تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد

 

 «  قسمت دوم»

 

« عامر » می گفت و می گریست ، که صدایی از بیرون چادر

 بگوش او رسید ، « عامر » سر از سجده برداشت ، صدای

قلندری را شنید که می خواند و می گذشت. درویش با صدایی 

رسا می گفت : « حق دوست... بزرگی سزاوار اوست... از دوست 

هر چه می رسد نکوست... هرچه هست از اوست. »

هم زمان بابانگ درویش ، « سلیمه » خاتون - بانوی حرم و

دختر عموی « عامر » - پس از چهل روز دوری وارد چادر شوی

خود می شود. او را می بیند که پوستی بر استخوان دارد و از

آن تن و توش که داشت ، اسکلتی باقی ست. بر جای خشک می شود.

صدف دیده اش می شکند و مروارید اشک از جوی دیده به پهنای

چهره اش می غلتد.

صدای قلندر هم چنان از بیرون چادر بگوش می رسد ،

که حق دوست می کشد. « عامر » سه گره بر ابرو می زند.

غلاف شمشیرش را تکیه گاه بدن می کند و از جای بر می خیزد.

لحن اش عتاب آلود است : « مگر از درویشان ، در غیاب ما ، در

مضیف قبیله پذیرایی نمی شود سلیمه ؟ »

« سلیمه » قدمی پیش گذاشت ، در برابر پسر عمو و شویش

زانو زد و گفت : « همانگونه که رسم مهمان نوازی ما اقتضاء

می کرد ، در غیاب تو - که در قلندر خانه چله نشسته بودی - من

خود نظارت می کردم که مستمندی نا امید از حریم قبیله امان عبور 

نکند... و نکرد... امّا این درویش تازه وارد است و از کنار مضیف ،

بی اعتنا به بوی غذا گذشت و اعتنا به کس نکرد تا این جا رسید

و اکنون « حق دوست » می کشد ! حیرانم که چه می خواهد ؟ »

صدای درویش مجددآ شنیده می شود : « حق ، اوست. هر آنچه حق

خواهد ، حق است و حقت بدی نخواهد. » بانگ درویش شوری

دلپذیر در جان « عامر » بر پا کرد ، زیر لب ، بی آن که مخاطب

معینی داشته باشد ، با خود گفت : « مثل آن است که این قلندر

با من سخن میگوید و روح مرا با افسون کلمات اش نشانه رفته

است ! باید او را ببینم و به درد دلش برسم و... یا : شاید او از

سوی پروردگار درمانی بر دردم آورده باشد. »

« عامر » - که در اثر چله نشینس و روزه داری ضعف بر چهار

ستون بدنش مستولس بود - با تکیه بر شمشیرش ، که به جای 

عصا کار گرفته بود و بی اعتنا به « سلیمه » - که حیرت زده

به او نگاه می کرد - پرده چادر را کنار زد و از قلندر خانه اش

بیرون رفت. شب ، از نور ماه ، سلطان شب زنده داران عالم ،

و ستارگان ، که ملتزمین رکابش بودند ، نور باران بود و بر مخمل

سیاه شب بر آسمان ، ستارگان چون نقش هزار مروارید غلتان ، 

می درخشیدند. برای لحظه ای « عامر »  پنداشت آسمان به نزدیک

زمین آمده تا شاهد مراسمی با شکوه باشد. دلش در سینه لرزید ،

آهی کشید و مبهوت عظمت پروردگار ، در جستجوی درویش -

که شوری در جانش افکنده بود - چشم به اطراف دوخت و مرغ نگاه اش

را رها کرد. مردی با محاسن و موی انبوه ، قامتی خمیده و دیدگانی

پر فروغ ، که  معلوم نبود چه مقدار از روزان و شبان عمر را در

کوله بارش ذخیره کرده ، عصا زنان رو به او می آمد. « عامر » -

چون کاهی که مجذوب کهربا باشد - شتابان پیش رفت. سلام کرد و

پاسخ شنید. نگاه درویش جاذبه ای سنگین داشت. هنگامی که چشم در

چشم او دوخت ، « عامر » احساس آرامش کرد. ابتدا می خواست نیازی

به درویش دهد و روانه اش کند ، امّا با دیدن او ، فراموش کرد !

روحانیتی که در وجود آن مشتی پوست و استخوان مشهود بود ،

بر وجودش اثر کرد. 

 

+ به یادگار مانده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:25 قطره اشکی از اشک ماه |