تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد

 

« قسمت سوم » ادامه اشک سوم

 

چون بنده ای که در برابر مالک خود ایستاده باشد ،

متواضعانه گفت :

« یا شیخ العرب ... قدم رنجه کن و دمی به قلندر خانه ام بیا تا

از فیض وجودت بهره مند شوم . »

شیخ لبخندی پر مهر بر لب راند و بی لا و نعم وارد قلندر خانه شد.

« سلیمه » حیرت زده چشم به رفتار شویش دوخته بود ! می پنداشت

چله نشینی بر روح و جسم « عامر » اثر گذتشته و الا چه معنا داشت

قلندری بیابان گرد را به خانه اش بیاورد ؟ ! جای میهمان ، هرکه بود

و هر مقامی که داشت ، در مضیف قبیله بود ، نه قلندر خانه امیری

نیرومند و مقتدر ! با این همه ، زبان اعتراض بست و چسم و گوش

گشود تا آنچه را که می بیند به گوش بسپارد. « عامر » به درویش

نزدیک شد و گفت :

« یا شیخ ، به چه چیز نیاز داری که قدم رنجه کرده و به این سوی

آمده ای ؟ خوردنی ، نوشیدنی و یا ... زاد و تو شه ی راه ؟ »

درویش لبخندی زد و با بی نیازی گفت :

« ای امیر عرب ، نیاز به درگاه بی نیاز باید برد ، که او چاره ساز

بندگان است . نیاز من بی نیازی ست ، از تو و چون تو که خود نیازمند

بخشش پروردگارید ، چیزی نمی خواهم . »

« عامر » که مجذوب او شده بود ، بر اصرار خود افزود و گفت :

« بر من گزار و برگ سبزی بخواه ، خداوند این دولت و مکنت ،

قدرت و آبرو و بزرگی به من داده که دستگیر بندگان اش باشم .

انفاق در راهش کنم و نا امیدان را امید وار نمایم . این درگه ما

درگه نومیدی نیست . »

درویش بی تعارف بر خاک نشست ، تکیه بر دیرک چادر داد و گفت :

« رد احساس روا نیست . به یک جرعه آب گوارا شکر گزارم . »

« عامر » دو کف دست بر هم زد « حبشی » ( غلام خاصه اش )

چون سایه ، شتابان قدم به چادر گذاشت سری فرود آورد و ایستاد .

قبل از آن که « عامر » سخنی گوید ، « سلیمه » بی اختیار ، در حالی

که چشم از درویش بر نمی داشت گفت :

« امیر من ، رخصت ده فیض پذیرایی از میهمان نصیب من شود !

( رو به درویش ادامه داد : ) هم اکنون جرعه ای شیر گوارا مهیا

می کنم . » « سلیمه » خاتون شتابان بیرون رفت و طنین خلخال پایش

دل سکوت را لرزاند. « عامر » با اشاره سر « حبشی » را مرخص

می کرد و در کنار درویش می نشست. درویش لبخندی پر معنا زد

و می گفت : « شکر و حمد پروردگار که بر خانواده امیری میهمان نواز

وارد شده ام ، که در راه خدمت به خلق ، خود و همسرش از یکدیگر 

سبقت می جویند. ! »

« عامر » در سکوت به درویش خیره شده و نو به نو در او عظمتی

وصف ناشدنی می دید و هر لحظه بیشتر از پیش مجذوب او می شد.

« سلیمه » خاتون با قدحی شیر بز داخل می شد و با ادب قدح را

در مقابل درویش می گذاشت. درویش جرعه ای می نوشید ، نگاهی

به « سلیمه » انداخت و گفت : « خداوند آرزویت را بر آورد ! »

    

 

+ به یادگار مانده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 21:0 قطره اشکی از اشک ماه |