تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد


چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به كوه گویم بگریزد و بریزد

كه دگر بدین گرانی نتوان كشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای است باری

دل من! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی

چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری

نرسید آن كه ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد

دگر ای امید خون شو كه فرو خلید خاری

سحرم كشیده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست؟

تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟

كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری

سر بى پناه پیری به كنار گیر و بگذر

كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری...

 

 هوشنگ ابتهاج

 

تصنیف غریبانه با صدای زیبای همایون شجریان را از اینجا دانلود کنید

 

+ به یادگار مانده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:9 قطره اشکی از همیشه منتظر |


رفتيم و بديديم در راه                 جمعي را به شعر و ادب آگاه

چندي نشستيم در محفلشان          ديديم به چشم، شعر و دلشان

زيبا بود شعرو پاك بود دلشان       اشك ماه بود نام محفلشان

جرعه اي نوشيديم از ماه            جاري شد اشك از چشم دلمان

                             * ( اشك دل ) *

به نام خالق يكتا ...

سلام ...

خوشحالم از اينكه به من هم اجازه داده شد تا چندي در محفل شاعرانه

شما بشينم ...

اميدوارم مطالبي كه تو وبلاگ قرار ميدم شايسته اين وبلاگ باشه ...

از شما دوستان هم ياري مي طلبم ...

به اميد روزهاي خوب زندگي ...

پايدار باشيد ...

سلام ...

+ به یادگار مانده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:16 قطره اشکی از اشک دل |




رميده

  

نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

  

ز جمع آشنايان می گريزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگی ها

به بيمار دل خود می دهم گوش

  

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

 

از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بدنام گفتند

  

دل من، ای دل ديوانه من

كه می سوزی ازين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا، بس كن اين ديوانگی ها

+ به یادگار مانده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:41 قطره اشکی از گمنام |


 

   ماهی پولک طلا

 

 

  یکی بود یکی نبود, زیر گنبد کبود

  روی رف تنگ بلور, توی تنگ یه ماهی بود

  ماهی پولک طلا,   رو تنش بازی نور

  باله هاش رنگین کمون,  چشم بد الهی دور

  اما انگار تو دلش, یه غم قدیمی بود

  تو دلش یه عالمه  ,حرفای صمیمی بود

  با صدای بی صدا  ,لابلای صدفا

  زیر لب میگفت که هی , روزگار بی وفا

  تک و تنها توی تنگ , دارم از دست میرم

  آخرش هم می دونم, باید اینجا بمیرم

  چی میشد یه روزی صبح , وقتی پا میشم ز خواب

  ببینم یه هم زبون , کنارم تو تنگ آب

  اگه زشتم که باشه , مثل خرچنگ های پیر

  با چشای تابه تا ,  پولک های عین قیر

  اگه سهم نونمو , هرروزی چپو کنه

  اگه از روی تنبلی , خود شو ولو کنه

  من بازم اونو می خوام , اگه هم زبون باشه

  حرفمو بفهمه تا ,  تنهایی تموم بشه

  اگه اینجوری بشه  , صدفا غزل میشن

  قطره قطره های آب ,یه دفعه عسل میشن

  اگه اینجوری بشه , توی تنگ کوچیکم

  پر مروارید میشه , به جای حباب غم

  خدا جون این دل تنگ , داره خون میشه ببین

  اون داره یه آرزو , روشو نندازی زمین

  ماهی قصه ما , ماهی پولک طلا

  سر کش رو به خدا , دلکش غرق دعا

  خورشید از کوهای دور  ,خودشو بالا کشید

  دست نورش روی آب  , یه ورق طلا کشید

  ماهی قصه ما , ماهی پولک طلا

  توی خوابو بیداری , لابلای صدفا

  رو لبش خنده شاد , داشت میدید میون خواب

  یه ماهی عین خودش , کنارش تو تنگ آب

  ولی خورشید بلا , با تلنگورای نور

  میگرفت با شیطنت , خوابو از چشماش بزور

  ماهی پولک طلا ,غلتی زد رو به طلوع

  پر غصه پر درد  ,گریه هاش شدن شروع

  آخه لعنتی چته  ,حق خوابم ندارم ؟

  تو این دریای غم, یه حبابم ندارم؟

  نمی تونی ببینی  ,خندمو حتی تو خواب

  دیدی اشکای منو  ,حالا هی بتاب  بتاب

  تو افق خورشید خانم, دل نازکش شکست

  غم ماهیمونو دید, دوباره به خون نشست

  ماهی پولک طلا, تو دلش دریای درد

  تو چشاش اشکای شور, تو دلش یه آه سرد

  چشو از افق گرفت, غلتی زد رو صدفا

  خواست ببنده چشاشو, یه دفعه دید که خدا

  یه ماهی عین خودش, نه جونم یه شاه پری

  روبروش رو صدفا  ,پر نازو یه وری

  لم داده تو تنگ آب  ,داره می خنده چشاش

  یه غزل یه شعرناب , هست توی عمق چشاش

  ماهی فلک زده  ,ماهی پولک طلا

  دیگه معطلش نکرد ,یه هویی پرید هوا

  با تمام سرعتش , رفت به ماهی برسه

  می دونست تا آرزو, فاصلش یه نفسه

  شاه پری هم انگاری ,درد بی همدمی داشت

  چون اونم همینجوری, سر به سوی او گذاشت

  این یکی از این طرف, اون یکی از اون طرف

  یه دفعه یه جسم سخت, یه دفعه خون صدف

  ماهی پولک طلا, گیجو ویجو نیمه جون

  رو صدف افتاده بود  ,رو لباش یه قطره خون

  با خودش حرف می زد, چمه هان! یه جسم سخت

  مثل شیشه مثل سنگ ,ای خدا لعنت به بخت

  اون توی تنگ دیگست, تو تنگ دیگه

  آخ داره حرف میزنه  ,چی می خواد بهم بگه

  انگاری با این سوال  ,به تنش جونی اومد

  به دلش نور امید, به رگاش خونی اومد

  به خودش امیدی داد  ,چرخی زد میون آب

  پای  دیواره اومد  , پر شور و اضطراب

  شاه پری هم مثل اون, روبروش ایستاده بود

  عکس چشم ماهیمون, تو چشاش افتاده بود

  ماهی پولک طلا  ,پر شادی پر غم

  به خودش گفت که باید, کارو یکسره کنه

  تا پر دسته تنگ  , خودشو عقب کشید

  یه دفعه مثل یه تیر, سوی شاه پری دوید

  پرکشید پولک طلا , تو دلش یه آرزو

  از روی تنگ روی رف, تا به تنگ روبرو

  خورشید تنگ غروب, بارو بندیلشو بست

  یه نگاه به طاقچه کرد, دوباره به خون نشست

  روی رف یه دست خیس, آیینه ای را پاک میکرد

  اون طرف دست دیگه, یه ماهی و خاک میکرد

  اما خورشید می دونست, تا هزار سال دیگه

  لکه روی آیینه, قصه بوسه میگه

  قصه بوسه اون  , ماهی پولک طلا

  که یه روزی پی هیچ  ,رفت به شهر آیینه ها

 

+ به یادگار مانده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:11 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |


                                

آرزو دارم ...!!!

آروز دارم بخندم گاهی ...


بدوم در کوچه با سنگ بزنم زاغی را !

بدوم از پی پروانه ای زیبا در دشت !

بپرم از سر جوب بشکنم شیشه ای دودی را  !

در بکوبم خانه ای را پشت تیر برق مخفی بشوم!

بادبادک به هوا بفرستم و نیفتد پائین!

شکلاتم را تنهابا کسی نصف کنم که در قایم باشک من را هم بازی بدهد !

.....!!!!!!

و هزارن آرزوی از این دست دارم ...

کاش می شد که نبارم

وقتی

اشک های پدری را دیدم که تنها دخترش ندارد قلمی

تا که بنویسد :    ... بابا نان داد...

کاش می شد که نفهمم

که چه تنها ماندم !

و نبینم که طلوع خورشید

خبر از شب آورد

قاصدک کاش فقط یک باربی خبر بودی

و نمی گفتی که  فردا  روز         ....          چه  خواهد شد !

…................... تیره تر یا روشن تر ......................!!!!!

گاه می خواهم

از کنار مسجدی با گنبدی رنگین بی تفاوت گذرم !

من دلم می خواهد در کلاس منطق طرح از معبد بودا بکشم.

کار سختی است که میخواهم...

غم سنگینی رابا مدادی کوچک بنویسم هر شب .

کاش وقتی که معلم مشق های غلطم را می دید

نمی گفت که صد بار جریمه بنویس :

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد

با جریمه میانه خوبی ندارم

اما شقایق ها را دو ست دارم

پس زندگی می کنم

+ به یادگار مانده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:9 قطره اشکی از مسافر |



حرفهاي پدرم عين حقيقت بودند

" دل تو گندم و اين جهان سراسر خاك است

كاشت كن و داشت كن تا كه برداشت كني "

مادرم نيك ز عشق اگاه بود

" عشق جز حب به زهرا نبود "

خواهرم راست ميگفت ان روز

" دل تو خانه ي اهريمن شد "

پير زن باز نگاهش به من است

پير زن گفت به من فتنه ي شيطان و گذشت

مست بودم تا ز غم دور شوم

شايد اينگونه دگر گون شوم

هان اي بيداد ظلمت

اي دل ازار ستمگر دور شو

دور شو

شايد نباشي عشق را معنا كنم

درد حرف پير زن را در خودم درمان كنم .
 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 3:35 قطره اشکی از عصیان |