تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد


« قسمت دوازدهم » ادامه اشک دویست و سی ام

 

« قادر » امیر نجد ، با قامتی بلند و اندامی ورزیده ، در لباسی مرصع

نشان ، با چهره ای خندان ، رشته مرواریدی غلتان را از طبقی چوبین -

که با مخمل سرخ آراسته اند - بر می دارد و به سوی همسرش ، که در

زیبایی شهره زنان عرب است ، می رود و بدست خود آن گردن بند را بر

گردن او می آویزد ، سپس قدمی به عقب می گذارد و با دقت به آن

گردنبند ، که بر گردن همسرش ، چون ماه و ستارگان در شب یلدا

می درخشند ، نگاه می کند. از شوق دست بر دست می زند و چون

کودکان که بازیچه محبوبشان را صاحب شده اند می خندد و شادمانی

می کند و در حالی که سر مست از باده غرور شده می گوید :

« امیره به راستی که زیباست و از آنچه بگویند ، بیشتر بها دارد ! »

امیره از حرکات امیر خنده اش می گیرد و با لحنی پر کنایه پاسخ

می دهد :

« زیباتر از این گردن بند مروارید ، بخشش و بزرگواری امیر است که

برای نخستین بار مشاهده می شود ! »

امیر به قهقهه می خندد و در حالیکه گردن بند را از گردن همسرش باز

می کند می گوید :

« بخشش ؟ ! زهی تصور باطل ، زهی آرزوی محال ! پنداشتی این

مروارید غلتان را - که افزون بر هزار دینار سرخ بها دارد - به تو

می دهم تا بر خود آویز کنی ؟ »

امیره در حالی که با افسوس به به گردن بند - که همسرش در مشت

خود گرفته - نگاه می کند ، آهی می کشد و سری به علامت تصدیق

تکان می دهد و می گوید :

« پنداشتم ، از سخاوتمندان عرب شده ای و برای اولین بار می خواهی

مره با عطیه ای شاهانه به وجد آوری ! »

امیر نجد ، بی اعتنا به لحن پر کنایه همسرش ، با دست لطافت حریر

گونه مروارید ها را لمس می کند و در حالی که از برق و تلأ لؤ آن لذت

می برد می گوید :

« من می خواستم از دور تماشایش کنم و زیبایی و درخشش اش را

نظاره کنم ! همین و بس ! »

امیره با رنجش آشکاری در پاسخ به شویش گفت : «عشق و علاقه تو

به طلا و جواهر همه چیز را از یادت برده و فراموش کرده ای که

چیزهایدیگری نیز وجود دارد که ... »

امیره پی حرف خود را برید ، زیرا آثار و علایم غضب را در چهره

همسرش تشخیص داد و به فراست دریافت که تند تاخته و زود رنجی

همسرش را فراموش کرده است.

+ به یادگار مانده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:30 قطره اشکی از اشک ماه |