از تو چه گویم ، بر بــــاد ِ من دل محراب من بــــود، آن دم که بودی همراه ِ من دل ، همزاد ِ من دل از کف بــــرفت و از ناله ی او جز خاطری گنگ جامانده در دل صبحم شب آمد ، تاریک و سوزان از داد ِ عشقی ، سوزنده در دل می بــــاید اکنون ، بی او به ره شد بی یاد و بی دل ، بیچاره این دل ستاره .ش

+ به یادگار مانده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 23:59 قطره اشکی از ستاره |
هنگامي كه قابيل كمر به قتل هابيل بست انسان نخستين طعم تفرقه و جدايي را چشيد، طعمي كه از هر زهري كشنده تر و از هر تلخي بدتر بود، انسانها از هم گسسته بودند، دنيا در تاريكي محض به سر مي برد، هزاران سال از واقعه ي هابيل و قابيل مي گذشت و پيامبران زيادي براي نسلهاي مختلف بشري آمدند و دفتند تا به آنها آن طعم تلخ را يادآوري كننداما انسانها آنچنان در انحطاط فرو رفته بودند كه هيچ ندايي را نمي شنيدند تاريكي در همه جا بيداد مي كرد، نياز بود كسي بيايد، كسي كه به انسانها نه با اندرز و پند بلكه با اعمال و كردار خويش يادآوري كند كه با هم مي توانند مهربان باشند، يكي باشند، يكديگر را دوست داشته باشند، شاد باشند، به همديگر عشق بورزند، در دنيايي كه به جز صداي خفقان و ظلم ديگر چيزي شنيده نمي شد كسي بايد مي امد كه صدايش بالاتر باشد تا ههمه آن را بشنوند، پيامبران پيشين همه براي يك منطقه خاص مي امدند ولي دنيا نياز به يك رهبر داشت تا فرمانروايي او همه ي دنيا را فرا گيرد، او بايد از پيامبران ديگر ممتاز مي بود بايد حرفي جديد براي گفتن داشته باشد بايد در مقابل آنهمه سياهي مقاومتي بيش از آنچه كه ديگران نياز داشتند داشته باشد او بايد سخني بگويد كه نه تنها نسل او بلكه همه ي نسلهاي آينده بشري بتوانند به آن گوش فرا دهند و آن را مورد تاييد قرار دهند، سخني كه اعراب جاهل هم نسل او و مردم متمدن دنياي قرن بيست و يك آن را مورد تاييد قرار دهند، آري و خداوند مي خواست بدين وسيله به نياز همه ي نسلها پاسخ دهد و چنين گفت: و ما ارسلناك الا رحمت للعالمين و ما براي شما نفرستائيم مگر رحمتي براي جهانيان، محمد براي قبيله خود و براي اعراب تنها رحمت نبود بلكه آمده بود تا همه ي جهان را زير سايه ي دحمت خود قرار دهد براي همه ي جهان دلسوز باشد داستان مسافرت ايشان را بع طايف از خاطرم مي گذرانم كه سرداران طايف چگونه با بي شرمي بچه ها را به دنبال نبي رحمت روانه كردند تا به سمت آنحضرت سنگ پرتاب كنند و وقتي كه آنحضرت با بدن خونين بر باغي فرود آمدند و خواستند كمي استراحت كنند حضرت جبرئيل به خدمت ايشان آمدند و فرمودند كه خداوند فرموده است آگر به ما اجازه بدهي كوههايي را كه اطراف طائف هستند را به هم بفشاريم تا ديگر نسلي از طائف باقس نماند ولي آنحضرت كه جان فداي پدر و مادرش باد... فرمودند مگر نا اينكه خداوند مرا رحمتي براي عالم فرستاده است و من برايشان عذاب شوم نه هرگز اين اجازه را نخواهم داد .... آري و اين است كه خداوند مي فرمايد محمد بهترين نمونه براي زندگي شماست و هر كه از زندگي او پيروي كند به يقين كه موفق ترين انسانهاست. آري در سالروز مبعث نبي خاتم هستيم اين سالگردها و سالروزها براي ما يادآوري زندگي بزرگاني همچون حضرت محمد است براستي در اين روز اگر به خود بنگريم كه اينهمه جشن و شادماني كه براي سالروزشان برگزار مي كنيم تا چه اندازه به اسوه هاي شخصيتي و اعمال و پندهاي آنان نظري انداختيم باشد كه همه ي انسانها خود را رحمتي براي يكديكر بدانند و از تفرقه و جدايي بر حذر باشند و به همديگر عشق بورزند مبعث پيامبر عشق و محبت بر همه ي عاشقان مبارك و شادباد...
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 3:59 قطره اشکی از خراباتی |
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
چها که می بینم و باور ندارم
چها ،چها ، چها ، که می بینم و باور ندارم
حذر نجویم از هر چه مرا برسر اید
گو در اید ، در اید
که بگذر ندارد و من هم که بگذر ندارم
اگرچه باور ندارم که یاور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
سپیده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم که سیر ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها که داشتیم و دگر نداریم
خبر نداریم
خوشا کزین بستر دیگر ، سر بر نداریم
در این غم ، چون شمع ماتم
عجب که از گریه آبم نبرده باز
چها چها چها که می بینم و باور ندارم
چه آرزوها که داشتم من و دیگر ندارم
+ به یادگار مانده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:0 قطره اشکی از همیشه منتظر |
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید :
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری!
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوبی می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال ، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
از جمله دیشب هم
دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود :
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم
تنها - خدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
و سطر سطر نامه ها را
دنبال آن افسانه ی موهوم
دنبال آن مجهول گشتم
چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم
بوی غریب و مبهمی می داد
انگار
از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد
دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی !
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
و بر خلاف سالها پیش
رنگ بنفش و اروغوانی را
از رنگ آبی دوست تر دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار دیر یک وز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و خوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است قیصر امین پور »
+ به یادگار مانده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:8 قطره اشکی از همیشه منتظر |
قطره ای در صدفی پنهان شد رفته رفته به صدف مهمان شد در نهانخانه ی تاریک صدف چند روزی که گذشت دید منزل تنگ است در و دیوار صدف چون سنگ است کمی آزرده شد از خود پرسید: علت آمدنم اینجا چیست؟ قطره ها آزادند... در دل موج زمان فریادند... چیست معنای خود آزاری من؟ چیست بیماری من؟ اگرم روزنه ای باز شود دور شوم ساکن منطقه ی روشنی و نور شوم صدف آهسته شنید این نجوا گفت ای کودک خرد دریا: شکوه کم کن که در این بحر عمیق، ما نگردیم به کس یار و شفیق! ارزشت بیشتر از شبنم نیست! مثل تو در دل دریا کم نیست ! ما به کس در دل خود جا ندهیم تا ندانیم که ارزش دارد امروز اگر تو در سینه ی من پنهانی یا به قول خودت افتاده در این زندانی مکن از بخت شکایت که بدون تردید تو در این خانه تاریک شوی مروارید 
+ به یادگار مانده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 19:21 قطره اشکی از زنده یاد فریاد بی صدا |