

احساس می کنم که غریبم میانتان

بیگانه  با  نگاه  شما  با  زبانتان

بال مرا به سنگ شکستن و خواستن

عادت  کنم  به  کوچکی  آسمانتان

قندیل های یخ دلتان را گرفته است

دیریست رخنه کرده زمستان به جانتان

اینجا چقدر چهلچله در برف مرده است

در شهر بی سخاوت بی آب و دانتان

دیگر تمام شد به نمک احتیاج نیست

از پا فتاده  زخمی  زخم  زبانتان

خود را کنار ثانیه ها دفن می کنم

شاید ,  چنین جدا شوم از زمانتان

تنها رها کنید  مرا تا  بمیرم  , آه

احساس می کنم که غریبم میانتان

 

 

+ به یادگار مانده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 15:21 قطره اشکی از مسیح |



بگذار تا زمانی کوتاه


در اقیانوس مواج چشمان افسانه سازت


غوطه ور شوم


بگذار تا به اندازه همان زمان کوتاه


یکبار دیگر


در اسطوره بی انتهای عشق تو


خود را تفسیر کنم


بگذار تا لحظاتی چند نگاه ساقی وشت


با پیاله ای لب به لب از چشمان می گونت


مست مستم کند


آنچنان که ساقی و ساغر و جام را


جملگی با هم سر کشم


و آنچنان که همه هستی را


پست تر از این مستی الست گو در یابم


و باز آنچنان که


تا ابدیتی

 

به درازای همان لحظه بهم گره خوردن نگاهمان


در تو ذوب گردم


فانی شوم


نی شوم


تا بالاخره در اين نی ستان نيستان


تنها نفیروجود زیبای تو باشد


که در نی وجودم


نوائی از


ترنم ترانه های روح انگیز نگاهت بنوازد


پس


برای یک بار دیگر هم که شده


بگذار به مبدأ اصیل وجودیم


که همان چشمان حیات بخش توست


باز گردم


و


فقط یکبار دیگر


بگذار نگاهت کنم

+ به یادگار مانده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 22:13 قطره اشکی از خراباتی |


 

ای دل نگفتمت مرو در ره عاشقی

 

رفتی بسوز که این همه آتش سزای توست

+ به یادگار مانده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 18:20 قطره اشکی از مگنولیا |


 

  الهی با من چه کردی


  چه کردی الهی ...


 یا قهار


 هیزم آتش قهرت کردی مر
ا


  تا مدام بسوزم


 می دانم


 به باد خواهی داد


 خاکستر مرا هم به باد خواهی داد


  * انت تعلمُ ضعفی و رقة جلدی *


 " تو می دانی که درذلت  اسیرم


 بجز مهرت که باشد دستگیرم "


 به جرم عاشقی در آتشم مپسند


 که من به جلوه ی تو عاشق شدم


 هر چه کردم تو کردی


  
* اذ رَمیتُ ما رمیت *


 " معلول توام ، علت هستی


 من ذره ام و مهر تو هستی "


 * یا ستارالعیوب کریم العفو *


 تو فقط بگو


 بگو: بنده ی من ،  تا ز عرش بگذرد خنده ی من

+ به یادگار مانده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 14:50 قطره اشکی از پرستش |




شهر بر ديوارها و سقف سفيد اتاق تنهايي من نقاشي ميشود

ازپنجره 
 

           از پشت پرده ي خاموش
 

                                   از پشت ميله هاي ارتباط

با هزاران نور
 

                       با هزاران سايه

هزاران درخت و تير چراغ برق بر بي رنگي محدوده ام

هزاران مرد و زن از شهر خيابانها
 

                                   که ميخندند
 

                                               که نميخندند

شهر در اتاقم از جنس سايه ها نقاشي ميشود 
 

                            از جنس سريع رژه ي تيرهاي چراغ برق
 

                                       در حمله گرگهاي سريع نور

به کنار پنجره ميروم

آبشاري از عينک دوديم به کف خيابانها جاري
 

                از فلس ماهي و زرق و برق بي انتهاي يک غروب دريايي

 

که در آن پايين

 

کرم و زالو و آب گل آلود به نظر ميرسد .

عينك را بردار

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 3:0 قطره اشکی از مسافر |


 

                 بیگانه با خود

 

      من بیگانه ام در سرزمین خود

         هیچ چهره آشنایی نیست

   دلتنگ سرزمینی هستم که وجود ندارد !

   می گویند در این سرزمین زاده شده ام.

   خورشید با حلقه ی پرتوانش مرا می نگرد

       وهوا در میان دستانم جاری است

  جریان سرد زمان را در رگهایم حس می کنم .

                آیا سنگی هستم

           پرتاب شده به اعماق آب ؟

  ویا صخره ای در میان آبهای خروشان دریا؟

                   من کیستم ؟ 

        گامی بسوی اتفاق و نابودی؟

        نجوای خون در گوش آدمی؟

  ویا رودی وحشی و خروشان اما تا به زانو؟

                     من...

                    اسیرم

              اسیرخویشتن خویش

+ به یادگار مانده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 20:15 قطره اشکی از مسیح |


 

نامه همان بغض فروخورده ی دلتنگیهاست!

 

اصلا گویی حرف اول تمام نامه ها دلتنگی ست !!

 

صندوقچه ی رازهای مگو!

 

کلماتی که اگر بخواهم رودر رویت بگویم

 

شرم از ان دو چشم نجیب

 

ان دوقطعه عسل ناب وجودم را در بر می گیرد !

 

باور کن هرچه بنویسم حجم وسیع دلتنگیم در ان جای نمی گیرد

 

 و باز هم برخی کلمات از خجالت جا می افتند .

 

 ولی خدای را شاهد می گیرم که به جای هر کلمه جاافتاده

 

نامت را فریاد زده ام ....

 

باران شدم و

 

 نام مقدست را در پلکهای خیسم شستشو دادم .

 

دیگر حساب روزهای بی تو بودن را از دست داده ام .

 

 دیگر به خوبی می دانم که حتی این کاغذ هم

 

لیاقت درددلهای من را ندارد !!

 

 اما حالا که نیستی تا تمام اضطراب جهان را در نگاهت خلاصه کنم

 

چرا برایت ننویسم:

 

خوب من!

 

 سلام

 

 به اندازه تمام ناگفته هایم دوستت دارم .

 

خدا نگهدار

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 17:24 قطره اشکی از اهورا |


 

وصیت نامه ی داریوش کبیر:

 

اینک که من از دنیا می روم، بیست و پنج کشور جز امپراتوری

ایران است و در تمامی این کشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان

درآن کشورها دارای احترام هستند و مردم آن کشورها نیز در ایران

دارای احترامند، جانشین من خشایارشاه باید مثل من در حفظ این

کشورها کوشا باشد و راه نگهداری این کشورها این است که در امور

داخلی آن ها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد.

 

هرگز دوستان و ندیمان خود را به کارهای مملکتی نگمار و برای

آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافیست، چون اگر دوستان و

ندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند

و استفاده نا مشروع نمایند نخواهی توانست آنها را مجازات کنی چون

با تو دوست اند و تو ناچاری رعایت دوستی نمایی

 

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغگو و متملق را به

خود راه نده، چون هر دوی آنها آفت سلطنت اند و بدون ترحم دروغگو

را از خود بران. هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط مکن و برای

این که عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند، قانون مالیات را وضع کردم

که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را

حفظ نمایی عمال حکومت زیاد با مردم تماس نخواهند داشت .

 

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند

بخوانند و بنویسند تا این که فهم و عقل آنها بیشتر شود و هر چه فهم و

عقل آنها بیشتر شود تو با اطمینان بیشتری حکومت خواهی کرد .

 

همواره حامی کیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نکن که

از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هر

کسی باید آزاد باشد تا از هر کیشی که میل دارد پیروی کند .

 

بعد از این که من زندگی را بدرود گفتم ، بدن من را بشوی و آنگاه

کفنی را که من خود فراهم کردم بر من بپیچان و در تابوت سنگی قرار

بده و در قبر بگذار ، اما قبرم را مسدود مکن تا هر زمانی که می توانی

وارد قبر بشوی و تابوت سنگی من را آنجا ببینی و بفهمی که من پدرت

پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست و پنج کشور سلطنت می کردم مردم و تو

نیز خواهید مرد زیرا که :

 

سرنوشت آدمی این است که بمیرد، خواه پادشاه بیست و پنج کشور

باشد ، خواه یک خارکن و هیچ کس در این جهان باقی نخواهد ماند،

 

اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت

مرا ببینی ، غرور و خودخواهی بر تو غلبه نخواهد کرد، اما وقتی مرگ

خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود کنند و وصیت کن که پسرت

قبر تو را باز نگه دارد تا این که بتواند تابوت حاوی جسدت را ببیند.

