تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد


« قسمت پانزدهم »  ادامه ی اشک سیصد و پنجم

 

امیر نجد ، لحظه ای سکوت می کند. دست از قبضه تازیانه بر

می دارد ، حیرت زده به نظر میرسد ، زیرا تا آنروز همسرش را

اینگونه بر افروخته ندیده است. جلو می رود و رو در روی او

می ایستد و با لحن آرامی می گوید :

« امیره ... چه پیش آمده که بر مرکب خشم نشسته ای و بر بساط

حرمت ما می تازی ؟ ! »

« می خواهی چه شود ؟ شیخی بزرگوار و صاحب نفس ، حکیم

و نبض شناس ، عالم و دانشمند ، بر ما منت نهاده ، بر دامنه

کوه ، دور از هر حرف و سخنی مکتب خانه ای بنا کرده تا کودکان

ما را قرآن بیاموزد.

« عامر » او را گرامی می دارد ، سفارش او را به تمامی امیران

قبایل می کند ، ولی تو ... بر عکس او ، مطابق با خصلت خسیس

خود او را خوار می داری ، چرا ؟ که بر کشیده « عامر » است ؟ »

امیر نجد خشم آلود بر همسرش بانک می زند : « می خواستی چه

کنم ؟ دستور دادم نان و آبش بدهند و ... »

امیره ، بر افروخته سخن امیر را قطع می کند و با همان لحن که

او سخن گفته بود ، می گوید :

« نان و آب ... هوم ... کرامت و بزرگی نشان دادی و سخاوت

حاتم را از خاطره ها بردی ، مرحبا ، مرحبا » امیر نجد ، تازیانه

از کمر می کشد ، امّا نگاه خیره و ملامت انگیزهمسرش باعث

می شود تا بر خود مسلط شود. با لحن آرام تری می گوید :

« رها کن حمایت این گدای دوره گرد را زن ... »

« او گدای دوره گرد نیست. درخت دانش است که در سایه اش

می توان آرام گرفت و علم آموخت. اگر تو نیز چون « عامر » او را

حرمت می نهادی ، از دوستی اش برخوردار می شدی و ... »
  

+ به یادگار مانده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 4:45 قطره اشکی از اشک ماه |