« قسمت دوم» « عامر » می گفت و می گریست ، که صدایی از بیرون چادر بگوش او رسید ، « عامر » سر از سجده برداشت ، صدای قلندری را شنید که می خواند و می گذشت. درویش با صدایی رسا می گفت : « حق دوست... بزرگی سزاوار اوست... از دوست هر چه می رسد نکوست... هرچه هست از اوست. » هم زمان بابانگ درویش ، « سلیمه » خاتون - بانوی حرم و دختر عموی « عامر » - پس از چهل روز دوری وارد چادر شوی خود می شود. او را می بیند که پوستی بر استخوان دارد و از آن تن و توش که داشت ، اسکلتی باقی ست. بر جای خشک می شود. صدف دیده اش می شکند و مروارید اشک از جوی دیده به پهنای چهره اش می غلتد. صدای قلندر هم چنان از بیرون چادر بگوش می رسد ، که حق دوست می کشد. « عامر » سه گره بر ابرو می زند. غلاف شمشیرش را تکیه گاه بدن می کند و از جای بر می خیزد. لحن اش عتاب آلود است : « مگر از درویشان ، در غیاب ما ، در مضیف قبیله پذیرایی نمی شود سلیمه ؟ » « سلیمه » قدمی پیش گذاشت ، در برابر پسر عمو و شویش زانو زد و گفت : « همانگونه که رسم مهمان نوازی ما اقتضاء می کرد ، در غیاب تو - که در قلندر خانه چله نشسته بودی - من خود نظارت می کردم که مستمندی نا امید از حریم قبیله امان عبور نکند... و نکرد... امّا این درویش تازه وارد است و از کنار مضیف ، بی اعتنا به بوی غذا گذشت و اعتنا به کس نکرد تا این جا رسید و اکنون « حق دوست » می کشد ! حیرانم که چه می خواهد ؟ » صدای درویش مجددآ شنیده می شود : « حق ، اوست. هر آنچه حق خواهد ، حق است و حقت بدی نخواهد. » بانگ درویش شوری دلپذیر در جان « عامر » بر پا کرد ، زیر لب ، بی آن که مخاطب معینی داشته باشد ، با خود گفت : « مثل آن است که این قلندر با من سخن میگوید و روح مرا با افسون کلمات اش نشانه رفته است ! باید او را ببینم و به درد دلش برسم و... یا : شاید او از سوی پروردگار درمانی بر دردم آورده باشد. » « عامر » - که در اثر چله نشینس و روزه داری ضعف بر چهار ستون بدنش مستولس بود - با تکیه بر شمشیرش ، که به جای عصا کار گرفته بود و بی اعتنا به « سلیمه » - که حیرت زده به او نگاه می کرد - پرده چادر را کنار زد و از قلندر خانه اش بیرون رفت. شب ، از نور ماه ، سلطان شب زنده داران عالم ، و ستارگان ، که ملتزمین رکابش بودند ، نور باران بود و بر مخمل سیاه شب بر آسمان ، ستارگان چون نقش هزار مروارید غلتان ، می درخشیدند. برای لحظه ای « عامر » پنداشت آسمان به نزدیک زمین آمده تا شاهد مراسمی با شکوه باشد. دلش در سینه لرزید ، آهی کشید و مبهوت عظمت پروردگار ، در جستجوی درویش - که شوری در جانش افکنده بود - چشم به اطراف دوخت و مرغ نگاه اش را رها کرد. مردی با محاسن و موی انبوه ، قامتی خمیده و دیدگانی پر فروغ ، که معلوم نبود چه مقدار از روزان و شبان عمر را در کوله بارش ذخیره کرده ، عصا زنان رو به او می آمد. « عامر » - چون کاهی که مجذوب کهربا باشد - شتابان پیش رفت. سلام کرد و پاسخ شنید. نگاه درویش جاذبه ای سنگین داشت. هنگامی که چشم در چشم او دوخت ، « عامر » احساس آرامش کرد. ابتدا می خواست نیازی به درویش دهد و روانه اش کند ، امّا با دیدن او ، فراموش کرد ! روحانیتی که در وجود آن مشتی پوست و استخوان مشهود بود ، بر وجودش اثر کرد.
+ به یادگار مانده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:25 قطره اشکی از اشک ماه |