کــــــاش سیگار نمی بود هــــرگز روز دیــــدار نــــمی بود هـــــــــرگز کـــــاش قسمتت فقط مــــن بودم درد انـــــکار , نـــمی بود هـــــــرگز کــــــاش در محکمه ی عشق خدا درد اقــــــرار نــــــمی بود هــــــرگز کـــــاش پنهانه همه رو مـــی شد تــــا که اظـــهار نمی بود هــــــرگز کـــاش ان رقـــیب من گم می شد تـــــا که پیکار نــمی بود هـــــــــرگز کـــــاش معشوق در اغــــوشم بود تـــا که دل زار نـــمی بود هـــــــرگز
+ به یادگار مانده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 23:7 قطره اشکی از عصیان |
سر كلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كن گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت ساكت مي شوم ، مي خندم ، ولي خنده ام تلخ مي شود معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست
رفت و شاديم مُرد ... شور و نشاط رو از دلم برد رفت ...رفت ...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم عشق يعنی با غم الفت داشتن سوختن با درد نسبت داشتن عشق دريک جمله يعنی انتظار انتظار روز رجـــعت داشتن
عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی در جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشمان تر
عشق يعني سر به در آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختــن
عشق يعنی زندگی را باختن
عشق يعنی انتـــظار و انتـــظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديـده بر در دوختـن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
عشق يعنی سوز نی آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی با گلي گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله برچمن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم و دل برهم زدن
عشق يعنی يک تيمم يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بت پرست
عشق يعنی همچومن شيدا شدن
عشق يعنی قلــه و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد ومحنت دردرون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق يعنی جام لبريز از شراب
عشق يعنی تشنگی يعنی سراب
عشق يعنی حسرت شبهای گرم
عشق يعنی ياد يک رويای نرم
عشق يعنی غرقه گشتن در سراب
عشق يعنی حلقه های بی حساب
عشق يعنی تا ابد بی سرنوشت
عشق يعنی آخــرخط بهـشــت
عشق يعنی گم شدن در لحظه ها
عشق يعنی آبـی بی انتـــها
عشق يعنی زرد تنها و غريب
عشق يعنی سرخی ظاهر فريب
عشق يعنی تکيه بر بازوی باد
عشق يعنی حسرتت پاينده باد
عشق يعنی هرزمان تنها شنيدن نام او
عشق يعنی هرچه گفتن هرچه کردن بهراو
+ به یادگار مانده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:59 قطره اشکی از گمنام |
شب اول قبر مجنون شنیدستم که مجنون جگر خون چو زد زین دار فانی خیمه بیرون دم آخر کشید از سینه فریاد زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد هواداران زمژگان خون فشاندند کفن کردند و در خاکش نهادند شب قبر از برای پرسش دین ملائک آمدند او را به بالین بکف هر یک عمود آتشینی که ربت کیست دینت چه دینی است دلی جویای لیلی از چپ و راست چو بانگ قم به اذن الله برخاست: چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز بجز لیلی نیامد از وی آواز بگفتا کیست ربت گفت لیلی که جانم در ره جانش طفیلی بگفتندش به دینت بود میلی بگفتا آری آری عشق لیلی بگفتندش بگو از قبله خویش بگفت ابروی آن یار وفا کیش بگفتند از کتاب خود بگو باز بگفتا نامه آن یار طناز بگفتندش رسولت کیست ناچار بگفت آن کس که پیغام آرد از یار بگفتند از امام خویش می گوی بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی بگفتند از طریق اعتقادات بگو از عدل و توحید و معادات بگفتا هست در توحید این راز که لیلی را به خوبی نیست انباز بود عدل آنکه دارم جرم بسیار از آن هستم به هجرانش گرفتار بخنده آمدند آن دو فرشته عمود آتشین در کف گرفته ندا آمد که دست از وی بدارید به لیلی در بهشتش وا گذارید که او را نشئه ای از جانب ماست که من خود لیلی و او عاشق ماست شنیدم گفت مجنون دل افکار ملائک را سپس فرمود آن یار تو پنداری که من لیلی پرستم من آن لیلای لیلی می پرستم کسی را کو به جان عشق آتش افروخت وفاداری ز مجنون باید آموخت
+ به یادگار مانده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:13 قطره اشکی از خراباتی |