وقت رقصیدن بود....
غنچه ای وا شده بود....
که وجودش همه آرامش بود....
من تورا میدیدم
تو وجودت پر آرامش بود....
من تو راحس کردم
تو دلت پاک و لبت خندان بود....
غنچه کم کم به گلی تبدیل شد
گلی از جنس دعا
گلی از خاطره ها!!!
غنچه کم کم وا شد٫زیبا شد
عاشق یک گل بی همتا شد....
آری!بـــــــــــــــاز هم٫وقت رقصیدن شد....
غنچه ی بسته ی ما٫ وا شده است
گلی زیبا شده است....
عاشق یاس و شقایق شده است...!
پس بیا٫می رقصیم!!!!
+ به یادگار مانده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 16:35 قطره اشکی از غروب |
دلم لرزید روزی که تو گفتی اشتباه کردم
چگونه آرزوها را به پای تو تبـــــاه کردم
دلم پوسید وقتی که تو رفتی و سیاهی ماند
تمام وعده های دل ، همه پوچی و واهی ماند
میان سیـــل باران مروت ،، بی مـــروت گشت
بسی خندیدقلب من،که اوهم بی صداقت گشت؟!
چه بسیــار نامه هایی که شبـانه زیر و رو کردم
برای رفتنـــش هر بار دلیلـــی جستجـــو کردم
گهی از عشق عصیانگر به یادش ناســـزا گفتم
گهی با قلب ویرانگر به عکسش خیره می خفتم
خدا عالم بُود ، ناگه ، به قلبم تیــر خشمش دوخت
و زان پس شمع او دیگر به پای شمع دیگر سوخت
دلـــم نالیـــد از هجرش ، ولـــی دم بر نیاوردم
هزاران کس تو را بوسید، ولی من کس نیاوردم
تـــو زیبایی اگرچه بـــد ، به عهد بسته می کردی
مرا با بی وفایی ها ، ز خود هم خسته می کردی
تکــانده پیکر غـــم را کنون بر روح ِ ویــــرانم
و زان پس غمکده گشته دل مات و هراسانم
میان خاطرات زرد ، نکردم مهـــر او را طـــرد
هوای عشق او دارم ، زجان گویم تورا بــــــرگــــــرد
بــــــرگــــــرد ... بــــــرگــــــرد
ستاره . ش
+ به یادگار مانده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 19:41 قطره اشکی از ستاره |
کــــــور شم اگه بجز چشات به چشمی عادت بکنم وقتــــــی می خندی به لبات کلــــــی حسادت بکنم تو باغ ِ نرگس منی ، با صد شکوفـــــــه های نو نمی ذارم هیچکی بیاد، بشکنه شاخـــــــه های تو بیـــــــا بمون کنار من تا دنیـــــــا آبی بمونه تا سایه روشن هـــــــوام همیشـــه آبی بمونه من تو نگاه ِ روشنت، دنیا رو روشــــن می سازم بهشت ِ با تو بودنو تو باغ و گلشــــــن می سازم به وصف انشای نگـات صفحه رو خالی میذارم به شادی کنج لبـــــــات بوسه ی عالی می ذارم اگه گذاشتی رو چشـــــــام قدم هاتو جا می ذارم رو سرخی جام لبــــــــــام لاله و شب بو می کارم با پیچ و تاب ِ گیســـــوهام مست و خرابت می کنم تو قصه های روشنــــــم بازم شهابت می کنم به شعله ی تــنــــــد تــنــت بستر گل ها رو می دم رو نقش ِ خیس پیرهنــــــت فرش ثریا رو می دم بازم نوازشـــــــم بکن تا شاپرک پـــــــر بزنه هزار تا پروانه ی نو، از پیله هاش ســـــــر بزنه دلم به نـیــت تو بود بـیـت های این قصه رو ساخت نبـــــودی و بــــدون ِ تـــــــو تموم زندگی رو باخت تو اون هوای مستی که آغوش من لطف ِ تو داشت چشای خیس و ابریم بـــارون ِ چشمای تو داشت بتـــــاب به آینه تا نسیم نور ِ تو رو پخش بکنه هنـــوز محبتای تو ، راه ِ مـــنو فـــــرش میکنه فرق می کنه قصه ی من ، با مجنون ِ تو قصـــه ها اون که به لیلا نرسید ، گم شد توی ِ بیراهـــه ها امــــا کلاغ ِ ما یه روز تورو پیش ِ من می یاره قصـــه به آخر میرسه ، غصـــه هارو سر می یاره ستاره
23/4/87
12:2
شب+ به یادگار مانده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 23:36 قطره اشکی از ستاره |
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک عشق گاهی می نشیند روی بام
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه سبز خیال کودکیست
عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت /ذکر بر لب / پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی یک سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب
عشق گاهی مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی کیمیای زندگیست
عشق در گل راز ناپژمردگیست
عشق گاهی هجرت از من تا شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر افسانه ای
عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو ، اطلسی
عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
عشق گاهی نوبهاری/گاه پاییزی به رنگ سرخ / زرد
گاه لبخندی به لبهای تو گاهی کوه درد
عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مکتوب تو را ناخوانده می داند زپیش
عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع
عشق گاهی بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه بن بست یاد مادری
عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی عالم می کشد
عشق گاهی ناقه اندیشه ها را پی کند
هفت منزل تا رسیدن بی صبوری طی کند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راحت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان می شود
عشق گاهی رود را خواهد شکافت
فتنه نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از ادراک هاست
طعنه لولاک بر افلاک هاست
عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماریست در پهلوی دوست
عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی اشک ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند
عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
حسرت نادیدن معشوق در آدینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود
عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل مطلع دل می کند
عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایقها نشست و همنشین لاله شد
عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف تمناها شود
عشق را گو / هرچه می خواهد شود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود
.
+ به یادگار مانده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 19:40 قطره اشکی از اشک دل |