شیخ سر از سجده بر می دارد ، رو به رویش باغی ست که به فرمان امیر « عامر » برای مکتب خانه ساخته اند و پشت سرش امیره - همسر امیر نجد - به دو زانوی ادب نشسته است . شیخ نیمه ی دیگر سیب را به او می دهد و می گوید : « فرزندم » خود را از هر پلیدی طاهر گردان و پس از نماز صبح این نیمه ی سیب را تناول کن و امید به پروردگار بند که به هر کاری تواناست و بی اذن و اراده ی او برگ از درخت نمی افتد . » امیره خاتون کیسه ای زر سرخ از زیر چادر بیرون می آورد و در مقابل شیخ می گذارد و می گوید : « اگر چه زبانم از لطف او قاصر است اما این مختصر را از من بپذیر و در هر کار و راه که می دانی مصرف کن ! و با قبول آن بر من منت گذار . » شیخ سری به علامت امتنان تکان می دهد و می گوید : « عقیل خاتون مغذورم دار که من زر و سیم از کسی نمی پذیرم ! » امیره « عقیله » خاتون بر اصرار خود می افزاید و می گوید : « ای پدر بزرگوار این مسکوکات که به هدیه نزد تو آورده ام ، میراثی ست که از پدرم به من رسیده و شرط کرده ام جز در راه خیر و راه رضای پروردگار مصرف نکنم . اگر تو از من نپذیری دلم را شکسته ای و اگر این نیاز را قبول کنی بر من منت گذاشته ای . » « فرزند ، مرا به مال هیچ کس نیازی نیست . روزی خدا می دهد که رزاق رزق بندگان است . اما اگر اصرار داری که مالت را و بال آخرتت نکنی ، به ناظر این مکتب خانه بده تا صرف تکمیل بنای آن و اطعام مستمندان شود . » « عقیله » با شادمانی بر می خیزد ، کیسه را بر می دارد و می گوید : « به دیده منت دارم و امیدوارم تیر دعایت به هدف اجابت اصابت کند و من روزی فرزندم را برای فرا گرفتن قرآن به این مکتب خانه بسپارم ، همانگونه که سایر مادران و پدران فرزندان خود را می سپارند تا قرآن را بیاموزند و راه صالحان را پیش گیرند ، نه آن که به راه ظلالت روند و از جمله ی گمراهان باشند ! » شیخ دست به دعا بر می دارد و امیره را - به خاطر نیت پاکی که دارد - دعای خیر می کند . و راویان این حکایت ، آغاز داستان « لیلی و مجنون » را ، این چنین روایت کرده اند ، که به رقم آوردیم و پس از این مقدمه به سر وقت افسانه ای می رویم که وعده داده بودیم . به شرط آن که کاتب را از دعای خیر فراموش نکنید که جهان فانی ست و هیچ توشه ای برای آخرت بهتر از دعای با اخلاص نیست .
« قسمت هجدهم » ادامه ی اشک چهارصد و دوم
+ به یادگار مانده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:50 قطره اشکی از اشک ماه |
با تو شروع می کنم ، با تو به راه می روم با غزل ِ نگــاه ِ تـو ، باقــــی ِ راه می دوم با تو شروع می کنم ، با تو به ماه می روم با نگه ِ خیره ی تو ، مــــــن به نگاه می روم با تو شروع می کنم ، با تو ادامه می دهم با تو به زندگانیــم ، رنگ ِ زمــــانه می دهم با تو شروع می کنم ، با تو جوانه می دهم با تو به بیکسـی ِ خود باز آشیانه می دهم با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم با تو که در بر ِ منی ، من به نیــاز می رسم با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم
با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم
با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم
با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم
با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم
ستاره . ش
+ به یادگار مانده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:15 قطره اشکی از ستاره |
و ماه ؛مشک به دندان؛ از آسمان افتاد
+ به یادگار مانده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 4:35 قطره اشکی از اهورا |