تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد


 « قسمت هجدهم »  ادامه ی اشک چهارصد و دوم

 

شیخ سر از سجده بر می دارد ، رو به رویش باغی ست که به فرمان امیر

« عامر » برای مکتب خانه ساخته اند و پشت سرش امیره - همسر امیر نجد -

به دو زانوی ادب نشسته است . شیخ نیمه ی دیگر سیب را به او می دهد و 

می گوید : « فرزندم » خود را از هر پلیدی طاهر گردان و پس از نماز صبح این 

نیمه ی سیب را تناول کن و امید به پروردگار بند که به هر کاری تواناست و بی اذن

و اراده ی او برگ از درخت نمی افتد . »

امیره خاتون کیسه ای زر سرخ از زیر چادر بیرون می آورد و در مقابل شیخ می گذارد

و می گوید : « اگر چه زبانم از لطف او قاصر است اما این مختصر را از من بپذیر و

در هر کار و راه که می دانی مصرف کن ! و با قبول آن بر من منت گذار . »

شیخ سری به علامت امتنان تکان می دهد و می گوید :

« عقیل خاتون مغذورم دار که من زر و سیم از کسی نمی پذیرم ! »

امیره  « عقیله » خاتون بر اصرار خود می افزاید و می گوید :

« ای پدر بزرگوار این مسکوکات که به هدیه نزد تو آورده ام ، میراثی ست که از پدرم

به من رسیده و شرط کرده ام جز در راه خیر و راه رضای پروردگار مصرف نکنم .

اگر تو از من نپذیری دلم را شکسته ای و اگر این نیاز را قبول کنی بر من

منت گذاشته ای . »

« فرزند ، مرا به مال هیچ کس نیازی نیست . روزی خدا می دهد که رزاق رزق

بندگان است . اما اگر اصرار داری که مالت را و بال آخرتت نکنی ، به ناظر این

مکتب خانه بده تا صرف تکمیل بنای آن و اطعام مستمندان شود . »

« عقیله » با شادمانی بر می خیزد ، کیسه را بر می دارد و می گوید :

« به دیده منت دارم و امیدوارم تیر دعایت به هدف اجابت اصابت کند و من روزی

فرزندم را برای فرا گرفتن قرآن به این مکتب خانه بسپارم ، همانگونه که سایر

مادران و پدران فرزندان خود را می سپارند تا قرآن را بیاموزند و راه صالحان را

پیش گیرند ، نه آن که به راه ظلالت روند و از جمله ی گمراهان باشند ! »

شیخ دست به دعا بر می دارد و امیره را - به خاطر نیت پاکی که دارد -

دعای خیر می کند . و راویان این حکایت ، آغاز داستان « لیلی و مجنون » را ،

این چنین روایت کرده اند ، که به رقم آوردیم و پس از این مقدمه به سر وقت

افسانه ای می رویم که وعده داده بودیم . به شرط آن که کاتب را از دعای خیر

فراموش نکنید که جهان فانی ست و هیچ  توشه ای برای آخرت بهتر از دعای

با اخلاص نیست .

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:50 قطره اشکی از اشک ماه |


 

    

 

 

با تو شروع می کنم ، با تو به راه می روم

 

با غزل ِ نگــاه ِ تـو  ، باقــــی ِ راه  می دوم

 

 

 

با تو شروع می کنم ، با تو به ماه می روم

 

با نگه ِ خیره ی تو ، مــــــن به نگاه می روم

 

 

 

با تو شروع می کنم ، با تو ادامه می دهم

 

با تو به زندگانیــم ، رنگ ِ زمــــانه می دهم

 

 

 

با تو شروع می کنم ، با تو جوانه می دهم

 

با تو به بیکسـی ِ خود باز آشیانه می دهم

 

 

 

با تو شروع می کنم ، با تو به نـاز می رسم

 

با تو که در بر  ِ منی ، من به نیــاز می رسم

 

 

 

با تو شروع می کنم ، با تو به را ز می رسم

 

با عطـش لبـان تو ، من به فــــراز می رسم

 

 

 

با تو شروع می کنم ، مست ِ شبانه می شوم

 

با تو و در کنار ِتو ، من چو شـراره می شوم

 

 

 

با تو شروع می کنم ، با تو تمــــام می شوم

 

با تو به انتهای خود ، وصل ِ مــــدام می شوم

 

 

ستاره . ش

 

+ به یادگار مانده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:15 قطره اشکی از ستاره |


 
و ماه ؛مشک به دندان؛ از آسمان افتاد

شب تبانی پنهانی قضا و قدر
شب قطار زمان، روی ریلهای خطر
صدای سرفه‌ی خشدار ساعتی مسلول
و چند قطره‌ی خون، روی میز، پنجره، در
 
و چند مرتبه کابوس شعله، دود، عطش
و چند مرتبه هم آب و قرص خواب‌آور
و روح تشنه‌ی او شمع شد، زبانه گرفت
و شمع آب شد و مرد سوخت، تا آخر
 
و شعله شعله به متن رمان رسید آتش
و سطر سطر رمان... واژه واژه خاکستر
به جز سه چهار خط، از چند سطر پایانی
که می‌رسید به خون، خیمه، تیر، نیزه، سپر
 
سپاه سبز:" قداست، دفاع، عاطفه، خیر"
سپاه سرخ:" عصیان، هجوم، فاجعه، شر"
عطش، شبیه به یک جفت دست خون آلود
کشیده بود تن هر چه تشنه را در بر
 
و ماه، مشک به دندان، از آسمان افتاد
و مشک، مثل خود ماه، پر شد از خنجر
رمان به اوج خودش می‌رسید جایی که
پرید و پر زد از آنجا، پرنده‌ای بی‌سر
 
به خنده‌ لشگر شیطان به گوش هم گفتند:
"چه روز خوب و قشنگی است! گوش شیطان کر"
و شب، نمایش معکوسی از حقیقت و وهم
شب شیوع "مسلمان" و قحطی "کافر"
 
و روز، روز عبث بود و ساعت عصیان
و سال: شصت و یک کشتن حقوق بشر!
 
 
مهدی زارعی

+ به یادگار مانده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 4:35 قطره اشکی از اهورا |