تبليغاتX
اشک ماه - اشک دویست و چهل و ششم

اشک ماه

جرعه ای از ماه نوشیدیم و اشک آغاز شد


شبي كه من و نازي با هم مرديم
 

نازي : پنجره راببند و بيا تابا هم بميريم عزيزم
 
من : نازي بيا
نازي : مي خواي بگي تو عمق شب يه سگ سياه هست
 
كه فكر مي كنه و راز رنگ گل ها رو مي دونه ؟
من: نه مي خوام برات قسم بخورم كه او پرندگان سفيد سروده ي يه آدمند
 
نگاه كن
نازي : يه سايه نشسته تو ساحل
 
من : منتظر ابلاغه تا آدما را به يه سرود دستجمعي دعوت كنه
نازي : غول انتزاع است. آره ؟
 
من : نه ديگه ! پيامبر سنگي آوازه ! نيگاش كن
نازي : زنش مي گفت ذله شديم از دست درختا
 
راه مي رن و شاخ و برگشونو مي خوان
من : خب حق دارند البته اون هم به اونا حق داره
 
نازي : خوب بخره مگه تابوت قيمتش چنده ؟
من : بوشو چيكار كنه پيرمرد ؟
 
بايد كه بوي تازه چوب بده يا نه ؟
نازي : ديوونه ست؟.
 
من : شده ‚ مي گن تو جشن تولدش ديوونه شده
نازي : نازي !! چه حوصله اي دارند مردم
 
من : كپرش سوخت و مهماناش پاپتي پا به فرار گذاشتند
نازي : خوشا به حالش كه ستاره ها را داره
 
من : رفته دادگاه و شكايت كرده كه همه ستاره را دزديدند
نازي : اينو تو يكي از مجلات خوندي عاشقه؟
 
من : عاشق يه پيرزنه كه عقيده داره دو دوتا پنش تا مي شه
نازي : واه
 
من سه تاشو شنيدم ! فاميلشه ؟
من : نه
 
يه سنگه كه لم داده و ظاهرا گريه مي كنه
نازي : ايشاالله پا به پاي هم پير بشين خوردو خوراك چيكار مي كنن
 
من : سرما مي خورن
مادرش كتابا را مي ريزه تو يه پاتيل بزرگ و شام راه مي اندازه
 
نازي : مادرش سايه يه درخته ؟
من : نه يه آدمه كه هميشه مي گه : تو هم برو ... تو هم برو
 
من : شنيدي ؟
نازي : آره صداي باده !داره ما را ادادمه مي ده پنجره رو ببند
 
و از سگ هايي برام بگو كه سياهند
و در عمق شب ها فكر ميكنند و راز رنگ گل ها را مي دانند
 
من : آه نرگس طلاييم بغلم كن كه آسمون ديوونه است
آه نرگس طلاييم بغلم كن كه زمين هم ...
 
و اين چنين شد كه
پنجره را بستيم و در آن شب تابستاني من و نازي با هم مرديم
 
و باد حتي آه نرگس طلايي ما را
با خود به هيچ كجا نبرد
 
 

+ به یادگار مانده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 15:13 قطره اشکی از همیشه منتظر |