تبليغاتX
اشک ماه

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد


« قسمت چهارم »  ادامه اشک بیست و ششم

 

« سلیمه » خاتون گریست ، هم صدایی کرد و گفت :

« دعایت مستجاب ای بنده ی خدا ! ».

« عامر » عصیان زده ، شوریده و بی اختیار فریاد زد :

« سالهاست که تیر دعای ما به هدف اجابت نمی رسد ، گویی -

زبانم لال - خداوند بزرگ ما را از یاد برده و به خود وا گذاشته ؟ »

« عامر » در پی این عصیان سیلاب اشک از دیدهاش روان می شود و

لب به استغفار می گشاید و از این که در برابر پروردگارش لب به

اعتراض گشوده و در برابر تقدیر قادر متعال عصیان ورزیده توبه

می کند !

درویش که با دقتی بسیار ، آن دو را زیر نظر دارد ، با لحنی استفهام

آمیز گفت :

« چه کم داری امیر عامر ؟ سلامتی ؟ مال ؟ مقام ؟ ... بگو تا بدانم چه

نیازی داری که پروردگار به تو نداده ؟ »

« عامر »  آه می کشید. سری به تآسف می جنباند و پاسخ می دهد :

« ای شیخ العرب ، تو بهتر می دانی که مال و مقام و جمال ماندنی

 نیست.ما به حمد اللّه همه چیز داریم ولی سخت محتاج و در

علاج کارمان درمانده ایم. »

درویش سری به تآیید تکان می دهد و با لحنی که بیشتر به تجاهل

العارف شباهت دارد تا پرسش ، می گوید :

« چه کم داری امیر عامر ؟ بگو تا بدانم دردت چیست ؟ »

امیر « عامر » نگاهی به « سلیمه » - همسرش - می اندازد.

آهی می کشد و می گوید :

« همان گونه که صدف به باران و دانه به خورشید نیازمندند تا مروارید

و بار دهند ، مه نیز از نعمت داشتن فرزند - که بزرگترین نعمت خداست

اگر صالح باشد و عظیم ترین بلاست اگر صالح نباشد - محتاج ایم. » 

+ به یادگار مانده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 0:42 قطره اشکی از اشک ماه |