با دلی بی تاب می خوانم تو را
مثل شعری ناب می خوانم تو را
در کنار جویباری از غرل
با سرود آب می خوانم تو را
شب به قصد کوچه بیرون می روی
در شب مهتاب می خوانم تو را
خستگی را می تکانم از تنت
با زبان خواب می خوانم تو را
با لبانی که عطش بو سیده است
با صدای آب می خوانم تو را
عکس خاموشم که تا پایان عمر
با دلی بی تاب می خوانم تو را
+ به یادگار مانده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:26 قطره اشکی از همیشه منتظر |
پرنده گفت چه بویی چه آفتابی آه بهار آمده است ومن به جستجوی جفت خویش خواهم رفت پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد پرنده روزنامه نمی خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت پرنده روی هوا بر فرازچراغهای خطر در ارتفاع بی خبری می پرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد پرنده آه فقط یک پرنده بود
+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:7 قطره اشکی از همیشه منتظر |
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی ه.الف .سایه
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:4 قطره اشکی از همیشه منتظر |
من عشق تو از سما گرفتم عاشق که شدم شفا گرفتم دیدم که افق جلای حق زد زین ملک ازل نوا گرفتم چون مرغ چمن ندا برآورد من مرده بودم بقا گرفتم بلبل به خزان کجا رها گشت از رفتن او ، عزا گرفتم دیدم که دلم فتاده در چاه بر یوسف خود جفا گرفتم ای رفته ز کوی آشنائی با رفتن تو ، بلا گرفتم آدینه شود ، ترا بجویم نادیده رخت صفا گرفتم سیمای ترا اگر ندیدم یاد تو من از کجا گرفتم آیا که شود به خوابم آیی ازخواب خوشت رضا گرفتم امید وصال بی پناهان من بی تو کجا وفا گرفتم
عشق سمائی
+ به یادگار مانده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 3:16 قطره اشکی از خراباتی |
الا ای گل،که نامت کیمیایه... وجودت نازنین و بی ریایه الا ای گل،چرا غمگین نشستی؟ چرا در رو به روی عشق بستی؟ چرا با من غریبی مهربونم؟ بیا با من،که من قدرت بدونم... تبسم کن،گل نازم،بهارم! که من بی تو چطوری کم نیارم؟ کنون با تو وجودم غرق رازه پر از عشق و پر از حس پروازه بگو با هم بمونیم تا همیشه بدون عشق منم بی تو نمیشه... *******
+ به یادگار مانده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:0 قطره اشکی از غروب |