تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد

 

من فریبی بیش نیستم.

 این راازپس کلامش می فهمم...

آدمهابه من دروغ می گویند

ودروغشان همان حقیقتی است

 که ازمن پنهان می کنند!

من خودم رانقاشی می کنم

وآنهامرانظاره می کنندکه

رنگها چطوردرونم رامحو می کند!

دستانشان گرم وقلبهاشان سرد

دستانم سردوقلبم........

اینجانمان

اینجاجایی برای تونیست.

اینجامن تنها می مانم.

اینجاشهرتنهائی هاست!

می توانی فردا رابه نظاره بنشینی

 زیرافردامال توست ودیروزمال من!

من بارهادیروزرانظاره می کنم که

 آنجاجائی برای تونیست!

وتوفردا رانظاره می کنی که

 آنجاجائی برای من نیست!

 

+ به یادگار مانده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 4:29 قطره اشکی از غروب |