تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد

 

 

گفتي که مرا دوست داري

زندگيم زيبا شد

گفتي که عشق مرا

در دل نهاده اي

خيال کردم که

 خوشبختي از ان ما شد

هر چه کردي پس از آن

گله اي نداشتم

 

گفتم عاقبت يارم پيدا شد اندک اندک از کنارم دور شدي

نم نمک ديدم که ديگر مرا نميخواهي

نگو که غافل بودم دلت با ديگري آشنا شد

کم کم از من فرار کردي

نم نمک رميدي و رفتي

فهميدم که دلت ديگر از دلم جدا شد

آري درست حدس زده بودم

روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم از تو رها شد

بگو آخر من با تو چه کردم

که اينگونه مرا اسير کردي

آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ......

 

+ به یادگار مانده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:44 قطره اشکی از بانوی ماه |