دلا خون شو خون ببار ببار ای بارون ببار ببار ای ابر بهار ببار ای بارون ببار ببار ای بارون ببار با دلُم گریه كن، خون ببار (محمد علی معلم) تصنیف ببار اي بارون ببار سرودۀ محمدعلی معلم را با صدای استاد شجریان در اینجا بشنوید
ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:38 قطره اشکی از همیشه منتظر |
در روشنای روزمره گی ، فرسوده بودم چشمهایت که آمدند .... شب شد. تمام روشن روز را در پرده ی چشمت کشیدم پنهان شده ام روزنه ها را ببند با پلکهایت مگذار این روشنای کاذب ، روحم را دوباره مسخ کند. مگذار پیدا شوم من بی هیچ وحشتی از خود در شب چشم تو عریان می شوم مرا ببر تا جاودانه آرامشی تا ، بدون خط ، طرح ، رنگ حس کنم... بودن را تا ، بدون لب ، کلمه ، صدا حس کنم... حسِِِِِ ِنابِ شدن را
+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 3:15 قطره اشکی از پرستش |
امیره می گرید و امیر حیرت زده بر مسند می نشیند و زیر لب زمزمه می کند :
« قسمت هفدهم » ادامه ی اشک سیصد و پنجاه و ششم
« راستی که فرزند جواهر است کش تمام خزانه ام را می دادم ولی صاحب
فرزند می شدم ! ( رو به امسره که با دیدگان گریان در کنار او می نشیند
ادامه می دهد : ) مفید و مختصر بگو داستان چیست ؟ »
« آرام باش تا بگویم ! »
« چگونه بر سر آتش میسّرم که نجوشم ؟ بگو چه شنیدی زن ... بگو ...
حرف بزن ... »
« شنیدهام شیخ در حق « عامر» دعا کرده که دارای فرزند شود و شده ...
شیخ مستجاب الدعوه است. »
امیر نجد ، لحخظه ای چند سر در گریبان اندیشه فرو می برد .
مساله ای را که شنیده نزد خود سبک و سنگین می کند ،
عاقبت شانه بالا می اندازد و می گوید : « فرزند مرا به کار نمی آید ،
جز خرج و گرفتاری چه ثمری دارد ؟ »
امیره ، آهی کشید و گفت : « باور نمی کردم که همه چیز را با میزان
مال بی اعتبار به محک زنی ... اکنون دیدم و باور کردم که حرص مال دنیا
تمام وجودت را گرفته . »
امیره به حالت قهر از جای بر می خیزد ، امیر قاه قاه می خندد و با لحنی
کنایه آمیز می گوید : « می بینم حرص تو به داشتن فرزند ، بیشتر از
علاقه ی من به گرد آوری مال است ! »
امیره با نگاهی تحقیر آمیز به امیر می نگرد و می گوید :
« شیخ را میهمان کن ، با لطف و مدارا از او درخواست کن تا در حقت
دعا کند ، بلکه خداوند به حر مت نفس او آرزویمان را برآورد . »
« بگذار نتیجه دعایش در حق « عامر » معلوم شود
تا بیهوده خشت بر آب نزده باشیم . »
امیره بی اعتنا به همسرش ، در حالی که از شبستان او بیرون می رود ،
می گوید :
« با این بی اعتقادی ، البته به جایی نخواهی رسید ،
من خود به سراغ شیخ می روم ... »
امیره از در شبستان به حالت قهر خارج می شود و امیر نجد سری به
تمسخر می جنباند و صندوقتچه جواهراتش را پیش می کشد و به بازی
با جواهرات خود مشغول می شود .
+ به یادگار مانده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:47 قطره اشکی از اشک ماه |