قطار می رود او می رود تو می روی ! تمام ایستگاه میرود ! که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام ! و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ! او میرود ! تو میروی ! تمام ایستگاه می رود ! قیصر امین پور
و من چقدر ساده ام
قطار میرود
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:55 قطره اشکی از همیشه منتظر |
همه بهم میگن بی خیالش شم
سعی میکنم فراموشش کنم... دارم فراموشش می کنم... فراموشش کردم... فراموشش کردم... هرچی فکر میکنم می بینم
اصلا دروغگوی خوبی نیستم
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:54 قطره اشکی از همیشه منتظر |
هنوز تمامی گناه این است که در آغوش تو آرام گیرم و بگویم چه خسته ام ......
همین نزدیکی
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:51 قطره اشکی از همیشه منتظر |
من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهرمار باشد از تو دریغ می کند... من با همه وجودم خودم را زدم به مردن تا روزگار ، دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر تازه را هم ناگفته می گذارم... تا روزگار بو نبرد... گفتم که کاری به کار عشق ندارم! قیصر امین پور آخر خودش را به مردن زد حالا روزگار دیگر کاری با او ندارد
کاری به کار عشق ندارم!
پس
+ به یادگار مانده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 13:47 قطره اشکی از همیشه منتظر |
جز تو در این شعر اگر جای کسی هست بگو من که همه کست شدم ، جان و دلی هست بگو هجر مرا شوق دهد به انتظار دیدنت وصل شود شوق درون در عطش بوسیدنت چیست میان من و تو، کز تو دریغ کرده ام ترس مده به دل بگو ، عشق تو برگزیده ام حاصل هر عشق جهان ، غم بوده و شعر حزین نور تو تابید به من ای عشق بی غصه و کین مهر تو در جان دهد شوق تپیدنی به دل باز بمان ای ماندنی تا که نرفته جان ز دل من همه ام وصل به تو ، تو به آغوش منی هرکه تورا دید بگفت ، مستی و مدهوش منی بیهوده فرصت های ما درپوچی دنیا گذشت لذت با تو زندگی از حد هر صحبت گذشت عشق زمینی های ما ، بالا زده از آسمان عرش چه ها می کند از،این عاشقان جاودان بین ز فلک نور تو بود، ای آفتاب زندگی روشن شده ماه و زمین از لذت تابندگی خورشید مهر، برگردنم آویختم اسم تورا این هم بماند بین ما ، بوسیده ام هر شب تورا در یک کلام پژواک دل ،گوید بمان درشعرمن تا با طراوت های تو زیبا شود دنیای ِ من ستاره . ش
+ به یادگار مانده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:0 قطره اشکی از ستاره |
ديگر عزمآهنيو طاقت فولادي نداريم، ديگر پاي ماندن و شانه سنگينداريم
. انگار ما را از شيشه و مه ساخته اند
. براي شكستن مان طوفانلازم نيست
. ما با هر نسيميهزار تكه ميشويم. ترك ميخوريم
. ميافتيم، ميشكنيم، ميريزيم و شيطانهمين را مي خواست
+ به یادگار مانده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 1:46 قطره اشکی از مسافر |
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها… مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم: باشد برای روز مبادا! اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فردا روزی درست مثل همین روزهای ماست اما چه کسی می داند؟ شاید امروز نیز روز مبادا باشد! وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه بایدها... هر روز بی تو روز مباداست! {قیصر امین پور... که از امروز باید عادت کنیم بنویسیم زنده یاد قیصر امین پور...}
+ به یادگار مانده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 18:20 قطره اشکی از همیشه منتظر |
سلام بانو... باورکنید که این در مرام ایلیاتی من نیست که مهر از نامه های بی نشان برگیرم ... اما نمی دانم از چه نامه شما را ... چنان که گویی سالها منتظرش بودم ... تا دل تنهاییم را تازه کند باز کردم و ... خواندم و خواندم ... بانوی گم شده سالهای رفته من ... من توانستم گونه های سرخ از برگ گل شمعدانی شما را... از لابلای این واژه ها ببینم...بعد سر بر شانه های باد جنوب گذاشتم و ... باران شدم... به اندازه ی بغضهای فروخورده ی تمام این سالها ... که حتی هیچ امامزاده ای نتوانسته بود گره از آن بگشاید... تمام کوچه ها را یک نفس برای یافتن علاج دل لیلازده ام دویدم ... باور کن که آسمان کویر هم گاهی می تواند به لهجه باران گریه گند... وقتی خیس و خسته و لاعلاج از حدیث مکرر روزمرگی باز گشتم ... مادرم گفت : تب داری ؟ ... حق با او بود ! ... هرگاه تب دارم آسمان پایین می آید ... آنقدر که می توانم دست دراز کنم و یک ستاره بچینم... حالا این شما و این ستاره ای که برایتان پست می کنم ... به انتظار طلوع خورشید... بر لب جاده شب می نشینم ... من تمام عمرم را به شمارش روزها گذراندم ... 
+ به یادگار مانده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 0:14 قطره اشکی از اهورا |
گاهی وقتا با خودم فکر می کنم آدما واسه چی به دنیا میان؟واسه چی درس می خونن؟ واسه چی کار می کنن؟ واسه چی ازدواج می کنن؟ واسه چی بچه دار می شن؟..... واقعا چرا زندگی می کنیم؟ چرا از صبح تا شب می دویم و می دویم؟ در حالی که می دونیم هیچ وقت به اونچی که می خوایم نمی رسیم. چه عمرایی که در نادانی تباه شد!چه زندگی هایی که به خاطر نبودن تفاهم نا بود شد!چه جوونایی که به خاطر غفلت خونواده ها بد بخت شدن!چه کودکانی که قربانی طلاق شدن!علت همه اینا چیه؟باعثش کیه؟به خودمون بیایم. از خواب بیدار شیم.زندگی همش پول نیست. پول لازمه ولی همه چی نیست.خیلی چیزای مهم تر از پول وجود دارن. مهر٬محبت٬عشق٬صفا٬همدلی و........ زندگی رو هر جور بگیری همونجوری می گذره.آسون بگیری همه چی رو آسون به دست میاری واگه سخت بگیری همه چی واست مشکل می شه.منظور این نیست که تنبلی پیشه کنی نه.از تو حرکت از خدا برکت.می تونی امتحان کنی.خرجی نداره.به امتحانش می ارزه.فقط کافیه کمی دندون رو جیگر بذاری و توکل کنی.زندگی شیرینتونو به این مفتی هاتلخ نکنید.خونواده رو دریابید.اونا به کمک شما احتیاج دارن. عمر گران مي گذرد خواهي نخواهی سعي بر آن كن نرود رو به تباهي
زندگی چیست خون ودل خوردن اولش رنج وآخرش مردن
+ به یادگار مانده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 13:39 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |