همنفسم بود ولی وقت چندانی نداشت هم کسم بود ولی پا روی قلب من گذاشت زنده بودم به یاد اون اونم به من وفا می کرد نمی دونم چی شد یهو به این و اون نگاه می کرد گفتش به من به روز میرم همین روزا، نزدیکیا گفتش نمی دونم که یاد من می مونه تو یاد شما گفتم کجا؟ برای چی؟ می خوای که تنهام بزاری؟ می خوای که با این گفتنات اشک منو در بیاری؟ گفتش که سرنوشت اینه عمرمونم دست خداست گفتش که راه منو تو از این به بعد از هم جداست همینطوری که حرف میزد میخ روی قلب من می کاشت خودش اینو خوب می دونست می گفت که چاره ای نداشت یه روزی از همین روزا موقع رفتنش رسید رفتش ولی با رفتنش میوه امیدمو چید سپردمش دست خدا خدا نگهدارش باشه دعام اینه که همیشه مونس و همدمش باشه
+ به یادگار مانده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:0 قطره اشکی از اشک دل |
تو رفته ای و من هنوز ، پی نگاه آخرت نشسته ام به لحظه ای که گفتی ساده بگذرم! گذر چگونه ممکن است ز ساعتی که تو دگر میان ِ آن نباشی و ، من از تو ساده بگذرم چو یوسفم که چاه غم فرو نشانده پیکرم و من در این تلاطمی تو را به یاد آورم تو بودی و وجود تو مرا به کام می کشاند مگو به درگاه هوس مگو به جام می کشاند تمام من تو بودی و دلیل مستی ِ تنم تنی که روزو شب فقط به دست تو سپرده ام تو رفته ای و من کنون به ره سراب آورم! بدون ِ مستی تنت به لب شراب آورم! تو رفته ای و دیگری تمامی دلت شده عجب زمانه ای خداااا،که یار مشکلت شده! میان لحظه های من ، بهار ِ بهار ماند مگو بخند به روزگار که لحظه درفرار ماند شراره ی نگاه تو مرا کمین بوسه کرد وبا خیال ماه ِ تو دلم هوای غصه کرد ز سال رفتنت ببین که روزها شمرده ام مگو که بی خیال تو ، تو را ز یاد برده ام ستاره . ش 24/ 3/ 87
+ به یادگار مانده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 21:28 قطره اشکی از ستاره |
فکرکن حالا بیست وچند سال پیش است. فردا شبی، خانه بران ماهتاب ماست. آخر شب، بیله دوماد با سازو دهل هاشان می ریزند توی دشت و آرام آرام می آیند تا حوالی چادر سیاه ما ....بزرگترها از پدر اجازه می گیرند تا عروس پولک پوش خانه ما را به غریو بادها بسپارند....پدر بعد از مدتی این پا و آن پا کردن، می رود بالای کل زنان دخترها و دف کوبان زنان ایل ، چشم می دوزد بر ستاره هایی که از چشم های مادرم می ریزد امشب.... خواهرم از بین گل ها و گمپل های آویزان سر بر می آورد و درخشان می تابد بر چشم های غم گرفته پدر... به احترام او از تخت مخمل بر می خیزد... درست می ایستد مقابل آن سایه صبور و پدر حالا رنج سالیانش را در چترزلف های در کلاغی پیچیده فرشته ای آشنا که بلند بلند در برابر او قد کشیده است می بیند... انگارهمین دیروز بود که رفتند دنبال ماما، آمد و بعد از چند ناله ، قنداقه بچه را ریخت روی دستش و پدر هم یک نوت پنج تومانی بست گوشه چارقد بی بی قزبس.... پدر آن روز خندید و مشتاق تر از همیشه رفت پی اسبهای یله در حوالی دشت... آن روز بابونه های نشیب کوه را زیباتر از همیشه دید به گمانم.... گفته بودند دختر زود قد می کشد اما هیچوقت فکر نمی کرد اینهمه زود، گونه های "ماه تابو"ی او گل می اندازد و نارسیده می رود پی پروانگی های خودش. مهتاب به احترام پدر می ایستد... پدر گوشه چارقد شکوفه ریز او را دردست می گیرد و آرام می بوسد گونه های گل انداخته تنها بهار خانه ما را و او را هفت پروانه، دور اجاق روبروی چادر سیاه می گرداند... می گرداند و چیزی زیر لب زمزمه می کند و مهتاب به یاد می آورد هفت سالگی های خودش را...عطر خوش نعنا را... جوشانده رازیانه... خنکای خاک شیر...روزهای سرد زکام را .... و پسین های خسته ای که دنبال بزغاله ها می دوید با قبای گلدار ... و شب سردی که پدر دیر به خانه آمد... و او تنها بود با دلشوره های مادر... دکتر محمد حسین بهرامیان / ایمیل های عاشقانه
+ به یادگار مانده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:45 قطره اشکی از اهورا |
بــــهار آمده کنون ، بهار من کجا روی نگاه خیره ء مرا ، مگر ز یاد می بری بــــهار آمده کجا ! دوان دوان روان شدی به پای پینه بسته ام چرا تو هم خزان شدی بهار آمده ببین شکوفه ها جوان شدند ز بعد رفتنت ببین که غنچه ها عیان شدند بــــهار من سفر چرا مگر مرا ندیده ای مگر به روز و حال من دمی نظر نکرده ای مــــگر به بال قاصدک راه سفر نبسته ای چرا به پای دیگری به جای من نشسته ای بــــهار آشیان من ، چو عـیــــد آمده بیا تو را به جان یاس ِ من سپیـــده آمده بیا بیا و شهد بوسه ات به کام مـــا روانه کن در آتش و شرارخود به جان مـــا زبانه کن تو را به شعر کشانده ام تا ز تو پروانه شوم به شوق و اشتیاق تــــو همدم گلخانه شوم پولــــک احساس مرا به بالشت نشان بزن به راس عشق ناب خود، به دور من کمان بزن بزن کمانه را کنون ، به ناله ای ز ما بخوان برای آوای جنون غریـبــــه را روا مــدان ستاره . ش 6/1/87
+ به یادگار مانده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:13 قطره اشکی از ستاره |
سلام به همه اساتید بزرگم از غیبت طولانیم معذرت امیدوارم جبران کنم
برخیز که ایام غریبی به سر آمد
بوی خوش پیراهن یوسف ز در آمد
پنهان و هویدایی و من عشق تو خواهم
هر سو نگرم عشق تو را در نظر آمد
هان ای شب رو نا امید و خسته
خوش باش از این مژده که دیگر قمر آمد
می خوار حذر از می و مستی کن
باد سحر از شراب او با خبر آمد
غمگین منشینید که اید به سلامت
چون یوسف اسحاق که روزی ز در آمد
+ به یادگار مانده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:9 قطره اشکی از عصیان |
مگه میشه دل داشت ودلدارنداشت؟ مگه میشه غم داشت وغمخوارنداشت؟ مگه میشه سنگ بودومحکم نبود؟ مگه میشه انسان بودوپرغم نبود؟ مگه میشه چشمه بودورودوندید؟ مگه میشه آتش بودودودوندید؟ مگه میشه گل بودوخار نداشت؟ مگه میشه عاشق بودویار نداشت؟ مگه میشه اشک بود و چالاک نرفت؟
مگه میشه خاک بودو بر خاک نرفت؟
+ به یادگار مانده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:56 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |
نقطه ها در هم آميختند . . . خطها شکستند. . . زمان کشيده شد . . . و حال چه مي خواهي . . . نمي دانم که چه هنگام من هم نقطه اي خواهم شد . . . حال هم شايد نقطه اي باشم . . . در پس آسماني پر از نقطه هاي نوراني و خاموش. . . مي روم تا به نور برسم . . . سو سو هاي نور که از روبرويم مي آيند و مي روند و شايد اين منم که سرگشته و گم از کنارشان عبور مي کنم . . . اين آخرين نقطه است يا آن يکي؟ اين آخرين سوسو است يا آن يکي ؟ اين آخرين راه است يا آن يکي ؟ . . . آن يکي . . . آري آن يکي . . . 
+ به یادگار مانده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 4:30 قطره اشکی از مسافر |
زهجر یار نالانم زدست دهر گریانم گهی افسرده وغمگین گهی هم بس حیرانم که آخر ای خدای من چرا دائم در افغانم؟ گناهم چیست که اینگونه غم افتاده بر جانم؟ چه خوشبختی چه بدبختی زتقدیراست می دانم کنم شکرت خداوندا عزیزیست پشتیبانم زتلخیها نگهدارش با او تنها نمی مانم
+ به یادگار مانده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 17:0 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |