« قسمت سوم » ادامه اشک سوم چون بنده ای که در برابر مالک خود ایستاده باشد ، متواضعانه گفت : « یا شیخ العرب ... قدم رنجه کن و دمی به قلندر خانه ام بیا تا از فیض وجودت بهره مند شوم . » شیخ لبخندی پر مهر بر لب راند و بی لا و نعم وارد قلندر خانه شد. « سلیمه » حیرت زده چشم به رفتار شویش دوخته بود ! می پنداشت چله نشینی بر روح و جسم « عامر » اثر گذتشته و الا چه معنا داشت قلندری بیابان گرد را به خانه اش بیاورد ؟ ! جای میهمان ، هرکه بود و هر مقامی که داشت ، در مضیف قبیله بود ، نه قلندر خانه امیری نیرومند و مقتدر ! با این همه ، زبان اعتراض بست و چسم و گوش گشود تا آنچه را که می بیند به گوش بسپارد. « عامر » به درویش نزدیک شد و گفت : « یا شیخ ، به چه چیز نیاز داری که قدم رنجه کرده و به این سوی آمده ای ؟ خوردنی ، نوشیدنی و یا ... زاد و تو شه ی راه ؟ » درویش لبخندی زد و با بی نیازی گفت : « ای امیر عرب ، نیاز به درگاه بی نیاز باید برد ، که او چاره ساز بندگان است . نیاز من بی نیازی ست ، از تو و چون تو که خود نیازمند بخشش پروردگارید ، چیزی نمی خواهم . » « عامر » که مجذوب او شده بود ، بر اصرار خود افزود و گفت : « بر من گزار و برگ سبزی بخواه ، خداوند این دولت و مکنت ، قدرت و آبرو و بزرگی به من داده که دستگیر بندگان اش باشم . انفاق در راهش کنم و نا امیدان را امید وار نمایم . این درگه ما درگه نومیدی نیست . » درویش بی تعارف بر خاک نشست ، تکیه بر دیرک چادر داد و گفت : « رد احساس روا نیست . به یک جرعه آب گوارا شکر گزارم . » « عامر » دو کف دست بر هم زد « حبشی » ( غلام خاصه اش ) چون سایه ، شتابان قدم به چادر گذاشت سری فرود آورد و ایستاد . قبل از آن که « عامر » سخنی گوید ، « سلیمه » بی اختیار ، در حالی که چشم از درویش بر نمی داشت گفت : « امیر من ، رخصت ده فیض پذیرایی از میهمان نصیب من شود ! ( رو به درویش ادامه داد : ) هم اکنون جرعه ای شیر گوارا مهیا می کنم . » « سلیمه » خاتون شتابان بیرون رفت و طنین خلخال پایش دل سکوت را لرزاند. « عامر » با اشاره سر « حبشی » را مرخص می کرد و در کنار درویش می نشست. درویش لبخندی پر معنا زد و می گفت : « شکر و حمد پروردگار که بر خانواده امیری میهمان نواز وارد شده ام ، که در راه خدمت به خلق ، خود و همسرش از یکدیگر سبقت می جویند. ! » « عامر » در سکوت به درویش خیره شده و نو به نو در او عظمتی وصف ناشدنی می دید و هر لحظه بیشتر از پیش مجذوب او می شد. « سلیمه » خاتون با قدحی شیر بز داخل می شد و با ادب قدح را در مقابل درویش می گذاشت. درویش جرعه ای می نوشید ، نگاهی به « سلیمه » انداخت و گفت : « خداوند آرزویت را بر آورد ! »
+ به یادگار مانده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 21:0 قطره اشکی از اشک ماه |