 

هرگز از آباد کردن دست برندار زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری

کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت، زیرا قائده اینست که وقتی کشوری

آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود، در آباد کردن ، حفر قنات ،

احداث جاده و شهرسازی را در درجه اول قرار بده .

 

عفو و دوستی را فراموش مکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین

صفت پادشاهان عفو است و سخاوت، ولی عفو باید فقط موقعی باشد که

کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد

و تو عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای

+ به یادگار مانده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 13:2 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |



دروازه طلایی

هیچ پرنده ای به خلوت پنهان من پرواز نمی کند

نه پرستوی سیاهی که دلتنگی به همراه می آورد

نه مرغ دریایی سپیدی که خبر از توفان.........

روح وحشی من در سایه ی صخره ها ایستاده

آماده پروازبا شنیدن گامهایی که نزدیک می شوند...

من در گذرگاه بادها دروازه ای بنا کرده ام :

دروازه ای طلایی به سوی غروب

- به سوی عشقی که هرگز نمی آید-

دروازه ای به سوی روز

دروازه ای به سوی اندوه

دروازه ای - همیشه گشوده - به سوی مرگ!

+ به یادگار مانده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 19:10 قطره اشکی از مسیح |



بعد از هزار و سيصد و هشتاد و چند سال

اين جا مربعيست به دستور شخص من

من که پيامبر خودمم ، من که بعدِ تو

تا گردنم فرو ست در آوار ِ اين لجن

مبعوث مي شوم که تو دفنم کني شبي

مبعوث مي شوم که بپيچم در اين کفن

بعدش وصيتم به شما حکم مي کند

" ايمان نياوريد به آغاز فصل من "

+ به یادگار مانده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:0 قطره اشکی از خراباتی |


تقدیم به قدوم پاک و مبارک مهدی موعود....

 

نبیند ترا دیده ٬ جانی مگر؟

 

نصیبم نگردی ٬جنانی مگر

 

هراسان رد و قبول توام!

 

ندانم چرا ٬امتحانی مگر

 

به دور تو گردیدنم آرزوست!

 

تماشایی من٬جهانی مگر

 

به تو بسته ام دل ز خوش باوری!


چرا میگریزی ٬زمانی مگر؟

 

ز دامان تو دستها کوته است!

 

بلند اخترا ٬آسمانی مگر؟

 

به تو دستیابی خیال است و بس!

 

همای بلند آشیانی مگر؟

 

گر آیی برون داد ها به پاست !


تو آه دل عاشقانی مگر؟

+ به یادگار مانده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:54 قطره اشکی از همیشه منتظر |


"رویای خوشبختی در زیبایی زندگی "                                        

آن چه در رویایش می باشیم خوشبختی نیست                                       

آن شبی که به یادش می آوریم خوشبختی نیست

خوشبختی ترانه دلتنگی هایمان نیست                                       

خوشبختی

آنچه که هیچگاه نخواسته ایمش

خوشبختی

آنچه که به دشواری دریافته ایمش

خوشبختی

صلیبی بر پا شده برای همگان است

 نه ترانه ای   نه اندیشه ای 

خوشبختی هیچ ندارد!

خوشبختی به آرامی می آید

همراه نجوای باد سحر گاهی

در میان بوته های خواب آلود

خوشبختی همراه سایه ی سبک پای ابرها

بر فراز ژرفای آبی می لغزد

خوشبختی دشتی است گسترده زیر آفتاب سوزان نیمروزی

یا پهنای بی پایان دریا زیر بارش عمودی پرتوان خورشید

خوشبختی ناتوان است

به خواب می رود

نفس بر می آورد و هیچ نمی داند!

 و اما زندگی...

