« زلزله » امشب قراره زلزله بیاد !!! نترسین به شما آسیبی نمیرسه فقط من میمیرم! ازکجا میدونم ؟ خوب حتمآ یکی بهم گفته دیگه ولی این چه اهمیتی داره مهم اینه که من باید برم اما من.....نمیدونم.......یه حس عجیبیه...... مثل اولین روزمدرسه....یا......اصلآ چرا من باید به این زودی بمیرم من جونم و کلی آرزو دارم...... گفتی آرزو؟ راستی من چه آرزویی دارم یعنی کلآ هدفم تو زندگی چیه؟؟ ام م م م..... چیزه یعنی خوب حتمآ یه چیزی هست که میخوام زنده بمونم دیگه ، تازه اگه من بمیرم خیلی ها ناراحت میشن.........ام م م م م...... خب الان یادم نیست اما حتمآ ناراحت میشن هرچند درظاهرکسی چشم دیدین منو نداره ولی ممکنه بعضی ها ناراحت بشن.......مثلآ..... ول کن دیگه تو هم حالا گیر نده. خب باید وصیت نامه بنویسم....... آخه توزلزله کی یاد اینه که وصیت نامه طرف کجاست وغیرازهمه اینها مگه من چه مال یا فک وفامیلی دارم که واسشون چیزی بذارم.......پس بی خیال وصیت نامه حالا چی کار کنم ؟ تا کی باید منتظر بشم ؟ به کسی چیزی بگم؟ نگم؟ خداحافظی کنم؟ ازکسی حلالیت بطلبم؟ به نظرشما یه آدم که موقع مرگش نزدیک میشه چیکارمیکنه؟ اصولآ دانشمندها، پزشکها، روحانیون، محققین، روانشناسها و....چه نظرو پیشنهادی دراین مواقع دارن؟ اصلآ پیشنهادی دارن؟ وای چقدر ورمیزنی یه مردن که این همه بروبیا نداره سرتوبذار زمین خلاص.....همیشه دلم میخواست مرگم مثل یه قهرمان باشه آخه من که تولد وزندگیم پخی نبوده اقلآ مرگم..... ولی مرگ درزلزله اصلآ چنگی به دل نمیزنه...... کاش موقع مردن درد نکشم.......چه اهمیتی داره، زندگی من که همش درده منم حسابی پوست کلفت شدم اصلآچه میفهمم درد چیه...... اگه تو اون دنیا ازم سوالهای سخت سخت بپرسن چی جواب بدم؟..... میگم منو ازجهنم میترسونین من یه عمرزندگی جهنمی داشتم........ این جناب عزرائیل چرا نمیاد!؟ خسته شدم حوصله ام سررفت حالا که ما راضی به مرگ شدیم این واسه ما نازمیکنه!!! ....... هرچی منتظرشدم جناب عزرائیل نیومد منم خوابم برد فرداکه ازخواب بیدارشدم...... همه جا با خاک یکسان شده بود اما من.......سُرومُرو گنده بودم بعدآ فهمیدم تو اون زلزله سخت و وحشتناک همه مردم شهر مردن، جزمن!!!! خبرنگارها باهام مصاحبه کردن و من بهشون گفتم که "خواب دیدم که فقط من میمیرم اماحواسم نبود که خواب زن چپه!!!!" الان که با شما حرف میزنم اوضاع خوبه، مردم ازسراسردنیا به خیال اینکه من نظرکرده ای چیزی هستم میان پیشم اما اونا نمیدونن که من زنده موندم چون تنها کسی توشهربودم که.... قبول کرده بودم که بمیرم!
+ به یادگار مانده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 4:9 قطره اشکی از غروب |