تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد

 

 « قسمت اول »

 

روایتی نو از حکایتی کهن قصه ی عشق

 

 

امّا راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر خوار شیرین گفتار ،

غوّاصان دریای معانی و بافندگان دیبای داستان های جاودانی و

نقالان حکایات باستانی ، حکایت شیرین عبارت « لیلی و مجنون »

را چنین طراز بسته اند که: در روزگار ماضی و در طلوع کوکبه ی

خورشید پر فروغ دولت ابد مدت « محمدی »  ( ص ) در میان

 قبایل عرب قبیله ی « بنی عامر » از هر حیث بر سایر قبایل

 افضل و برتر بود . مردانش به عدد افزون تر و به سلحشوری

شهره ی عرب و زنانش به زیبایی و پارسایی مشهور... 

بر آنان امیری « عامر » حکومت می کرد که آوازه  شجاعت ،

سخاوت و مردمداری اش در سراسذر صحرای عربستان بلند ،

مردی مردانه و امیری دادگستر بود.


صاحب هنری به مردمی طاق

شایسته ترین جمله آفاق

درویش نواز و میهمان دوست

اقبال در او چو مغز در پوست

 

رعیت در مهد عدالت اش آسوده زندگی می کردند و از بخشش و

مرحمت و عدل اش همگان برخوردار بودند . برق  تیغ خون ریزش

سر گردن کشان هفت اقلیم عرب را مطیع گردانیده و سران قبایل به

فرستادن باج و خراج به درگاهش از یکدیگر گوی سبقت می ربودند .

در مجلس او ، دانشمندان بر دولتمندان مقدم می نشستند و او پیوسته

به کسب فیض از آنان مشغول بود . و مجلس علماء زمان را بر مجالس

لهو و لعب ترجیح می داد و از شرابخواری و شهوترانی و غلامبارگی

سخت پرهیز می نمود و هیچ گاه نمازش قضا نشده و از محبان حیدر

کرّار و شیعه ی خالص امیر مومنان علی بن ابیطالب علیه السلام بود .

روزی به پیراستن محاسن خود مشغول بود که نگاهش در آئینه به

 چند تار موی سپید افتاد . لب به دندان گزید و از مسند عزت بر

خاک نشست و در بروی آشنا و غریبه بست ، خیمه قلندری زد

و گریان و نالان به نیایش و زاری به درگاه قادر بی مثال مشغول

شد ، چرا که او را پسری نبود تا پس از او چراغ خاندانش را

روشن نگه دارد و نام نیک او را زنده کند .

امیر « عامر » چهل شبانه روز به عبادت یزدان مشغول بود .

نه می خورد نه می آشامید و دل به مرگ سپرده بود ، مردمان

او را مرده می پنداشتند و پدران را فخر بر پسران بود که

جانشین آنان باشد و « عامر » ، با همه با صلابت و قدرت ،

خود را ذلیل درگاه پروردگار می دانست .  چرا ؟ که پسر نداشت

و اجاق قبیله اش خاموش بود .

روز چهلم ، پس از اتمام نماز ، سر به سجده گذاشت و سیلاب

اشک از دیده رها کرد و با خالق کون و مکان به راز و نیاز

پرداخت و نالید :

« ای خالق هرچه هست و ای رزاق رزق آدمیان و عالمیان ،

مرا غیر از تو امیدی نیست ، زیرا هرچه هست تویی و

هرچه دارم از عنایت تو دارم . این امارت و بزرگی تو دادی ،

امّا چه سود که شمع عمرم رو به خاموشی نهاده ،

جوانی رفته و پیری رسیده ، حال آنکه خلف یی ندارم و شمع

بی نوری هستم که روشنایی از او دور است ، اجاق زندگی ام

سرد است و پس از من رعیت ام ، چون گوسفندان بی شبان ،

در کام گرگان - که به مال و دملت قبیله ام چشم طمع دوخته و

دندان از تیز کرده اند - پاره پاره می شوند و این دور از

عدالت خداوندی ست که خلق را در عذاب افکند .

این مال و نعمت و بزرگی که مرا دادی ، بی زاد و ولد به چه

کارم می آید که گرگ اجل در پی ام دوان است ؟ پروردگارا

تو را به حق رسول بر حقّت محمد مصطفی ( ص ) و امام

جن و انس امیر المومنین ( ع ) و تو را به آبروی زهرای

مرضیه (ع ) و حرمت حسنین ( ع ) که سیدان اهل بهشت اند ،

از کرم و بزرگواریت دور نیست که فرزندی به من دردمند

عنایت کنی تا پشت و پناهم و چراغ راهم باشد و پس از من

از مال و ناموس مومنین دفاع کند ... و مروّج دین مبین اسلام شود . » 

 

 

+ به یادگار مانده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 6:30 قطره اشکی از اشک ماه |