زندگی

بهار نیست با جامه ای از مخمل سبز به تن

یا نوازشی هر از گاهی

زندگی

تصمیم به رفتن نیست

زندگی

حلقه ی است نا پیدا

که از آن برون نتوان شد

زندگی

خوشبختی ایست در دسترس

که از کنارش می گذریم

زندگی

بی حرکت در ته چاهی خوابیدن

و پرواز پرندگان طلایی را ندیدن

زندگی

به کوتاهی دست به خداحافظی تکان دادن

زندگی

با بخت خود به بازی نشستن

و آن تنها لحظه را واپس زدن

زندگی

خود را ناتوان پنداشتن و جرات نکردن

زندگی یک رویاست

به رویاهایت زیاد نزدیک مشو

همچو دود می مانند

شاید پراکنده شوند

خطرناکند

شاید همیشگی گردند

در چشمان رویاهایت نگریسته ای؟

بیمارند

چیزی در نمی یابند

خود خواهند

تنها به خود می اندیشند

غیر واقعی اند

باید بروند

                 دیوانگی اند  شاید بمانند.                  

زندگی زیبایست

زیبایی چیست؟

زیبایی

سرشاری  شیدایی  آکندگی و تنگدستی

زیبایی

به تابستان وفادار بودن و تا پاییز برهنه ماندن

زیبایی

تاج پر طوطی ویا غروبی که خبر از توفان دارد

زیبایی

هوسرانی همچو گل سرخ

و یا بخشیدن چونان خورشید

زیبایی

خطی از تیز هوشی بر چهره

ویا لحن صدای خویشتن

زیبایی ...

رویای خوشبختی در زندگی است !

 

+ به یادگار مانده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:49 قطره اشکی از مسیح |


دروغ نيست

 

آنچه دروغ مي پنداري

آنان راست گفتن را نياموخته اند

آنان براي داشتن اين دنيا با رضايت قلبي دروغ مي گويند

 

دروغ نيست

 

آنچه تو راست نمي پنداري

آنان آدم بودن را تجربه نکرده اند

آنان آدم بودن را فقط شنيده اند


 

دروغ نيست

 

آنچه تو مي داني که دروغ است

آنان طعم شيرين يک رنگي را نچشيده اند

آنان در مرداب دورنگي ها فرو مي روند و باز خوشحالند

+ به یادگار مانده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 2:37 قطره اشکی از مسافر |



در عالم مست کبریایی

 

گفتم به خدای خود کجایی؟

 

 

هرجا نگرم نبینمت ،  نیست؟

 

آنجا که تویی نشانه ات چیست؟

 

 

گم گشته شهر و پر زدودم

 

از خانه خود برون ربودم

 

 

باری به رهی کشانده و گفت

 

با چشم ،  کنون نبایدم  جست

 

 

پندار و دلت کمی جلا ده

 

در چشم جهانیت صفا ده

 

 

دوری کن ازآنچه چشم خواهد

 

راه ِ تو  به  بیراهه  گراید

 

 

دست تو به کاسه ای فرو رفت

 

کان کاسه همی گنه فزون رفت

 

 

ابلیس بخوانده  نغمه هایی

 

درگوش کرت نرفت صدایی

 

 

از بانگ اذان و داد ِ مردم

 

نا آگه و دور از ماجرایی

 

 

ای زاده خوبی از چه رو مفت

 

با دست به بخت کرده ای پشت

 

 

وقت تنگ وبه عمرفرصتی نیست

 

کاین جز دل تو همدمت کیست؟

 

 

من از دل تو به تو فراتر

 

از سایه تو به تو عیان تر

 

 

از آنچه به فکر آیدت نیز

 

نزدیک تر و به تو روانتر

 

 

تا در دل و جان تو دمیدم

 

باری گنه ات ندیده دیدم

 

 

در خود نگرو توان من بین

 

از کوچکی جهان من بین

 

 

در یک نگرم عدم وجود است

 

در دیگری ام بعید و دود است

 

 

ای زاده سرزمین بالا

 

تو آمده ای از عالم ما

 

 

با دیده پاک نگر به دنیا

 

هر جا نگری ببینی آنجا

 

 

از من تو نشانه ای چه زیبا

 

پیدا شده و بودن همتا

 

ستاره . ش

+ به یادگار مانده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:43 قطره اشکی از ستاره |